دزدى
طمع به مال دیگران بزرگترین عامل دزدی است. به قول پروین:
هرکه شاگرد طمع شد، دزد شد این چنین مزدور، اینش مزد شد
و شخص طماع بهدلیل عدم مناعت طبع و قناعت، دست به مال دیگران دراز کرده با بیشرمی اموال دیگران را به غارت میبرد و به قول مولانا خود را نیز محق دانسته و میگوید ما نیز میبایست بخوریم:
لولی که زَرَش نَبْوَد، مالِ پدرش نَبْوَد دزدی نکند، گوید: پس ما چه خوریم آخر؟
و یا بسیاری بهدلیل عدم آگاهی و بیایمانی راه نادرست دزدی را انتخاب کرده و به گمراهی کشیده میشوند چنانکه پروین اعتصامی میگوید:
ما ندیدیم و راه کج رفتیم ورنه در راه پیچ و تاب نبود
و همچنین در ادامه میگوید که همنشینی با خلافکاران نتیجهاش مانند ایشان شدن است:
هرکه با اهریمنان دمساز شد در همه کردارشان انباز شد
کلام خداوند تأکید میکند که دزدان، طمعکاران، مستان، ناسزاگویان و کلاهبرداران در پادشاهی خدا هیچ بهرهای نخواهند داشت.
حال آیا دزدی فقط به معنای سرقت اموال دیگران است؟ نه.
آیا کمکاری نیز نوعی دزدی است؟ شخصی که دچار بیماری دزدی و طمع گشته طبق کلام خداوند میبایست درباره آنچه در عالم بالاست بیندیشد نه به آنچه بر روی زمین است تا بدین وسیله از شرّ این درد ناشایست رهائی یابد. به قول مولانا:
تو چشم بگشا تا مهتاب بینی تو مه را نور بخشیدن میاموز
آری، میبایست چشمها را گشود و حقیقت را دید و به کلام خداوند عمل نمود چنانکه داوود نبی اینگونه دعا میکند: دلم را به اطاعت از اوامرت مایل گردان، نه به مال دنیا.
***********
تنبلی
همواره در کلام خداوند و در اشعار و آثار بزرگان بر کاهلی خرده گرفته شده و شخص تنبل مورد مذمت و سرزنش قرار گرفته است.
چنانکه در کلام خداوند میخوانیم: سعی و کوشش به تو قدرت و توانائی میبخشد امّا تنبلی تو را به بردگی میاندازد.
فردوسی طوسی نیز میگوید:
که چون کاهلی پیشه گیرد جوان بماند منش پست و تیره روان
بسیار عجیب آنکه اشخاص تنبل و تنپرور غالباً سرنوشت و قضا و قدر را عامل نداری و سختی خود دانسته و هیچگاه حاضر نیستند بپذیرند که خود بیعار بوده و از کار و تلاش بیزارند. ناصرخسرو نیز درباره چنین افرادی میگوید:
گناه کاهلیِ خود را همیشه بر قضا بندی که «کاری ناید از من تا نخواهد داور سبحان»
ولی کلام خداوند تأکید میکند که تنبلی تو را فقیر میسازد امّا کار و کوشش تو را ثروتمند مینماید.
از طرفی دیگر بسیاری از کاهلان با زیرکی تنبلی و عدم تحرک خود را با نام صبر پوشانده و خود را صبور جلوه میدهند نه تنبل و کاهل. چنانکه ناصرخسرو میگوید:
از نیک صبرکرد نباید که کاهلی است بر بد شتاب کرد نشاید که آن هواست
ناصر خسرو معتقد است که غالباً افراد تنبل در انجام اعمال و رفتار نیک کُند بوده و زیرکانه ادعای صبوری میکنند و برعکس هنگامیکه امور نفسانی و لذات دنیوی مطرح میشود سریع و شتابندهاند!
همچنین غالب بزرگان بر این باورند که نهتنها میبایست دست از کاهلی برداشت بلکه بایستی بسیار کوشا و پرتلاش نیز باشیم تا بتوانیم از زندگی لذّت بیشتر برده و بهرهمند گردیم.
سعدی در گلستانش میگوید:
سرکه از دسترنج خویش و تره بهتر از نان دهخدا و بره
او خوراک تره و سرکه را به کباب بره ترجیح داده و میگوید: «خوان بزرگان اگرچه لذیذست، خرده انبان خود به لذّتتر.»
و او انسان راحتطلب و متنعم را تقبیح کرده و میگوید:
آنکه در راحت و تنعم زیست او چه داند که حال گرسنه چیست؟
فردوسی نیز فرد کوشا را داناتر دانسته و اعتقاد دارد که هرکس اهل کار و عمل باشد در شنیدن و درک علوم نیز تواناتر خواهدبود:
چنین گفت کان کس که کوشاتر است دو گوشش به دانش نیوشاتر است
و در آخر باید متذکر شد که یکی از عیوب بزرگ تنبلی خوار و ذلیل شدن فرد کاهل است:
چه گفت آن سخندان آزاده مرد که آزاده را کاهلی بنده کرد
*****************
احترام به فرزند
طبق کلام خداوند، فرزندان میراثی از جانب خداوند هستند و برکتی که خداوند به انسان عطا میکند ما میبایست به فرزندان خود به چشم یک برکت و میراث بزرگی نگریسته و بر آنان ارج بسیار بنهیم.
عشق ورزیدن و محبّت به فرزند هم ایشان را و هم والدین را دلگرم کرده و جریان محبّت و آرامش بین همگان جاری خواهد شد.
حال این عشق و محبّت نمودن به فرزندان به این معناست که فقط باید آنان را در مکانی راحت و آسوده قرار دهیم تا به سلطنت رسیده و بر همگان حکمفرمائی نمایند؟! کلام خداوند میفرماید: از تأدیب کردن فرزند خویش کوتاهی نکن زیرا او را نمیکشد بلکه جان او را از هلاکت نجات میدهد. پس طبق کلام خدا محبّت واقعی تأدیب و تربیت شایسته فرزندان همراه با محبّت دلسوزانه است.
پروین اعتصامی معتقد است که فرزندان همچون گنج باارزشی هستند که میبایست در نهایت دقّت و تلاش بسیار از این گنج مراقبت کنیم:
من اینجا چون نگهبانم، تو چون گنج تو را آسودگی باید، مرا رنج
ولی در ادامه میگوید اینکار در صورتی به نتیجه مثبت خواهد رسید که خود فرزند نیز برای رشد خود تلاش کرده و به پند و نصیحت دلسوزانه والدینش گوش فراداده و در زندگی بهکار بندد.
نگردد شاخک بیبن برومند ز تو سعی و عمل باید، ز من پند
سعدی شیرازی نیز تأکید دارد بر اینکه میبایست از همان دوران طفولیت در فکر تربیت و پرورش فرزندان خود باشیم زیرا که رستگاری و خوشبختی بزرگان در گرو تربیت شایسته ایشان در کودکیشان است. پس والدین باید در تربیت فرزندان خردسال خود بسیار کوشا و دقیق باشند:
هرکه در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح ازو برخاست
و کلام خداوند نیز همین است که: فرزند خود را وقتی جوان است تربیت کن، اگر غفلت نمائی زندگی او را تباه خواهی کرد.
نصیحت بجا و شایسته و صد البته با بیانی عاشقانه بسیار مفید بوده و لازم، زیرا هرگونه رفتاری که از افراد سر میزند چه بسیار ریشه در برخورد والدین با ایشان در کودکیشان خواهد داشت.
در گلستان سعدی نصیحت پدری به فرزند عابد و شبزندهدار ولی غیبتگوی خود را میخوانیم که:
گفت جان پدر، تو نیز اگر بخفتی، بِه از آنکه در پوستین خلق افتی.
آری والدین میبایست به تمامی زوایای وجود فرزند خویش توجّه کرده و هم از لحاظ معنوی و هم مادی در حد توان خود و با ایمان و توکّل بر خداوند در تربیت ایشان کوشش بیدریغ نمایند.
****************
همسرداری
آیا ازدواج انسانها را اسیر و پایبند میکند؟ و یا باعث رشد و تغییر ایشان میگردد؟
کلام خداوند میفرماید: به هرحال در اتحاد ما با خداوند زن از مرد یا مرد از زن بینیاز نیست، زیرا چنانکه زن از مرد بهوجود می آید، مرد از زن متولّد میشود. نهتنها هر دوی آنها بلکه همه چیز متعلّق به خداست.
پس طبق کلام در مییابیم که زن و مرد مکمّل هم بوده و هر دو در کنار هم میتوانند به رشد و آرامش رسیده و همچنین هر دو متعلّق به خداوند بوده و فخری بر دیگری ندارند.
اوحدی مراغهای میگوید که زن پرهیزکار و نیکو با همسر خود یکی خواهد شد.
زنِ پرهیزکار طاعتدوست با تو چون مغز باشد اندر پوست
چنانکه کلام خداوند تأکید میکند که ای زنان طوری از شوهران خود اطاعت کنید که از خداوند اطاعت میکنید و ای مردان باید همانطور که بدن خود را دوست دارید، زنانتان را دوست بدارید.
نظامی هماهنگی و یکرنگی و همسوئی زن و مرد را در ازدواج مهّم دانسته و معتقد است که در انتخاب همسر، شباهت خوی و رفتارظاهری و باطنی لازم است.
مرا چون من کسی باید به ناموس که باشد همسر طاووس، طاووس
از طرفی میبینیم همسرانی که پرخاشگر و ناآرامند چگونه میتوانند یک زندگی را پر از درد و فریاد کنند چنانکه کلام خداوند میگوید: سکونت در بیابان بیآب و علف بهتر است از زندگی با زن ستیزهجو!
و وحشیبافقی نیز میسراید:
چو سرکه همسرای پشه افتاد نیاید از سرایش غیر فریاد
و چه بسیار زیباست زنی که با پاکی و نجابتش خانهای را روشن و نورانی گرداند:
زنِ مستور، شمع خانه بوَد زن شوخ ، آفت زمانه بوَد
و هرگاه زن و مرد به وصال یکدیگر درآیند و با هم یکی شوند طبق کلام خداوند آنچه را که خدا به هم پیوسته است انسان نباید جدا سازد.
پس در نهایت، ازدواجی که براساس پاکی و صداقت و ایمان و گذشت بنا گردد، شیرین است و پایدار. چنانکه نظامی میگوید: از خودگذشتگی و جانفشانی، راه راستین انتخاب همسروهمسرداری است نه غرور :
در پای توام به سرفشانی همسر مکنم به سرگرانی
**************
فقر و ثروت
حافظ شیرازی فقر را دولتمندی دانسته و آن را از خداوند میطلبد زیرا نتیجه فقر را رسیدن به حشمت و جلال میداند:
دولت فقر، خدایا به من ارزانی دار کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
و همین امر مهّم را نیز در کلام عیسی مسیح میبینیم که میفرماید:
خوشا به حال کسانی که از فقر روحی خود آگاهند زیرا پادشاهی آسمانی از آنِ ایشان است.
عطّار نیز معتقد است که استحکام و توانمندی در نتیجه فقر حاصل میشود و آنکه در راه فقر و دست شستن از مادیات قدم برمیدارد میبایست استوار بوده تا به مقصد مطلوب برسد:
فقر دارد اصل محکم هرچه دیگر، هیچ نیست گر قدم در فقر چون مردان کنی محکم، رواست
بدین معنی که او فقیری به معنای دوری گزیدن از مادیات را یک اصل و امر مهّم دانسته که بهواسطه آن استحکام روحی و درونی حاصل میگردد.
از طرف دیگر سعدی به فقر از دید مادی آن اینگونه مینگرد که نه توانمندی و ثروت و نه فقر و تنگدستی هیچکدام پایدار نبوده و گذرا هستند.
ای که در نعمت و نازی، به جهان غرّه مباش که مُحالست در این مرحله امکان خلود
وی که در شدّت فقری و پریشانیِ حال صبرکن کاین دو سه روزی به سرآید معدود
در اینجا سعدی به ثروتمندان توصیه میکند که مغرور مال خود نباشند زیرا هیچ ثروتی ماندنی نیست و به تنگدستان دلداری میدهد که اگر صبر پیشه کنند این چند روز سختی به پایان خواهد رسید و در لفافه نیز به این نکته توجّه دارد که عموماً در این دنیا در سختی و تنگی خواهیم بود پس چون این جهان و زندگی معدود و محدود است دلنگران نباشیم زیرا ثروتهای جاویدان در آن دنیای جاویدان، منتظر ماست.
خداوند میفرماید: به کسانی که مرا دوست میدارند، ثروت میبخشم و انبارهای آنها را پر میکنم.
همانگونه که مولوی نیز خداوند را باعث آرامی جان دانسته و ایمان به خداوند را گنجی میداند که سختی و تلخی فقر را گوارا میگرداند:
ای که بههنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا
پروین اعتصامی قناعت کردن و سادگی را گنج شایسته و شاهانه دانسته و میگوید که شخص قانع که به ظاهر ضعیف و ناتوان است به نهایت توانائی و عظمت خواهد رسید:
زان گنج شایگان که به کنج قناعت است مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست
و در کلام خداوند میخوانیم آنچه را که بهدست میآوریم همگی از جانب خداست: هیچگاه نگوئیم با نیرو و قدرت خود ثروتی بهدست آوردهایم. خداوند خدایمان را همیشه بهخاطر داشته باشیم، زیرا اوست که به ما قدرت و ثروت عطا میکند.
و شنیدهایم که اسکندر مقدونی وصیّت کرد هنگام حمل تابوتش دستهای او را از تابوت بیرون گذارند تا همگان ببینند او که این همه اندوخته بود، با خود هیچ نَبُرد.
**************
مهماننوازی
در کلام خداوند میخوانیم: همیشه مهماننواز باشید زیرا بعضیها با چنین کاری بدون آنکه خود بدانند از فرشتگان پذیرائی کردهاند.
عطّار نیشابوری نیز در رابطه با این کلام میگوید:
از دلم آن سفره را بریان کنم گه گهی جبرئیل را مهمان کنم
آری، مهماننوازی بسیار زیباست و نیکو که شرقیان نیز به این ویژگی خاص معروفند و معتقدند مهمان حبیب خداست ونان و روزی مهمان را هم خداوند میرساند، چنانکه مولانا میسراید:
هم کاسه مَلک باشد مهمان خدائی را باده ز فلک آید، مردان ثوابی را
و در عین حال روی خوش میزبان بسیار اهمیّت دارد چراکه همگان به روی بازِ میزبان میآیند نه درِ باز.
مولوی میگوید:
بنگر اندر میزبان و در رُخَش، شادی ببین بر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن
سعدی با توجّه به کلام خداوند که میگوید: وقتی مهمانی میدهی فقرا و لنگان و شلان و نابینایان را دعوت کن. در وصف پسر مرد خسیس میگوید:
ز درویش، خالی نبودی درش مسافر به مهمانسرای اندرش
دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند کرد
و از طرفی دیگر در همنشینی با هر کسی میبایست هوشیار بود، زیرا فقط مهماننوازی و پذیرائی و نشست و برخاست با هر فرد ناشایست و نابابی صحیح نیست و میبایست آگاه باشیم که رفتار افراد نادرست در ما تأثیرگذار خواهدبود و به قول معروف کمال همنشین در ما اثر خواهد کرد. مولانا نیز با توجّه بههمین نکته میگوید:
بر خوان شیران یک شبی بوزینهای همراه شده استیزهرو گر نیستی، او از کجا؟ شیر از کجا؟
و یا چنین میسراید:
نارِ خندان باغ را خندان کند صحبت مردانت از مردان کند
و عطّار نیز معتقد است اگر ما در ایمان و روح خدائی قرار داریم میبایست مراقب باشیم که با هر انسان ناپاک و نادرستی همغذا نشویم.
چون مرا روحالقدس هم کاسه است کی توانم نان هر مُدْبر شکست؟
و سنائی نیز تأکید میکند که اگر با ناآگاهی افراد دنیاپرست و مادی را پذیرا باشیم هیچگاه نخواهیم توانست فرشتگان و پاکان را در خانه خود میزبان گردیم.
تا تو را در خاکدانِ ناسوت باشد میزبان کی توان لاهوت را در خانه مهمان داشتن؟
*********************
مرگ عزیزان و داغداری
مرگ عزیزان غمی بزرگ است و سنگین. با این غم چه کنیم؟ کلام خداوند میگوید: خوشا به حال ماتمزدگان، زیرا ایشان تسلّی خواهند یافت. خداوند هر اشکی را از چشمان آنها پاک خواهد کرد. دیگر از مرگ و غم و گریه و درد و رنج خبری نخواهد بود زیرا چیزهای کهنه در گذشته است.
مولانا از مرگ استقبال کرده و آن را زمان ملاقات و وصال معشوق الهی میداند:
مرگ ما شادی و ملاقاتست گر تو را ماتمست، رو زین جا
و هشدار میدهد که مبادا از مرگ غمگین شوی بلکه باید از اینکه جان و روح تو از زندان تن آزاد گشته و به وصال میرسد خرسند باشی:
ور نه پسِ مرگ تو حسرتخوری چونک شود جان تو از تن جدا
و تأکید میکند که مرگ به معنی دوری نیست بلکه وصل است و ملاقات خداوند و ورود به بهشت الهی:
جنازهام چو بینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور پرده جمعیت جنان باشد
در کلام خداوند بسیار واضح و آشکار میگوید: تا نمیریم، زنده نخواهیم شد. وقتی تخمی در زمین میکارید آن زنده نخواهد شد مگر اینکه اوّل بمیرد.
مولانا نیز همین کلام را به نظم آورده و میگوید همانگونه که دانه پس از رفتن در زیر خاک زنده میشود و جوانه میزند انسان نیز تازه پس از مردن به زندگی جاوید میرسد.
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟ چرا به دانه انسانیت این گمان باشد؟
سنائی نیز بسیار زیبا میگوید کسی که با عشق زندگی میکند هیچگاه نمیمیرد و دارای حیات جاودانی خواهدبود:
آن را که زندگیش به عشقست، مرگ نیست هرگز گمان نبر که مر او را فنا بود
کلام خداوند هم تأکید میکند:
پس مأیوس نمیشویم چون ترجیح میدهیم که این خانه زمینی را ترک کرده و با خداوند در خانه آسمانی زندگی نمائیم. زیرا ما میدانیم هرگاه این خیمهای که در آن بسر میبریم یعنی این بدن زمینی ما فرو میریزد، خدا عمارتی جاودانی که بهدست انسان ساخته نشده در آسمان برای ما فراهم میکند.
عطّار نیز توصیه میکند که از این دنیای فانی بگذر و دست از وابستگیهای دنیوی بردار که جهان باقی و آسمانی در انتظار توست:
این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان این جهانت گر نباشد، آن جهانی باشدت
گر بمیری در میان زندگانی عطّاروار چون درآید مرگ ،عین زندگانی باشدت
و بهترین مثال مردم در حین زندگی و دستیافتن به حیات جاودانی داستان طوطی و بازرگان است که خاقانی میگوید:
به بند دهر چه ماندی؟ بمیر تا برهی که طوطی از پی این مرگ شد زبند رها
****************
آزادی
از دیرباز همگان در فکر آزادی و آزادگی بودهاند و میباشند. بزرگان و شعرا بسیار زیبا و شیوا راههای کسب آزادی و آزادگی را بیان میدارند. سعدی شیرازی قناعت و جوانمردی را نشان آزادی میداند:
قناعتست و مروّت نشان آزادی نخست خانه دل وقف این دوگانه کند
و همچنین به شخص آزاده توصیه میکند که بر آنچه دارد قانع باشد و گداصفتی نکند:
گر آزادهای بر زمین خُسب و بس مکن بهر قالی زمین بوسِ کَس
و حافظ نیز انسانهای سبک بار و وارسته از دنیا را آزاده میداند:
از زبان سوسن آزادهام آمد به گوش کاندراین دیر کهن، کار سبکباران خوش است
و همچنین او معتقد است که اگر پذیرای سرنوشتی که خداوند برای ما مقدر کرده است باشیم، دیگر از هر درد و غمی رها شده و آزاد میگردیم و طبعاً شخصی که بخواهد با سرنوشت مقدر خود بجنگد جز خون دل نصیبی نخواهد داشت:
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی
و در کلام خداوند میخوانیم که: آری ما آزادیم، زیرا خداوند ما را رهائی بخشید. پس در این آزادی استوار باشیم و نگذاریم که بار دیگر یوغ بندگی به گردن ما گذاشته شود.
و همچنین کلام خداوند تأکید میکند که آزادی به معنای بیبند و باری نیست: ای برادران ما به آزادی خوانده شدهایم ولی نگذاریم که این آزادی به بیبند و باری برای ارضای امیال جسمانی ما تبدیل گردد، بلکه با محبّت یکدیگر را خدمت کنیم.
خواجوی کرمانی عشق به خداوند را نهایت آزادی و سرفرازی میداند و بس:
خواجو گر عاشقی از همه آزاد باش زانکه به آزادگی سرو بوَد سرفراز
پروین اعتصامی فروتنی را نشانه آزادگی میبیند:
مرا افتادگی آزادگی داد نیفتاد آنکه مانند من افتاد
و همچنین او معتقد است که توجّه به نیازهای جسمانی جان انسان را از آزادگی دور میسازد:
بار بد از دوش جان فرو نه آزاده روان تو زیر بار است
جامی نیز در هفت اورنگ خود فروتنی و قناعت را آزادی و آزادگی میداند:
به ره حرص شتابنده نکرد به در شاه و گدا بنده نکرد
داد با این همه افتادگیام عزّ آزادی و آزادگیام
و در نهایت چنین میگوئیم: خداوندا با آزادی کامل زندگی خواهیم نمود زیرا مطیع تعالیم تو هستیم.
*************
بیماری
معمولاً همگان بیماری و ناخوشی را دوست نداشته و همیشه به آن با نظری منفی مینگرند. حال این بیماری چیست؟ آیا بیماری جسمانی است یا روحانی؟
انوری عشق را بیماری دانسته ولی شدیداً خوستار رسیدن به این بیماری است و چنین میگوید:
عشق بیماری دل باشد و عاشق بیمار دل من باد گرفتار چنین بیماری
حافظ نیز دوری از معشوق را عامل بیماری دانسته و از سختی آن میگوید:
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
و در عین حال حافظ نیز مانند انوری مشتاق چنین ضعف و بیماری که بهخاطر رسیدن عاشق به معشوق ازلی حاصل میگردد، می باشد.
با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش بیماری اندر این ره بهتر ز تندرستی
ما هم میتوانیم به بیماری جسم و جان از زاویهای دیگر نگریسته و ببینیم که همیشه بیماری ناتوانی و سختی نیست. شخص هنگامیکه بیمار میشود با خداوند خود ارتباطی عمیقتر پیدا کرده و از او کمک میطلبد همانگونه که داوود نبی هنگام بیماری چنین سرود میخواند:
خوشا به حال کسانی که در اندیشه فقرا هستند. خداوند آنان را هنگام سختی نجات خواهد داد و در هنگام بیماری آنها را کمک میکند و به ایشان سلامتی میبخشد.
انسان پس از روزها سلامتی و کار و تلاش و احتمالاً خستگی هنگامیکه دچار بیماری شده و بستری میگردد شاید به ظاهر دردمند و رنجور است ولی نه آیا اجباراً بر تخت خوابیده و استراحت میکند و تمام کسانی را که دوست میدارد و در آرزوی دیدار آنهاست با گل و شیرینی بر سر بالین خود ملاقات خواهد کرد؟
از طرفی دیگر نیز چه بسیار مهّم است که هنگام دریافت سلامتی قدرشناس بوده و شکرگزار خداوندی باشیم که به ما سلامتی را دوباره ارزانی داشته چراکه بیماری همیشه در کمین انسانهاست.
کلام خداوند میفرماید: خدا شخص بیمار را از بستر بیماری بلند خواهد کرد و اگر مرتکب گناهی شده باشد بخشیده خواهد شد.
سعدی شیرازی نیز یادآور میگردد که بیماری همیشه پشت در است و شکرگزاری از طبیب اعظم که همانا خداوند است بسیار نیکوست.
چو بِهْ بودی، طبیب از خود میازار که بیماری توان بودن دگر بار
***************
نیکی به والدین
عطّار نیشابوری بسیار صریح و زیبا میگوید پس از پرستش خداوند دومین امر مهّم خوشنود نمودن والدین است.
فرض حق اوّل بهجای آوردنست والدین از خویش راضی کردنست
و حتی در عین حال بدین معنا نیز نظر دارد که خوشنود نمودن والدین شرط اوّل پرستش خداوند است. یعنی هر انسانی که میخواهد فرمانبردار و مطیع اراده خداوند خویش باشد میباست از طریق ایجاد رضایت و خوشحالی برای پدر و مادر خود به این هدف و مقصود دست یابد.
ویکتور هوگو میگوید صالحترین فرزندان آنهائی هستند که با اعمال خود باعث افتخار پدر و مادر خود شوند.
همانگونه که سلیمان نبی در کتاب امثالش نیز میفرماید: تاج افتخار اشخاص پیر نوههایشان میباشند و تاج افتخار فرزندان والدین ایشان.
یکی از ارزشمندترین کارها بهنظر من توجّه و محبّت بهجا و صحیح به والدین خود بهخصوص در هنگام پیری ایشان است. همچنان که ما نیز به چنین توجّه و محبّتی نیازمند هستیم و خواهیم بود. سقراط حکیم میگوید با پدر و مادرت چنان رفتار کن که از فرزندان خود توقع داری.
هر پدر و مادری دوست دارد به فرزند خود نیکی کند و در حد توان و آگاهی خود چنین میکند و چه بسیار نیکوست که ما بپذیریم که والدین ما، ما را بسیار دوست دارند و در مورد ما هیچگاه کوتاهی نمیکنند و اگر احیاناً گاهی ما چنین احساسی میکنیم از جانب آنها در حق ما کوتاهی شده است میبایست بدانیم و درک کنیم که تمام والدین در حد توان و درک و فهم خود با فرزندانشان برخورد مینمایند.
در این رابطه بیل گیتس میگوید: اگر در کارتان موفق نیستید پدر و مادر خود را سرزنش نکنید، از نالیدن دست بکشید و از خطاهای خود درس بگیرید.
ارد بزرگ نیز میگوید پدر و مادر زندگیشان را با فروتنی به فرزند میبخشند.
ولی یک نکته بسیار مهّم که میتواند ما را به احترام و نیکی به والدینمان ترغیب نماید رضایت و خوشنودی خداونداست که بهواسطه نیکی به والدین حاصل میشود چنانکه عیسی مسیح نیز میفرماید ای فرزندان از والدین خود در هر امری اطاعت کنید زیرا اینکار خداوند را خوشنود میسازد.
ریچارد تمپلر نویسنده بریتانیائی مینویسد: شما وظیفه دارید در برابر پدر و مادر خود با ادب، سنجیده، شکیبا و دارای روحیه همکاری باشید.
در عین حال لین اِوْلین هاووس نیز میگوید: بهترین راهی که یک پدر یا مادر میتواند توجّه فرزندش را جلب کند ایناستکه با آرامش به گفتههایش گوش دهد.
**************
کمک به دیگران
در هنگام یاری و کمک نمودن به دیگران چه حالی داریم؟ آیا بهخاطر خداست این یاری ما یا اینکه یاری میکنیم تا یاری ببینیم؟ مسلماً اگر کمک ما برای خشنودی خداوندمان باشد او بهترین یاور ما خواهدبود همانگونه که سعدی میگوید:
اگر یاری، از خوشتن دم مزن که شرک است با یار و با خویشتن
کلام خداوند هم چنین میگوید: همیشه در کار و خدمت خداوند مشغول باشید زیرا میدانید که زحمات شما در خدمت او بینتیجه نخواهد بود.
البته غالباً برای همگان پیبش میآید که در قبال محبّت و کمکی که به دیگری مینمایند پاسخ مثبتی دریافت نمیکنند که در اینجا دو نکته مهّم بهنظر میرسد. یکی آنکه کمک و یاری ما میبایست فروتنانه باشد و بدون توقع و چشمداشت و دوم آنکه برای رضای خداوند باشد و بس.
حافظ نیز به این نتیجه رسیده است که نباید از دیگران توقع داشت:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بودن آنچه ما پنداشتیم
در کلام خداوند میخوانیم: خدمات خود را با میل و رغبت انجام دهید. مثل کسی که خداوند را خدمت میکند نه انسان را.
و از آن طرف سعدی هم میگوید اگر کسی را دوست داری و یاریاش مینمائی احیاناً رفتار ناخوشایندی از او دیدی دلگیر نشو زیرا دوست و یار واقعی از یارش دلگیر نمیگردد:
جنگ از طرف دوست دلآزار نباشد یاری که تحمل نکند، یار نباشد
و همواره دوست واقعی در هنگام سختی، دوستی و محبّت خویش را ثابت میکند.
چنانکه سعدی میگوید:
دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشانحالی و درماندگی
******************
قصاص و تلافی
عطّار نیشابوری جوانمردی و انسانیت را در نیکی کردن به بدان بهجای انتقام توصیه مینماید:
مکن بد با کسی کو با تو بد کرد تو نیکی کن اگر هستی جوانمرد
سعدی شیرازی نیز دقیقاً همین نظر را داشته و تأکید میکند که تلافی بدی با بدی بسیار آسان است و بخشش و تلافی با نیکی در قبال بدی جوانمردی و قدرت والائی نیاز دارد:
بدی را با بدی سهل باشد جزا اگر مردی احسِن اِلی مَن اَسا
همانگونه که در کلام خداوند چنین میفرماید: بدی را با بدی و لعنت را با لعنت تلافی نکنید. بلکه بهجای لعنت برکت بطلبید زیرا خداوند ما را دعوت کرده است تا برکت نصیب ما گردد.
خداوند با تمام خدائیش این همه گناه و خطا را میبیند و خشم خود را فرو میخورد و به بندگانش فرصت توبه میدهد و ایشان را میبخشد.
و چه زیبا این نکته را عطّار میسراید:
بار دیگر چون شکستی توبه پاک دادمت مُهل و نگشتم خشمناک
سعدی از قصاص دوری جسته و به مهربانی و ملاطفت توصیه میکند:
کس را به قصاص من مگیرد کز من بحل است قاتل من
وگرمی برآید به نرمی و هوش به تندی و خشم و درشتی مکوش
صائب تبریزی با مثالی بسیار زیبا میگوید من بدی را با خوبی تلافی میکنم، همانطور که وقتی به درخت نخل سنگ میاندازی خرمای شیرین به تو پس میدهد.
در تلافی میوه شیرین به دامن میدهیم همچو نخل پرثمر سنگی که بر سر میخوریم
ما همگی دوست داریم که احیاناً اگر بدیای به کسی کردیم او ما را ببخشد و از ما انتقام نگیرد پس همانگونه که عیسی مسیح میگوید: با دیگران آنچنان رفتار کنید که میخواهید با شما رفتار کنند.
از انتقام و قصاص خودداری میکنیم و چنانکه در کلام میگوید: ای عزیزان، به هیچوجه انتقام خود را نگیرید بلکه آن را به مکافات الهی واگذار کنید زیرا خداوند میگوید: من مجازات میکنم و من جزا خواهم داد.
*************
خشم
کلام خداوند میفرماید: پاسخ ملایم خشم را فرو مینشاند امّا پاسخ سخت خشم را برمیانگیزاند.
سعدی شیرازی نیز این کلام را به نظم درآورده و میگوید:
و گر میبرآید به نرمی و هوش به تندی و خشم و درشتی مکوش
و همانگونه که کلام خداوند میفرماید: بدی را با بدی و لعنت را با لعنت تلافی نکنید بلکه بهجای لعنت برکت بطلبید. سعدی نیز بسیار زیبا این کلام را تأیید و تأکید مینماید که:
بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی اَحسِن اِلی مَن اَسا
بدین معنی که تلافی بدی با بدی نمودن بسیار آسان است ولی اگر انسان کامل و والائی میباشی در برابر بدی، نیکی نما.
و مولانا، تأکید میکند که یکی از دلایل بزرگ خشمگین شدن تکبّر و غرور است همان که بزرگترین گناه آدم بوده و هست و تنها راهحل دوری از این گناهِ غرور را فروتنی میداند و بس.
جمله خشم از کبر خیزد از تکبّر پاک شو گر نخواهی کبر را رو بیتکبّر خاک شو
همچنین کلام خداوند نیز میفرماید، از خشم و غصب دوری کن تا به گناه گرفتار نگردی.
و باز در کلام خداوند میخوانیم که تکبّر به سقوط منجر میشود و فروتنی به سرفرازی.
مولانا نیز در مثنوی معنوی خود با نظر به این کلام میگوید:
خشم هرگز برنخیزد جز کبر و ما و من هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو
و چه بسیار زیباست که بهخاطر خداوند و رضایت او هر رنجی را پشت سر گذارده و برای جلب خوشنودی خداوندمان از خشم و کینه دست برداریم. همانگونه که خاقانی میسراید:
همه رنجی به سر برم چو به کوی تو بگذرم همه خشمی فرو خورم چو بینم رضای تو
***************
ایمان
ایمان به خداوند یکتا بالاترین نیروئی است که انسان را همواره از پرتگاه سختیها و نابودی نجات میدهد. همانگونه که کلام خداوند میفرماید: ایمان ما، ما را نجات خواهد داد.
ما بهواسطه ایمان و اعتمادی که به خداوند داریم همیشه میتوانیم به اهداف و آرزوهای روحانی و درونی خود دست یابیم و صد البته زیر سایه همین دریافتهای روحانی و معنوی، مادیات نیز حاصل میگردد.
اگر در سختیها به خداوند ایمان نداشته باشیم آیا نیروی دیگری هست که ما را برهاند؟! اگر برای رسیدن به آرزوها به خداوند اعتماد نداشته باشیم آیا راه دیگری برای رسیدنمان هست؟ و جالب آنکه خداوند است که به ما فیض ایمان را عطا میفرماید چنانکه سعدی نیز میگوید:
خداوندا تو ایمان و شهادت عطا دادی به فضل خویش ما را
پس دعا میکنیم و میگوئیم: خداوندا من ایمان دارم ولی ایمانم کم است، آن را زیاد گردان.
و باید بدانیم که همواره شیطان در تلاش ربودن ایمان ماست، پس باید مراقب و محافظ این ایمان باشیم که مبادا آن را از ما برباید که بدون آن هیچیم. پروین اعتصامی میسراید:
پاسبانی نکند بنده چو ایمان را دیو زان بنده چه دزدد بهجز ایمانش
و راه رهائی از حملات شیطانی دوری از خواهشهای نفسانی است تا در نتیجه ایمان هم در امان ماند. همانگونه که باز پروین میگوید:
ره تن را بزن تا جان بماند ببند این دیو، تا ایمان بماند
اگر در ایمان خود راسخ و پابرجا باشیم بیشک مورد لطف و عفو خداوندی واقع میگردیم. در این باره سعدی زیبا میسراید:
گرَم پای ایمان نلغزد ز جای به سر برنهم تاج عفو خدای
خداوند همواره ما را بهواسطه ایمانمان بخشیده و به ما حیات جاودان عطا میفرماید. چنانکه در کلام خداوند میخوانیم: تا هرکس به خداوند ایمان بیاوردو صاحب حیات جاودان گردد.
مولانا نیز میگوید:
چونک ایمان برده باشی زندهای چونک با ایمان روی پایندهای
*******************
ارتباط با خداوند
وقتی ما میخواهیم با خداوند مهربان خود صحبت کنیم باید چگونه باشیم؟ باید در مکان خاصی قرار بگیریم؟ اگر مکان مناسبی را نیافتیم نباید با او صحبت کنیم؟ آیا باید لباس ویژهای بپوشیم؟ بدون لباس مناسب خداوند به حرفهای ما گوش نمیدهد؟ اگر دست و صورت و بدن ما پاکیزه نباشد او صدای ما را نمیشوند؟
خیلی وقتها پیش میآید که نه لباس مناسبی داریم نه بدن پاکیزهای و نه در جای خاصی هستیم. پس چه کنیم؟ آیا خداوند به این چیزها توجّه دارد یا به قلب و کلام ما؟
تا به حال به این مطلب اندیشیدهاید؟ همین نگرش محدود و خاص موسی نسبت به شبان باعث شد که او از پرستش و ارتباط پاک و بیریایش با خداوند دست بکشد و از خداوند مهربان دور شود.
دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت ای گزیننده اله
تو کجائی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامهات شویم شپشهایت کشم شیر پیشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پایکت وقت خواب بروبم جایکت
ای فدای تو همه بزهای من ای به یادت هیهی و هیهای من
این نَمَط بیهود میگفت آن شبان گفت موسی با کی است این؟ ای فلان!
گفت با آنکس که ما را آفرید این زمین و چرخ ازو آمد پدید
گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی؟
این چه ژاژست این چه کفرست و فشار پنبهای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را گنده کرده کفر تو دنیای دین را ژنده کرد
چارق و پایانه لایق مر تراست آفتابی را چنینها کی رواست؟
گر نبندی زین سخن تو حلق را آتشی آید بسوزد خلق را
گر همی دانی که یزدان یاورست ژاژ و گستاخی ترا چون باورست؟
دوستی بیخرد خود دشمنیست حق تعالی زین چنین خدمت غنیست
با که میگوئی تو این؟ با عم و خال؟ جسم و حاجت در صفات ذوالجلال؟
شیر او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست
*********************
گفت ای موسی دهانم دوختی و ز پشیمانی تو جانم سوختی
جامه را بدرید و آهی کرد تفت سر نهاد اندر بیابانی و رفت
پس بیائیم خالصانه و بیریا همچون کودکان به خداوند مهربان خود نزدیک شویم و با او به راز و نیاز بپردازیم و نگذاریم که توجّه به رعایت مسائل جانبی ما را از خداوندمان دور سازد.
******************
غیبت و بدگوئی
یکی از رفتارهای ناشایست و مخرب در زندگی ما انسانها غیبت و بدگوئی درباره دیگران است. این رفتار و عادت نادرست هم به گوینده آسیب میرساند هم بسیاری را میسوزاند. چنانکه عطّار میگوید:
چو تیغی تیز بگشاید زبانی به غیبت میکشد خلق جهانی
حال چرا انسانها راجعبه دیگران صحبت کرده و از ایشان بد میگویند؟ کلام خداوند میگوید: چرا پر کاهی را که در چشم برادرت میبینی ولی در فکر چوب بزرگی که در چشم خود داری نیستی؟!
نظامی نیز دراینباره میگوید:
به عیب خویش یک دیده نمائی به عیب دیگران صد صد گشائی
آری مشکل اساسی عدم آگاهی شخص بدگو از عیوب خویش است و بهواسطه این ناآگاهی ترجیح میدهد که دیگران را مورد بررسی و قضاوت قرار داده و بهراحتی به خود اجازه میدهند که به ایشان تهمتی زده یا دربارهشان سخنان نادرست بیان کنند. سعدی شیرازی نهتنها با بدگوئی در مورد دیگران مخالف است بلکه نیک گفتن را نیز نمیپسندد و معتقد است که بدگوئی باعث خشم و دشمنی میگردد و تعریف، باعث غرور:
بد اندر حق مردمِ نیک و بد مگوی ای جوانمرد صاحب خرد
که بدْ مرد را، خصم خود میکنی و گر نیکمردست بد میکنی
و عجیب آنکه هرگاه پای صحبت غیبتکنندهای مینشینیم پس از چندی نیز درباره خود از او چه سخنها که نمیشنویم. همانگونه که سعدی در بوستانش میگوید:
هر آن کو بَرَد نام مردم به عار تو خیر خود از وی توقع مدار
که اندر قفای تو گوید همان که پیش تو گفت از پس مردمان
پس چنانکه خداوند از دروغگوئی و بدگوئی اکراه دارد میتوانیم با حکمت و آگاهی مراقب کلام خود بوده و از بدگوئی بپرهیزیم و پاک و راستین و اندک سخن بگوئیم. چنانکه سعدی میگوید:
صد انداختی تیر و هر صد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست
و به قول نظامی رازدار باشیم و نیکو کلام نه غیبتکن و بد زبان.
حافظ آینه این یک هنر بس که پیش کس نگوید غیبت کس
پس طبق کلام خداوند: اگر طالب زندگی خوب و خوش میباشیم از سخنان بد و دروغ بپرهیزیم.
سعدی در گلستانش یادآور میگردد که از همان کودکی باید مراقب باشیم که فرزندانمان به غیبت و بدگوئی نپردازند. درحکایتی مینویسد هنگامیکه پسر به عبادت شبانه خود مغرور شده و از دیگران که خوابیدهاند ایراد گرفته و بد میگوید پدر به پسر چنین پند میدهند:
گفت جان پدر! تو نیز اگر بخفتی بِهْ از آنکه در پوستین خلق افتی.
******************
دوستی
سعدی شیرازی آنقدر برای دوستی ارزش قائل است که حاضر است حتی بهشت را بهخاطر دوست از دست بدهد.
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
هرچند که ما همگی میدانیم دوست واقعی همانا خداوند مهربان است و بس. چنانکه مولانا نیز میگوید:
تا ابد از دوست سبز و تازهایم او بهاری نیست کو را دِی رسد
در کلام خداوند آمده است: ما باید یکدیگر را دوست بداریم زیرا دوستی و محبّت از جانب خداست و خداوند محبّت پایدار خود را تا هزاران نسل به کسانی که او را دوست دارند نشان خواهد داد.
سعدی همچنین معتقد است که یافتن دوست خوب بسیار سخت بوده و وقتیکه یافتیمش میبایست در حفظ آن کوشا بوده و مراقب باشیم که او را هرگز نیازاریم: دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند، نشاید که به یک دم بیازارند.
سنگی به چند سال شود لعل پارهای زنهار تا یک نفَس نشکنی به سنگ
و همچنین در گلستانش یادآور میشود که هرکس از راه رسید دوست نتواند بود:
دوست مشمار آنکه در نعمت زَنَد لاف یاری و برادرخواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی
مولانا محبّت نمودن به دیگرا ن را دوستی واقعی دانسته و میگوید هرگاه خدمتی با محبّت همراه باشد تبدیل به یک دوستی پایدار میگردد:
دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است هیچ خدمت جز محبّت در جهان پیوست نیست
چنانکه کلام خداوند میگوید: خداشناسی را با دوستی برادرانه و دوستی برادرانه را با محبّت خالص تکمیل کنید.
سعدی در گلستانش بسیار جالب یکی از ویژگیهای اصلی دوستی را نصیحتهای صادقانه میداند و میگوید:
از صحبت دوستی به رنجم کاخلاق بدَم حسن نماید
کو دشمن شوخ چشم ناپاک تا عیب مرا به من نُماید
*******************
تنهائی
غالباً یکی از بیشترین دردهائی که انسانها را غمگین مینماید، غم تنهائی است. حال با این غم چه باید کرد؟
سعدی شیرازی معتقد است هنگامیکه با یاد خداوند باشیم هیچگاه احساس تنهائی نخواهیم کرد:
مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهائی که هر که با تو به خلوت بود نه تنهائیست
و یا در جائی دیگر تأکید میکند که:
آن نهتنهاست که با یاد تو انسی دارد تا نگوئی که مرا طاقت تنهائی هست
از طرف دیگر حافظ شدیداً احساس تنهائی کرده و از خداوند میخواهد که او را از این تنهائی و دوری از معشوق ازلی که همانا خود خداوند باشد، برهاند:
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهائی به جان آمد خدا را همدمی
و داود نبی نیز چنین دعا میکند: خدایا بر من رحم کن، بر من رحم کن زیرا به تو پناه میآورم. زیر سایه بالهای تو پناه میبرم، تا طوفان بلا بگذرد. بر خداوند توکّل نما و نیکوئی کن تا در زمین در امنیّت زندگی کنی. شادمانی خود را در خداوند جستجو کن و او خواهش دلت را برآورده خواهد ساخت.
بیتی است که میگوید:
گر در یمنی، چو با منی، پیش منی گر پیش منی، چو بیمنی ،در یمنی
بدین معناست که دل و فکر هنگامیکه با یار باشد تنها نیست چه یار در کنارش باشد چه نباشد و از آن سو بسیارند یارانی که در کنار ما هستند ولی دل و ذهنشان جائی دیگر است و در اینجاست که احساس تنهائی وارد میشود.
البته در زندگی دنیوی تنهائی بر ما غالباً مستولی میشود همانطور که شهریار میگوید:
چند بارد غم دنیا به تن تنهائی وای بر منِ تَنْ تنها و غم دنیائی
حال چه باید کرد؟
کلام خداوند میفرماید: از هر طرف تحت فشاریم ولی خرد نمیشویم. گاهی دچار شک و تردید میشویم امّا تسلیم ناامیدی نمیگردیم. آزار میبینیم امّا هیچوقت تنها نیستیم زیرا خداوند هر روز تا آخر زمان با ماست.
اگر میخواهیم که به خداوند نزدیک و نزدیکتر شویم به یاری یاران خداپرست نیازمندیم تا در طی این مسیر تنها نمانیم. همانگونه که عطّار میگوید:
پیر باید راه را تنها مرو از سر عمیا درین دریا مرو
*******************
قضاوت
تا چه اندازه از قضاوت و داوری دیگران نسبت به خود خوشنود میگردیم؟ مسلماً هیچ یک از ما دوست نداریم که مورد قضاوت واقع شویم.
همانگونه که در کلام خداوند میخوانیم: درباره دیگران قضاوت نکنیم تا مورد قضاوت قرار نگیریم. آری اگر ما دوست نداریم که مورد داوری دیگران قرار گیریم و محکوم شویم میبایست در رفتار و عملکرد خود مراقب باشیم که درباره دیگران نیز قضاوت نکنیم و این امر مهّم را به خداوند بسپاریم.
چنانکه حافظ میگوید:
یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم
یکی از دلایل قضاوت درباره دیگران غرور و تکبّر ماست که به عقل و دانش خود میبالیم و به خود اجازه میدهیم که درباره دیگری نظر داده و ایشان را احیاناً تحقیر کرده یا محکوم سازیم. حال آنکه این امر مهّم تنها از آن خداوند است و بس.
البته چه بسیارند کسانی که این مورد را نپذیرفته و هرگونه که میخواهند به داوری و نظردهی درباره دیگران میپردازند. حافظ نیز در این ارتباط چنین میگوید:
گوئیا باور نمیدارند روز داوری کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند
حال چرا نباید قضاوت کرد؟ زیرا انصاف و عدالت کامل از آنِ خداوند است و در توان انسان نیست و کلام خداوند نیز با تأکید میگوید: خود خداوند است که درباره ما قضاوت خواهد کرد. صد البته اگر خداوند در نهایت درباره انسانها حکم و داوری نداشته باشد بدین معنا خواهدبود که این جهان سرسری و پوچ است و حال آنکه همه ایمان داریم که چنین نیست. نظامی هم میگوید:
سرای آفرینش سرسری نیست زمین و آسمان بیداوری نیست
او به دو نکته توجّه دارد هم اینکه جهان دارای داور است و همچنین بدونِ داوریِ خداوندِ عادل، این جهان پوچ و بیمعنا خواهدبود.
پس همانطور که کلام خداوند میگوید: ما چرا درباره برادر خود قضاوت میکنیم؟ یا چرا برادرمان را تحقیر میکنیم؟ همه ما پیش کرسی قضاوت خدا خواهیم ایستاد. میبایست درستکار و نیکو عمل نمائیم.
پروین اعتصامی هم یادآور میگردد باید آنچنان زیست که در هنگام داوری سربلند باشیم:
آنچنانکن به نیکیت مکافات دهند چو گه داوری و نوبت کیفر
*****************
حسادت
یکی از رنجهای بسیار سنگین که انسانها را رو به نابودی میکشاند، رنج حسادت است. شخص حسود هم خود میسوزد و هم دیگران را میسوزاند. چنانکه سعدی در گلستانش میگوید:
| الا تا نخواهی بلا بر حسود
|
که آن بخت برگشته خود در بلاست |
حال چه باید کرد با این حسودان؟ آیا آنها را مورد آزار و نفرت قرار دهیم؟ یا آنکه رنج درونی ایشان برایشان کافی است؟
باز هم در گلستان سعدی می خوانیم:
توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنج دَرَست
و در ادامه او به حسودان متذکر میشود که دست از حسادت خود بردارید زیرا جز مرگ راه دیگری برای رهائی از حسد نیست:
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رَست
و بسیار جالب حافظ ریشه حسادت را غرور میداند و راه رهائی از آن را فروتنی و تواضع:
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد
در کلام خداوند میخوانیم:
آرامش فکری به بدن سلامتی میبخشد ولی حسادت استخوان را میپوساند.
حافظ نیز تأکید میکند که انسان مطمئن و آرام از سخن حسودان نمیرنجد:
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش که بد بهخاطر امیدوار ما نرسد
و یا اضافه میکند که:
گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باشد که ما گوش به احمق نکنیم
و در همین رابطه در کلام خداوند نیز چنین میخوانیم: بهخاطر مردم شریر خود را ناراحت نکنید و بر آنها حسادت ننمائید. زیرا که حسادت خطرناکتر و بیرحمتر از خشم و غضب است.
عطّار نیشابوری نیز در تأکید رنج حسودان و دروغگویان میگوید:
راحتی نَبْوَد حسودِ شوم را کاذبِ بدبخت را نَبْوَد وفا
****************
توقع
اوحدی مراغهای شاعر قرن هفتم ﻫ.ق میسراید:
تا این دمم زِ مالی و جاهی توقعی از کس نبود هیچ و کنون هم به سر شود
او معتقد است که بهترین راه زندگی بیتوقعی است و نمیبایست از هیچکس و هیچچیز توقع و انتظاری داشت.
فیض کاشانی، شاعر و عارف دوره صفویه نیز با او هم عقیده بوده و بسیار زیبا و واضح میگوید: فقط از خداوند باید چشم یاری و محبّت داشته باشیم و تنها اوست که قابل اعتماد و وفاداری است:
غیر خدا هیچکس مونس جان تو نیست دست توقع بکشْ فیض، ز خیر کسان
و از آن طرف در کلام خداوند میخوانیم که:
خداوند از ما محبّت پایدار میخواهد نه قربانی. او خواهان هدایای سوختنی ما نیست بلکه از ما توقع دارد که او را بشناسیم.
خواجوی کرمانی نیز از بیوفائی دیگران و روزگار گله داشته و میگوید میبایست از همه چیز دل بُرید و توقع نداشت زیرا که در هیچچیز ثبات و پایداری نیست همانگونه که عمر ما نیز کوتاه است و گذران:
در وفا چشم ندارم که ثباتت باشد که توقع نتوان داشتن از عمر، ثُبات
حافظ در همین رابطه میگوید:
مَگذران روز سلامت به ملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران میداری؟
داوود نبی میگوید: من همیشه از خداوند انتظار کمک دارم، او مرا از خطر میرهاند.
پس میبینیم که تنها میبایست از خداوند توقع یاری داشته باشیم و کسی را که دوست خود میپنداریم تنها باید به او محبّت و عشق بورزیم و چشم خدمت از او نداشته باشیم همانگونه که سعدی در گلستان میگوید:
گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی، توقع خدمت مدار.
و در دیوان غزلیاتش نیز میگوید:
طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند
همچنین متذکر میشود شخصی که رفتاری ناشایست و نادرست درپیش گیرد نبایستی از دیگران و روزگار توقع نیکی و محبّت داشته باشد:
چو بیداد کردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار
*****************
غرور
آیا تا به حال درباره غرور و خودپرستی اندیشیدهاید؟ انسانها همیشه و در همه حال زمانی دچار شکست میشوند که بر قدرت و آگاهی خویش مغرور میگردند. هیچگاه یک انسان فروتن و از خود گذشته احساس شکست نمیکند. ممکن است گاهی بهخاطر غرور دیگران دچار دلشکستگی بشود ولی هیچگاه از نظر رفتار درونی خود دچار عذاب وجدان نمیگردد.
معمولاً زندگی انسانهای بیریا و فروتن در نهایت پاکی و سادگی میباشد. اگر به انسانهای شکستخورده اطراف خود بنگریم همواره میبینیم که غرورشان باعث شکستشان شده است. انسانهای مغرور همیشه فکر میکنند همه چیز برای آنها و بهخاطر آنهاست و همین اشتباه بزرگ است که آنها را به ناکامی میکشاند.
چه زیباست این سروده که منسوب به ناصرخسرو قبادیانی میباشد:
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست واز بهر طمع بال و پر خویش بیاراست
| بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت |
|
امروز همه مْلک زمین زیر پر ماست |
| بر اوج فلک چون بپرم از نظر تیز |
|
میبینم اگر ذرهای اندر ته دریاست |
| گر بر سر خاشاک یکی پشّه بجنبد |
|
جنبیدن آن پشّه عیان در نظر ماست |
| بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید |
|
بنگر که از این چرخ جفا پیشه چهها خاست |
| ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی |
|
تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست |
| بر بال عقاب آمد آن تیر جگردوز |
|
وز ابر مرو را به سوی خاک فرو کاست |
| برخاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی |
|
وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست |
| گفتا عجبا این که ز چوب است و ز آهن |
|
این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست؟ |
چون نیک نظر کرد وپر خویش برآن دید گفتا ز که نالیم که از ماست که برماست
************************
تزویر و ریا
یکی از خصوصیّات ناپسندی که میتواند انسانها را از پاکی و صفا و صداقت دور سازد ریا و دورنگی است که غالباً ریشه فساد و تباهی نیز هست.
همانگونه که پروین اعتصامی میسراید:
روی و ریا را مکن آئین خویش هرچه فساد است ز روی و ریاست
حال چرا ریا، منتهی به فساد و تباهی میگردد؟
زیرا رفتار متزورانه و دورنگی از آنِ شیطان است و بس و هر آنکه لباس تزویر بپوشد، فرزند شیطان خواهد شد. دراینباره نیز پروین چنین میگوید:
مباف جامه روی وریا که جز ابلیس کس این دو رشته پوسیده پود وتار نکرد
از طرف دیگر بدترین نوع تزویر و ریا هنگام طاعت و عبادت خداوند است:
| مکن هرگز بطاعت خودنمائی |
|
بران زین خانه، نفس خودنما را |
حافظ نیز از واعظین دروغین و ریاکار گله کرده و میگوید:
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
و در نتیجه خود را از ایشان دور ساخته و میگوید:
دور شو از برم واعظ و بیهوده مگوی من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
در کلام خداوند هم میخوانیم:
وقتی دعا میکنید مانند ریاکاران نباشید. آنان دوست دارند در خیابانها بایستند و دعا بخوانند تا مردم آنان را ببینند.
خاقانی نیز از افراد و گروههائی که میخواهند در دین خداوند با تزویر و ریا خدشه وارد کنند گله داشته و در عین حال مطمئن است که آنها به نتیجه نخواهند رسید.
| خواهند جماعتی که تزویر کنند
|
|
از حیله طریق شرع تغییر کنند |
| تغییر قضا به هیچ روی ممکن نیست |
|
هرچند که این گروه تدبیر کنند |
عطّار نیز در همین رابطه میگوید:
| در شریعت حیله و تزویر نیست
|
|
هرکس اندر شریعت پیر نیست |
و پروین چه زیبا نتیجة عمل ریاکاران و حیلهگران را بیان میکند:
دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق کرد مارا پایبند وخود شدیم آخر شکار
*****************************
صبر
ما اشخاص صبور و پرتحمل را خوشبخت میدانیم همچنین درباره صبر و تحمل ایوب شنیدهایم و میدانیم خداوند سرانجام با او چه کرد. زیرا خداوند بینهایت رحیم و مهربان است.آری، بزرگترین و نیرومندترین قدرتی که خداوند به ما عطا فرموده، توان صبر و تحمل است.سعدی میگوید
«ساعد دل چون نداشت قوّت بازوی صبر دست غمش در شکست پنجه نیروی من»
پس با استفاده از نیروی عظیم صبر است که میتوانیم بر مشکلات فائق آئیم و از سختیها بگذریم.پروین اعتصامی در بیتی میگوید
«پروین! به روز حادثه و سختی در کار بند صبر و مدارا را»
و در عین حال او معتقد است که صبر و شکیبائی نیز با سختی بهدست میآید
«ساختم با آنکه عمری سوختم سوختم یک عمر و صبر آموختم»
در اینجانب به این نکته میرسیم که صبوری راهحل گذشتن از سختیهاست و همین سختیها هم به ما توان صبر را ارزانی میدارد.حال عاقبت این صبر چیست؟ حافظ میگوید:
«صبر کن حافظ به سختی روز و شب عاقبت روزی بیابی کام را»
و یا
«ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت با درد صبر کن که دوا میفرستمت»
ناصر خسرو میسراید:
اگر آن جهان با صفا را میخواهی میبایست صبور باشی
«تا زین جهان به صبر برون نائی چون یابی آن جهان مصفّا را؟!»
مولوی صبر را کلید گشایش کارها و شکرگزاری را کلید رضایت و خرسندی میداند
«سرسبز و خوش هر تره ای، نعرهزنان هر ذرهای کالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاحالرضا»
همچنین او متعقد است که شخص روشن ضمیر با صبوری کمی که دارد میتواند به تمام مرادهای دل نائل گردد
«ای دل روشن ضمیر بر همه دلها امیر صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد»
در کلام خداوند میخوانیم: امّا اگر در امید چیزی هستیم که هنوز نیافتهایم با صبر منتظر آن میشویم.پس ما با صبر و تحمل منتظر رحمت و برکت خداوند هستیم و هیچگاه نومید نمیگردیم، همچنان که ملکالشعرای بهار نیز آشکارا میگوید
«روزی دو سه صبر کن به امید از رحمت حق مباش نومید
**************************
تشکر و قدردانى
یکی از امور مهّمی که تمامی انسانها نیاز به انجام آن دارند تشکر و سپاس و قدردانی از دیگران بهواسطه شکرانه نعمتهائی است که خداوند به هر یک از ما عطا فرموده است.ما با سپاسگزاری از دیگران میگویم ما انسانی قدرشناس هستیم و برای خود و دیگران ارزش و احترام قائلیم.با قدرشناسی از دیگران میآموزیم که از خداوند او که تنها آفریننده همه چیز است و اوست که به ما همه نعمتها را میبخشد چگونه سپاسگزاری نمائیم. اوست که به ما محبّت و عشق ورزیدن به دیگران را نیز میبخشد و میآموزد. رهی معیری می گوید: ما ناتوانتر از آنیم که بتوانیم شاکر واقعی او باشیم
«به نعمتی که مرا دادهای هزاران شکر که من نه در خور لطف و عطای چندینم»
از ناصر خسرو نیز در ارتباط با تکمیل این مطلب میخوانیم
«خدای با تو بدین صنعِ نیک احسان کرد به قول و فعل تو بگزار شکر احسان را»
در اینجا ناصرخسرو یادآور میگردد ما با کلام و عمل خود باید شکرگزار باشیم و سپاسگزاریی که فقط محدود به زبان و کلام باشد کامل و کافی نیست.حافظ میگوید
«ای صاحب کرامت شکرانه سلامت روزی تفقدی کن درویش بینوا را»
یکی از بزرگترین کارهائی که یک شخص دانا و آگاه باید بدان بنگرد عدم غرور بوده و به شکرانه نعمت دارائی عقلانی و جسمانی که خداوند به او عطا کرده باید به بینوایان و دیگران توجّه کند و بدینوسیله شکرگزاری خود را نسبت به خالق مهربان خود ابراز نماید.در جای دیگر سعدی میگوید:آنقدر الطاف و نعمتهای خداوند بیشمار است که ما هرچقدر سعی کنیم نمیتوانیم شکر یکی از آنها رابجا آوریم
«فضل خدای را که تواند شمار کرد یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد؟»
و یا در گلستانش میخوانیم
منّت خدای را عزّوجل که طاعتش موجب قربت است و بشکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که برآید ممد حیات است و چون فرو نشیند مفرّح ذات. پس در هر نفس دو نعمت است و بر هر نعمت شکری واجب
پس باید عاشقانه او را بپرستیم و بستائیم و حتی اگر گاهی فکر میکنیم که دچار سختیای شدهایم آن را هم به چشم نعمت و توجّه خداوند دیده و بر آن ارج بنهیم زیراکه هرچه از معشوق است، شیرین است
وگر تو جور کنی رأی ما دگر نشود هزار شکر بگوئیم هر جفائی را
همه سلامت نفس آرزو کنند مردم خلاف من که به جان میخرم بلائی را
و در جائی دیگر حتی آزمایشهای خداوند را با تمام دل و جان میپذیرد زیراکه آن را توجّه خاص خداوند به خواص میداند
«ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست خصم آنم که میان من و تیغت سپرست»
***********************************
محبت دراشعاربزرگان
آیاباهرآنکه معاشرت می کنیم نظر به محبت و لطف او داریم یا خطاها و عیوبش ؟ آری چه زیباست اگر درهمه حال به دیگران عشق بورزیم و از خطاهایشان چشم بپوشیمزیرا درکلام می خوانیم
اگر شما خطاهای دیگران را ببخشید پدرآسمانی شمانیز شمارا خواهد بخشید
شخص نابخرد و نامهربان فقط به دیدن عیب و گناه دیگری بسنده می کند.آیا دلیل آن ناتوانی و بی نوایی ایشان درمحبت نمودن به انسانهای دیگر نیست ؟چنانکه حافظ آشکارا می گوید
کمال سر محبت بین نه نقص گناه که هرکه بی هنرافتد نظر به عیب کند
روزی پطرس شاگرد عیسی مسیح درمورد چشم پوشی ازخطاها از او پرسیدخداوندا اگر برادر من نسبت به من خطا بکند تاچند بار باید اورا ببخشم؟ تا هفت بار؟او فرمود
نمی گویم هفت بار؛ بلکه هفتاد بار هفت بار
وچه بسیار نیرومند است قدرت محبت و عشق ورزیدن درتغییر و تحول همگانمولوی درمثنوی معنوی خود چه زیبا می سراید
ازمحبت تلخها شیرین شود از محبت مسها زرین شود
براستی که هرجا تلخی غم ودرد و ناخوشی است ، تنها وسیله ای که همه ی تلخیها را شیرین می کند محبت است ومهربانی
ازمحبت دردها صافی شود ازمحبت دردها شافی شود
ازمحبت مرده زنده می کنند از محبت شاه بنده می کنند
واین بیت اخیر مولانا اشاره داردبه محبت بی کران عیسی مسیح که با عشق بی دریغ خود مردگان را نیز زنده کرده و چه بسیار بیماران که شفا بخشید
