آزادی

اینجا بشنوید

freedem

۱ـ آزادی در لغت به چه معناست؟

آزادی به معنای رهائی و نداشتن قید و بند و هم‌چنین به عدم محدودیت نیز اطلاق می‌شود.

۲ـ آیا آزادی به معنای (هر کاری دلم بخواهد) می‌باشد؟

ببینید آزادی در مفهوم سطحی به این معنا است ولی وقتی به آن عمیق‌تر می‌نگریم، می‌بینیم با معانی متفاوتی روبه‌رو می‌شویم. مثلاً این‌که کسی که هرچه دلش می‌خواهد انجام می‌دهد باید مدام از خواسته‌های مادی خود فرمان ببرد و برای خواسته‌های جسمانی و شهوانی خود همچون برده‌ای که برای یک ارباب کار می‌کند، کار کند.

اجازه بدین یک برده را در نظر بگیریم: او هر روز صبح رأس یک ساعت باید برخیزد و به فرامین ارباب خود گوش فرا دهد و به خواسته‌های او بپردازد، تا این‌که شب فرا رسد و بعد از ارباب به بستر حقیرانه خود رفته و بخوابد. حالا کسی که از خواسته‌های نفسانی و جسمانی خود باید اطاعت کند و خواسته‌های او را فراهم سازد، نیز باید رأس ساعت بیدار شده و سخت کار کند تا شب و بعد از این‌که این ارباب به بستر رود او نیز سر بر بستر خود گذاشته و استراحت کند. هرچند این ارباب حتی وقتی به بستر خود رویم نیز ما را رها نکرده و با انواع فکر و خیال‌ها و نگرانی‌ها باعث ناراحتیمان می‌گردد و گاهی برای رهائی از او باید به انواع داروها و الکل و مواد مخدر رو آوریم. زیرا این اربابی است در درونمان و آن ارباب دیگر در بیرون از وجودمان. آزادی واقعی رهائی از ارباب دورنی است. چون ارباب درونیمان که همان خواهش‌های نفسانی و جسمانی است ما را وادار به انجام بسیاری از رفتارهائی می‌کند ما را ارباب‌های بیرونی نیز در بند می‌کشند. اگر ما بتوانیم خود را از خواهش‌های نفسانی و دنیائی رها کنیم، هیچ ارباب بیرونی نمی‌تواند ما را در بند کشد ولی وقتی از قید و بند خواهش‌های مادی و دنیائی رها گردیم حتی اگر در بند هم باشیم، هرچند سخت است ولی احساس آزادی خواهیم کرد. انسانی که به چنین آزادئی‌ دست می‌یابد ترسش از بین خواهد رفت و تنها براساس حقیقت زندگی می‌کند. من فکر می‌کنم یکی از دلایل ترس عدم آزادی است. ما وقتی احساس آزادی نمی‌کنیم، از کسانی که بر ما حکومت می‌کنند و ارباب خود می‌دانیم وحشت داریم و به‌راحتی نمی‌توانیم در مقابلشان رفتار کنیم.

در ضمن این روش (هر کاری دلم بخواهد) تنها روش زندگی افراد مغرور و خودپرست است که فقط به خود می‌اندیشند و برای هیچ‌کس دیگری ارزش قائل نیستند. درحالی‌که می‌دانیم غرور بدترین نوع بندگی و اسیری است. و جالب این‌که تمام افرادی که آزادی را در (هر کاری که بخواهند) خلاصه می‌کنند همیشه از کسانی که همانند خودشان هستند گله کرده و بیشتر در عذابند.

۳ـ آیا می‌توانید مفهوم آزادی و آزادگی را توضیح دهید؟

آزادی در اصل دارای مفهوم بیرونی و آزادگی دارای معنای درونی می‌باشد. بسیاری از انسان‌ها آزادند ولی آزاده نیستند و چه بسیار کسانی که اسیرند و در بند ولی آزاده‌اند. آزادی، رهائی از اسارت دیگران است و آزادگی، رهائی از اسارت نفس خویش و یا به‌عبارتی دیگر آزادی وقتی حاصل می‌شود که کسی بر کسی دیگر تسلّط نداشته باشد. امّا آزادگی با تسلّط انسان بر خویشتن به‌دست می‌آید. آزادی با رفع موانع از محیط بیرون و سامان بخشیدن بدان فراهم می‌آید، ولی آزادگی نتیجه خودشناسی و خودسازی و سامان بخشیدن به نیروها و انگیزه‌های عالم درون است. البته انسان هرچقدر هم که محیط بیرون خود را سر و سامان بخشد ولی به درون خود نپردازد، هرگز احساس آزادی نخواهد داشت، چون آزادی ریشه در درون دارد وقتی ریشه سر و سامان نداشت هرچقدر هم که شاخ و برگ را هرس کنیم و زینت بخشیم فایده‌ای ندارد و درخت زندگی خشک خواهد شد. در دنیای امروزی سخن از آزادی بسیار است ولی از آزادگی کمترکسی حرف می‌زند. امروزه، همه دم از آزادی می‌زنند و برای آن کمپین‌های متعددی راه‌اندازی می‌کنند و حقوق بشر براساس آن فعالیت دارد ولی همگی غافل از آزادگی هستند. همه سعی دارند تمام موانع و مشکلات بیرون را از سر راه انسان برداشته تا به هر جا که می‌خواهد برود و هر کاری که می‌خواهد بکند ولی غافل از این‌که برای آزادگی و ریشه آزادی واقعی باید به درون سفر کرد بعدا هر کاری که می‌خواهد انجام دهد. اوّل باید از صافی درون بگذرد و سپس در آزادی بیرون به انجام رسد. خیلی از جوامع امروز حتی به اسم مذهب و روحانیت انسان را از آزادی و آزادگی دور کرده‌اند و بر او احکام را از بیرون تحمیل کرده و اجازه نمی‌دهند که خودش تصمیم بگیرد.

آزادی رهائی در بیرون است و آزادگی رهای از نفسانیات در درون ما و به هر دوی این عامل نیازمندیم تا به یک زندگی سعادتمند دست یابیم.

۴ـ تفاوت آزاده بودن و آزادی‌خواه بودن چیست؟

آزاده بودن یعنی کسی که به خودسازی پرداخته و خود را از درون و بنیان آزاد ساخته و در پی رهائی از امیال و خواسته‌های مادی است ولی آزادیخواه کسی است که در پی آزادی بیرونی بوده و بیشتر در مورد آزادی حرف می‌زنند ولی عملاً به آن دست نمی‌یابند و هدفشان این است و هرچه می‌خواهند بتوانند انجام دهند ولی غافل از این‌که اگر انسانی به آزادی از خواهش‌های نفسانی خود نرسد، آزادی بیرونی برایش خطرناک بوده مثل کودکی که به رشد کافی نرسیده و اگر آزادی کامل بدو دهی باعث هلاکتش می‌شود.

ارسال در فیس بوک

تلافی

اینجا بشنوید

hانتقام

۱ـ به‌نظر شما تلافی و جبران به یک معنا هستند؟

 تلافی و جبران یک عکس‌العمل هستند. در حقیقت پاسخی هستند به‌عمل یا رفتار و گفتاری که می‌بینیم. تلافی عکس‌العمل ما نسبت به رفتارهای نادرست و ناپسند است که می‌توان از آن به انتقام و یا حتی در شکل حقوقی به قصاص یاد کرد ولی جبران بیشتر عکس‌العمل نسبت به رفتارهای پسندیده و خوشایند است.

۲ـ آیا بدی را با بدی باید تلافی کرد؟

مسلماً به‌طور معمول انعکاس بدی با بدی خواهد‌بود ولی وقتی به رفتارهایمان از نقطه‌نظر انسانی می‌نگریم، شکل عکس‌العمل‌هایمان نیز متفاوت می‌شود. برای مثال وقتی نور به اجسام مختلف می‌تابد دارای انعکاس‌های متفاوتی است. مثلاً نور سفید وقتی به جسمی رنگی می‌تابد، رنگ آن جسم منعکس می‌گردد ولی نورهای رنگی بر رنگ‌های اجسام تأثیر گذاشته و رنگ آن‌ها را تغییر می‌دهد. مثلاً نور آبی چون بر جسمی زرد بتابد، ما شاهد رنگ سبز خواهیم بود. پس می‌بینیم هر انعکاسی بسته به دو عامل است یک عامل فاعل و دیگر مفعول. در طبیعت همه اشیا دارای قوانین ثابت بوده و همیشه نسبت به یک فعلی خاص، عکس‌العملی خاص نشان می‌دهند. مثلاً همیشه آب در صفر درجه سطح دریا یخ می‌زند، یا ترکیب زرد و آبی سبز می‌شود ولی فقط انسان است که می‌تواند برخلاف قوانین طبیعی از خود عکس‌العمل نشان دهد. به‌طور طبیعی همیشه عکس‌العمل در قبال بدی، بدی است ولی انسان و نیروی خارق‌العاده انسانیت قادر است که این عکس‌العمل‌ها را به‌گونه‌ای غیرمعمول نشان دهد و برای همین است که خداوند تنها به انسان توصیه می‌کند که دشمنان خود را دوست بدارید و برای کسانی که به شما جفا می‌رسانند دعا کنید و هم‌چنین عطّار نیشابوری چنین می‌سراید که:

مکن بد با کسی کو با تو بد کرد           تو نیکی کن اگر هستی جوانمرد

 می‌بینیم که اگر بدی را با بدی تلافی کنیم، کار خاصی انجام نداده‌ایم و کاملاً چیزی که معمول است اتّفاق افتاده ولی وقتی آن را با نیکی پاسخ گوئیم کاری خارق‌العاده کرده‌ایم و این ارزشمند است. همان‌گونه که عیسی مسیح به ما توصیه می‌کند اگر بر یک طرف صورت تو سیلی زدند، طرف دیگر را نیز بیاور و اگر ردای تو را از تو گرفتند عبایت را نیز بده.

۳ـ آیا قصاص همان انتقام نیست؟

می‌تونیم بگیم چنین است. قصاص، شکل حقوقی انتقام و تلافی است. قصاص تاوانی است که در ازای جرائم اجتماعی از سوی دادگاه برای مجرم تعیین می‌گردد و هدف آن اولاً، جهت جلوگیری از جرم و جنایت در جامعه است و ثانیاً، به اصلاح جامعه و مجرمین کمک می‌کند ولی اگر شکل انتقام به خود گیرد یعنی چشم در ازای چشم و دست در ازای دست نه‌تنها مفید نیست که دور از انسانیت بوده و غیرمفید است. در این‌جا اگر ما به مجرم به چشم بیمار بنگریم، قصاص اولاً، یک نیروی بازدارنده باید باشد و بعد باید به‌گونه‌ای باشد که باعث درمان بیمار شود نه هلاکت او.

۴ـ «لذتی که در بخشش است در انتقام نیست» این عبارت به چه معناست؟

همیشه ما وقتی کاری خارق‌العاده می‌کنیم لذّت‌بخش است و بخشش هم عملی خارق‌العاده است. بخشش مختص خداوند است و انسان هم زمانی می‌تواند ببخشد که شبیه به خداوند باشد ولی زمانی‌که فردی انتقام می‌گیرد شبیه خداوند نیست و در خوی حیوانی خود عمل می‌کند. انتقام خوی حیوانی انسان است و شاید حتی خوئی پست‌تر از حیوانیت. چون حیوانات همیشه انتقام نمی‌گیرند و فقط در حالاتی نادر حس انتقام را در حیوانات می‌بینیم بلکه بیشتر از روی ترس و دفاع از خود عکس‌العمل نشان داده و به کسی یا چیزی که به آن‌ها حمله کرده یا وارد قلمروشان شده حمله می‌کنند. درصورتی‌که انسان در انتقام حس کینه‌توزی داشته و این به جهت دفاع نیست بلکه از روی نفرت است. پس می‌بینیم که وقتی حس انتقام و تلافی را می‌شکافیم آن را دور از انسانیت می‌بینیم و همیشه اعمالی دارای لذّت حقیقی و ماندگار است که از روی انسانیت باشد. شاید با گرفتن انتقام و تلافی کردن در ابتدا احساس لذّت و خوشحالی کنیم ولی دیر یا زود زمانی خواهد رسید که خواهیم گفت کاش این‌کار را نمی‌کردم، کاش بخشیده بودم. چون لذتی که در بخشش است هرگز در انتقام نیست و این لذّت برای همیشه با ما خواهد‌بود. پس همیشه مجازات را به خداوند می‌سپاریم که او عادلترین و بهترین جزا دهنده است.

۵ـ چه کسی اجازه دارد ظالمین را قصاص کند؟

 کسی چنین اجازه و توانی را دارد که اوّل از همه خود ظالم نبوده و برعکس عادل باشد و از تمامی امور آگاهی کامل داشته و هیچ چیز از نظرش پنهان نباشد و دیگر این‌که قدرت کافی داشته و اختیار کامل بر امور و احاطه بر کل مسائل را داشته باشد. خوب چه کسی هم دارای عدالت کامل و آگاهی مطلق است و احاطه بر همه اشیاء و کائنات را دارد؟ آیا جز خداوند کسی دارای این خصوصیّت هست؟ من که کسی را دارای این ویژگی‌ها جز خداوند نمی‌شناسم و برای همین هم می‌فرماید: ای دوستان عزیز، به هیچ‌وجه انتقام خود را نگیرید، بلکه آن را به مکافات الهی واگذار کنید، زیرا خداوند می‌گوید: من مجازات می‌کنم و من جزا خواهم داد. ولی در عین حال، در جامعه هم به بررسی بر جرائم و ناهنجاری‌های اجتماعی نیاز است و خوب است که نیروئی بازدارنده در مقابل شیطان و عواملش باشد ولی نه به شکل انتقام بلکه به روشی که باعث بنای مجرم گردد نه هلاکت او. ما با دیدن مجرمین به‌عنوان بیمارهای روحی  می‌توانیم به دیده مهر به آن‌ها توجّه کرده و کمکشان کنیم که از سلامتی روانی خود برخوردار گردند و در طول این دوره درمان آن‌ها را از جامعه جدا کنیم و مورد مراقبت‌های خاص قرار دهیم، نه این‌که به آن‌ها به دیده تنفر نگریسته و آن‌ها را از خود طرد کرده و مورد مجازات و داوری قرار دهیم که این هم فقط از آن خداوند است و بس!

ارسال در فیس بوک

بدگوئی

 اینجا بشنوید


[ti_audio media=”1902″]

[ti_audio media=”1903″]

images (13)

۱ـ غیبت به چه معنی است؟

غیبت به معنی صحبت کردن پشت سر کسی است. وقتی‌که ما در غیاب کسی صحبتی می‌کنیم مثل این‌است‌که بدون حضور آن شخص به محاکمه او بنشینیم و او را محکوم نمائیم و این عادلانه نیست. همچنان‌که در فرهنگ لغت علامه دهخدا غیبت چنین معنی شده که عیب کسی در قفای او گفتن و بدگوئی در غیاب کسی کردن.

۲ـ آیا دوست داریم درباره ما غیبت کنند؟

مسلماً دوست نداریم پشت سر ما بدگوئی شود. وقتی در غیاب کسی بدگوئی می‌کنیم دو حالت پیش می‌آید یکی این‌که آن‌چه گفته می‌شود حقیقت ندارد که در غیاب او مطرح می‌گردد و نمی‌تواند از خود دفاع کند و یا این‌که نمی‌خواهیم باعث ناراحتی شخص مورد نظر بگردیم. وقتی احساس می‌کنیم که حرفی یا سخنی در مورد کسی باعث ناراحتی او می‌گردد در غیاب او آن را مطرح می‌کنیم. چنین حرفی که ما توان گفتن آن را در حضور شخص نداریم و حس می‌کنیم که باعث ناراحتی شخص می‌گردد را غیبت می‌گویند. پس قبل از گفتن حرفی که می‌خواهیم بزنیم باید آن را سنجیده و ببینیم آیا حاضریم آن را در حضور شخص نیز بگوئیم یا این‌که توان این را نداریم. پس اگر از گفتن آن در حضورش ناتوانیم بهتر است آن را پشت سرش نیزنگوئیم. من فکر می‌کنم این یکی از راه‌های خوب سنجش برای غیبت باشد و ذکر این‌که وقتی ما درباره دیگران غیبت می‌کنیم، دیگران نیز درباره ما غیبت خواهند کرد. پس اگر می‌خواهیم که مورد غیبت قرار نگیریم از غیبت و بدگوئی نیز باید بپرهیزم. بدگوئی از دیگران تأثیر بسیار زیادی بر روح و روان انسان گذاشته و منجر به بسیاری از ناهنجاری‌های روحی روانی می‌گردد. مثلاً وقتی ما غیبت می‌کنیم، نگران این خواهیم بود که نکند این سخنان به گوش شخص برسد و دیگر این‌که مجبور به دورغ و سخنان بیهوده دیگر می‌شویم.

وقتی‌که دچار بدگوئی می‌شویم یا از ما بد می‌گویند باعث از بین رفتن محبّت و دوستی می‌شود و باعث تفرقه و نفاق شده و اتحاد و وحدت بین افراد از بین می‌رود و این را باید بدانیم که ما همه دارای ضعف‌های بسیار هستیم و درست آن است که یکدیگر را به بدی‌ها و ضعف‌‌ها یاد نکنیم، بلکه با دعا و به دیده مهر به هم بنگریم و اگر احساس ضعف و لغزش و یا کمبود در یکدیگر کردیم به یاد  آوریم که همه ما دارای ضعف‌های بسیاری بوده و خود را همیشه جای فرد مورد نظر قرار دهیم و به یاد آوریم که اگر ما هم در شرایط او رشد و نموّ یافته بودیم، شاید بدتر از او رفتار می‌کردیم.

۳ـ غیبت درباره دیگران چه تأثیری در روابط انسان‌ها ایجاد می‌کند؟

غیبت در مورد دیگران باعث از بین رفتن مهر و محبّت شده و در نتیجه اتحاد و همدلی از بین می‌رود. در این‌جا یک نکته رو یادآورمیشوم که هر وقت دیدیم عاملی موجب از بین رفتن وحدت و همدلی می‌شود در آن‌جا پای شیطان وسط است. شیطان هیچ‌وقت اتحاد را دوست ندارد و همیشه دوست دارد باعث پراکندگی و تفرقه شود و یکی از ابزارهائی که به‌کار می‌گیرد تا دوستی و وحدت را در میان انسان‌ها از بین ببرد، غیبت است. پس هر‌جا دیدیم که می‌گویند تفرقه بینداز و حکومت کن به‌وجود شیطان پی ببریم و بدانیم که این سخن شیطان است. چون شیطان به واسطه ایجاد تفرقه و نفرت حکومت می‌کند ولی خداوند می‌گوید هرگاه دو یا سه نفر به نام من یک جا جمع شوند من نیز آن‌جا در میانشان خواهم بود. پس خداوند ما را به وحدت و یکدلی تشویق می‌کند و دوست دارد که با هم همراه و متحد گردیم و برای همین هم ما را از غیبت و بدگوئی منع می‌کند چون باعث پراکندگی و تفرقه میان ما می‌گردد.

۴ـ به‌نظر شما غیبت‌کننده بیشتر آسیب می‌بیند یا کسی که درباره‌اش غیبت شده است؟

من فکر می‌کنم بیشتر غیبت‌کننده. چون کسی که غیبت می‌کند اقدام به محکوم کردن دیگری و زیر سؤال بردن رفتار و گفتار او در غیابش است. ما اگر کسی را که حتی در حضورش محکوم کنیم و زیر سؤال ببریم باید دارای شرایط خاصی باشیم و آن این‌است‌که اولاً، خودمان بی‌خطا و به دور از هر اشتباه باشیم، دوما از تمام زندگی آن فرد مطلع باشیم. یعنی چیزی در حد خداوند باید باشیم که شخصی را در حضورش داوری کنیم تا چه برسد به این‌که در غیابش. حتی خداوند که دارای این شرایط است هیچ‌وقت بر ما در غیابمان داوری نخواهد کرد. پس می‌بینیم که داوری در غیاب افراد که غیبت نام دارد اوّل از همه خودمان را محکوم کرده‌ایم و مورد قضاوت قرار خواهیم گرفت و دیگر نمی‌توانیم توقع بخشش از طرف خداوند را داشته باشیم.

۵ـ‌ چرا غالباً غیبت و صحبت کردن راجع‌به دیگران تبدیل به بدگوئی می‌شود؟

زیرا به نیکی از کسی یاد کردن اصولاً غیبت نیست. غیبت یعنی بدگوئی پشت سر کسی و به‌عبارتی محکوم کردن کسی در غیابش. اغلب وقتی از کسی یاد کرده و پشت سرش صحبت می‌کنیم چه نیک و چه بد احتمال این بسیار قوی است که صحبتمان به بدگوئی تبدیل شود زیرا این یک موضوع تربیتی است. ذهنمان چنین تربیت شده که با مقایسه کردن خود با دیگران و زیر سؤال بردن بسیاری از اعمال و رفتارشان می‌خواهد بر ضعف‌ها و کنش‌های غلط خود سرپوش گذاشته و کمتر احساس گناه کند. ما با هشیاری بر این رفتار ذهنی و تربیتی خود می‌توانیم از مقایسه خود با دیگران دست برداشته و به‌جای مقایسه به ضعف‌های خود توجّه کرده و بر فقر ذاتی خود آگاه شده و خود را با خداوند که کامل است مقایسه کنیم. با این تمرین می‌تواینم تا حدودی از غیبت و بدگوئی نسبت به برادر و خواهر خود دست برداشته و به‌جای آن برای یکدیگر دعا کنیم و این را بدانیم که هیچ یک از ما کامل نیستیم و دارای ضعف‌های بسیاری هستیم و تنها خداوند کامل است و می‌تواند ما را کمک کند و ببخشد.

ارسال در فیس بوک

توقع داشتن

 اینجا بشنوید

[ti_audio media=”1912″]

[ti_audio media=”1913″]

۱ـ توقع داشتن به چه معناست؟

توقع به معنی انتظارِ کاری یا امری را از کسی داشتن است. اگر توقع و انتظار وقتی به یک معنی هستند، پس توقع نوعی انتظار است و انتظار همیشه براساس شناخت است یعنی زمانی ما از کسی یا چیزی انتظاری را داریم که آگاهی داشته و می‌دونیم توانائی انجام اون امر را داره مثلاً ما از یک ماهی توقع پرواز کردن نداریم ولی توقع شنا کردن را داریم. چون شناختی که از ماهی داریم چنین توقعی را ایجاد می‌کند. پس می‌‌تونیم بگیم توقع نوعی انتظار ذهنی و روحی از کسی یا چیزی است براساس شناختی که از او داریم. حالا اگه شناخت ما نسبت به امور نادرست باشه موجب توقعات بی‌جا خواهد شد و در اینجاست که به جهت توقعات بی‌جایمان دچار رنجش و ناراحتی می‌شویم. پس می‌بینیم که ما اگه نسبت به مسائل پیرامون خویش شناخت و معرفت کافی و درستی نداشته باشیم به مشکل برمی‌خوریم ولی حالا چطور می‌شه به پیرامونمون شناخت و معرفت کامل پیدا کنیم. به‌نظر شما آیا همچین چیزی ممکنه؟

به‌نظر من شناخت کامل بر پیرامون تقریباً غیرممکنه، چون ما در یک اقیانوسی از ناشناخته‌ها زندگی می‌کنیم و اگر تمام عمرر ا هم صرف آموختن و تحقیق کنیم باز هم به شناخت کامل دست نخواهیم یافت و در نهایت به کوچکی و نقص خود در برابر خداوند کامل و قادر مطلق خواهیم رسید. پس ما به این نتیجه می‌رسیم که تنها توقع و انتظار از کسی می‌تونیم داشته باشیم که از همه چیز آگاهه و همه چیز رو می‌دونه و اون کسی نیست جز خداوند.

۲ـ از خود چه توقعی می‌توانیم داشته باشیم؟

ما از خویشتن هیچ توقعی نمی‌تونیم داشته باشیم، چون شناختمون نسبت به خود همیشه ناقصه. در حقیقت شناخت و معرفت واقعی آگاهی بر جهل و نادانی خویش و این‌که ما همیشه دارای شناختی ناقص هستیم، می‌باشد و برای همین است که خداوند می‌گوید ما به واسطه اعمالمون نمی‌تونیم رستگار بشیم و فقط به نیروی خداوند می‌تونیم نجات را دریافت کنیم. برای همین هست که ما همیشه در لبه پرتگاه لغزشیم و جائز‌الخطا هستیم و به‌همین دلیل است که هیچ چیز و کسی جز خداوند مقدّس نیست و همگی قادر به خطا کردنیم. در این‌جا به این نتیجه می‌رسیم که ما دارای آگاهی و دانشی ناقص بوده و جائز‌الخطا و همیشه در لبه لغزشیم با این شناخت می‌تونیم یک توقع و انتظار از خودمون داشته باشیم و اون این‌که نباید به خویشتن تکیه کنیم و فقط به خدای بزرگ و قادر متعال توکّل کرده و به او ایمان داشته باشیم و بدونیم که اوست که می‌تونه در همه امور به ما کمک کنه. همان‌طور که خداوند می‌فرماید: آیا در میان شما پدری هست که وقتی پسرش از او ماهی بخواهد به عوض ماهی، ماری در دستش بگذارد؟ یا وقتی تخم‌مرغ بخواهد به او عقربی بدهد؟ پس اگر شما با این‌که خطاکار و جائز‌الخطا هستید، می‌دانید چگونه چیزهای خوب را به فرزندانتان بدهید، چقدر بیشتر خداوند که همچون پدری مهربان و آگاه است چیز‌هائی که به خیرمان است به ما عطا می‌کند. پس همان‌طور که خداوند براساس شناخت کامل از ما چنین توقعی  دارد که به او توکّل کنیم و به او ایمان داشته باشیم باید ما نیز این را بدانیم و از تکیه و توکّل و چشم‌داشت به دنیا و امور مادی دست برداریم و این را بدانیم که با تکیه به دنیا همچون کسانی هستیم که خانه خود را بر شن‌های ساحل بنا کرده و به زودی چنین خانه‌ای فرو خواهد ریخت و به‌جای آن باید عمارت خود را بر صخره محکم خداوند بنا کنیم که هرگز فرو نریزد و همیشه در خداوند جاودان باشیم.

۳ـ آیا انسان پرتوقع قابل دوستی و اعتماد است؟

مسلماً چنین نیست. چون انسان پرتوقع به معنی انسانی است که دارای چشم‌داشت‌های بی‌جاست و دارای شناخت و معرفت نیست و با کسی که بی‌معرفت است بهتر که دوستی نکینم زیرا که او غیرقابل اعتماد است و برای همین است که بهترین و قابل اعتماد‌ترین دوست خداوند است که در این مورد فیض کاشانی چنین می‌سراید:

غیرخدا هیچ‌کس مونس جان تو نیست           دست توقع بکش، فیض ز خیر کسان

۴ـ ریشه توقع از کجاست؟

ریشه توقع و چشمداشت در آگاهی و شناخت است. ما توقع به‌جا داریم و هم‌چنین توقع بی‌جا. وقتی شناخت درست باشد توقعاتمان هم به‌جا و درست خواهد‌بود و اگر شناخت نادرست باشد، انتظاراتمان نیز نابجا شده و حتی باعث ترد شدنمان از جامعه و خانواده می‌گردد. البته گاهی ما از دیگران نه‌تنها انتظار نیکی بلکه توقع بدرفتاری و رفتار‌های ناپسند را هم داریم. این نیز براساس شناختی است که از طرفمان داریم. ما از یک انسان شریر و بدرفتار توقع خوشرفتاری نداشته و منتظر رفتاری ناپسند هستیم و اگر چنین رفتاری ببینیم آن‌قدر ناراحت نمی‌شویم تا از کسی که او را به‌عنوان فردی صالح می‌دانیم و هم‌چنین می‌تونیم بگیم ریشه توقع می‌تونه غرور و نخوت هم باشه. همیشه انسان‌های مغرور از همگی توقع خدمت و احترام داشته و این هم به‌دلیل عدم شناخت آن‌هاست.

۵ـ اگر شخص متوقعی باشیم در زندگی با چه مسائلی روبه‌رو می‌شویم؟

اگر شخص متوقعی باشیم، در زندگی دچار ناراحتی و غم می‌شویم. وقتی چیزی را که منتظرش هستیم به‌دست نیاوریم، ناراحت و افسرده خواهیم شد ولی وقتی منتظر چیزی نباشیم و آن را به‌دست آوریم بسیار خوشحال می‌گردیم. پس می‌تونیم یک تمرین بکنیم و هیچ‌وقت منتظر هیچ چیز نباشیم و از هیچ‌کس توقع نیکی و خدمت نداشته باشیم و به‌جای آن بدون چشم‌داشت به هم نیکی و خدمت کنیم و در عوض خدایمان که شاهد همه چیز است به ما مزد کافی و عالی خواهد داد، همان‌طور که می‌فرماید: ما به دشمنان خود محبّت و نیکی می‌کنیم و بدون توقع عوض، قرض می‌دهیم که پاداش سرشاری خواهیم داشت و فرزندان خدای متعال خواهیم بود.

من فکر می‌کنم اگه ما بتونیم واقعاً بدون چشمداشت در جامعه با هم زندگی کنیم و اگه خدمتی به کسی کردیم آن را فراموش کنیم و چشمداشتی در قبالش نداشته باشیم و اگر دیگران از ما توقع و انتظارات بی‌جا داشتند، به دیده اغماض بنگریم و آن را به‌حساب عدم شناخت و معرفتشان بگذاریم، زندگی سرشار از زیبائی خواهیم داشت و کمتر دچار افسردگی و غم می‌شویم و این را بدانیم که خداوند همیشه شاهد اعمال ماست و به ما پاداشی عظیم عطا خواهد نمود. البته این را نیز باید یادآور شوم که بهتر است که حتی نه به‌خاطر پاداش خداوند بلکه به‌خاطر خود خداوند وحتی بدون  چشمداشت پاداش از طرف خداوند محبّت کنیم که او خداوند عادل است و هیچ کاری را بدون پاسخ نمی‌گذارد. همان‌گونه که وقتی فرزندانمان را محبّت می‌کنیم منتظر پاسخ نیستیم و اگر حتی نسبت به محبتمان رفتاری ناشایست نیز داشته باشند دست از محبّت برنداشته و به محبتمان ادامه می‌دهیم. پس همان‌طور که خداوند محبّتی پدرانه نسبت به ما دارد ما نیز نسبت به او و دیگران بدون چشمداشت محبّت داشته باشیم.

ارسال در فیس بوک

ریا و تزویر

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”1914″]

[ti_audio media=”1915″]

۱ـ ریا و تزیور به چه معناست؟

ریا و تزویر به معنی دوروئی و یا چند شخصیتی نیز اطلاق می‌شود و هم‌چنین می‌توانیم بگوئیم ریا نوعی حیله است و ما با حیله از خود شکلی غیر از آن‌چه هستیم نشان می‌دهیم. فرد ریاکار معمولاً دارای یک ترس درونی نیز هست که خود را به شکل و صورتی نمایان می‌کند که آن‌چه در حقیقت است پنهان بماند. مثلاً وقتی ما از امری احساس خطر می‌کنیم خود را پنهان می‌کنیم، می‌تونیم بگیم ریا و دوروئی هم نوعی پنهان شدن هست یا پنهان کردنِ حقیقت به‌دلیل ترس و وحشت، البته همیشه هم به‌دلیل ترس نیست، گاهی هم برای فریفتن دیگران برای سودجوئی نیز می‌باشد. پس می‌بینیم که ریا ریشه در عواملی چون سودجوئی، ترس و خلاصه عدم ایمان و اعتماد دارد. کسی که ایمان دارد نیازی به این ترفند و حقّه ندارد. ایمان به خداوند به ما اطمینانی می‌دهد که نیاز به نقش‌بازی کردن نخواهیم داشت. در لغت‌نامه دهخدا، ریا و تزویر را آراستن و نیکوکردن موضوعی و هم‌چنین آراستن و تزئین دروغ و مکر و فریب کردن، یا نفاق و دورنگی و فریب، حیله و نیرنگ معنی کرده است.

از طرفی هم می‌توانیم در مورد ریا و دورنگی از نقطه نظر روان‌شناختی این‌طور نگیم که یک موضوع تربیتی بوده و معمولاً انسان‌ها مورد تعلیم و تربیت نادرست قرار گیرد و هم‌چنین تعلیم و تربیتی که از روی ترس و وحشت باشد باعث بروز دورنگی و ریا در انسان‌ها می‌گردد. حتماً همه ما این تجربه را در زندگی خود داشته‌ایم که از بزرگترها یا اطرافیان و دوستان در جامعه شنیده‌ایم که یکدیگر را پنهان‌کاری و فریبتن دیگران یا از روی ترس یا به‌دلیل سودجوئی توجیه می‌کنند.

۲ـ آیا با ریاکاری می‌توان در زندگی موفق بود؟
شاید به ظاهر چنین به‌نظر آید، ولی در حقیقت چنین نیست. با ریا و دوروئی ما دیگران را شاید فریب دهیم، ولی خود و خدای خویش را هرگز نمی‌توانیم بفریبیم. انسان ریاکار به نوعی انسانی دروغ‌گو بوده، ریاکارای و دروغگوئی در وجود او همچون سمّی کشنده فعالیت خواهند کرد و بر روح و روانش تأثیر گذاشته و به او مرگ تدریجی می‌بخشد. من فکر می‌کنم همان‌طور که جسم مادیمان توسط بیماری‌ها و ویروس‌ها و میکروب‌ها دچار ضعف و به مرگ نزدیک‌ می‌شود، روح و روانمان هم با دروغ و ریا و تزویر به ضعف و تاریکی کشیده شده و به دره تاریک مرگ نزدیک می‌گردد. متأسفانه این روزها خیلی‌ها از ریا و تزویر و حقّه و دروغگوئی به زرنگی یاد کرده و غافل از این‌که چه آسیبی به روح و روان خویش خواهند رساند آن را به‌عنوان روش زندگی خود در پیش می‌گیرند و آن‌قدر در آن می‌مانند و براساس این روش بیمارگونه زندگی می‌کنند و دیگران را نیز تشویق به آن می‌کنند که کاملاً قبح آن از بین رفته و نه‌تنها آن را روشی اشتباه و نادرست نمی‌دانند که آن را زرنگی و زیرکی خود دانسته و در آن اصرار هم می‌ورزند.

امیدوارم روزی برسد که همه انسان‌ها و جوامع دست از روش‌های نادرست زندگی برداشته و به خودشناسی درست و صحیح از خود دست یابند تا بتوانند به زندگی که خداوند برایمان تدارک دیده دست یابند که آن، زندگی جاودان است.

۳ـ به‌نظر شما بدترین نوع ریاکاری چیست؟

همان‌گونه که در مورد ریاکاری صحبت کردیم به این نتیجه رسیدیم که ریاکاری و تزویر همان دروغ و فریفتن دیگران است و بدترین نوع فریب، فریفتن در معنویت است. یعنی این‌که ریاکاری در امور روحانی و معنوی و
سوء استفاده به واسطه امور درونی و روانی مثلاً وقتی ما خود دَم از روحانیت و معنویت بزنیم و در خفا و در
پشت پرده آن‌چه را منع کرده‌ایم انجام دهیم و از طرفی آن‌چه را که امر می‌کنیم، از انجام آن خودداری کنیم، دیگران را به اسم معنویت و روحانیت در بند کشیم و آن‌ها را مورد سوء استفاده قرار دهیم، بدترین نوع ریا و تزویر خواهد‌بود. همان‌گونه که حافظ هم در این مورد می‌گوید:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند        چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

 و هم‌چنین عطّار نیشابوری چنین می‌سراید:

در شریعت حیله و تزویر نیست     هرکسی اندر شریعت پیر نیست

 

پس باید بسیار هوشیار و آگاه  باشیم به آن‌چه می‌گوئیم و توصیه می‌کنیم. ببینیم آیا به آن‌چه می‌گوئیم عمل هم می‌کنیم یا این‌که فقط امر و نهی کرده برای خودمان تبصره‌های خاصی گذاشته و قانون بر قانون یا حکم بر احکام می‌گذاریم. در جلوی مردم و در انظار عموم به نیکی رفتار کرده، ردای بلند می‌پوشیم و به روحانیت رفتار می‌کنیم و در حفا هر کاری که دوست داریم انجام می‌دهیم. همان‌گونه که خداوند می‌فرماید: «پس هرگاه صدقه می‌دهیم آن را با ساز و کرنا اعلام نکنیم، چنان‌که ریاکاران در خیابان‌ها چنین می‌کنند تا مورد ستایش مردم قرار گیرند، یقین بدانیم که آنان اجر خود را یافته‌اند.»

۴ـ با انسان ریاکار و دورو چگونه باید رفتار کرد؟

مهّم‌ترین کاری که نسبت به افراد ریاکار و دورو باید انجام داد، این‌است‌که از آن‌ها پیروی نکنیم و ما همچون آن‌ها نباشیم. به قول لقمان حکیم که می‌گوید: ادب از که آموختی؟ گفت از بی‌ادبان. ما هم می‌توانیم از آن‌ها بیاموزیم که همچون آن‌ها نباشیم و هم‌چنین می‌توانیم برایشان دعا کنیم که از این بیماری و مسمومیت نجات یافته و شفای خود را به‌دست آورند و به آن‌ها به چشم بیمارانی روحی روانی نگاه کنیم وقتی ما به آن‌ها به چشم بیمار بنگریم، اوّل این‌که به آن‌ها به دیده نفرت نمی‌نگریم و با نگاه ترحم و مهر برایشان دعا کرده و از خداوند نجات و شفایشان را خواهیم خواست و دیگر این‌که دست از قضاوت کشیده و آن‌ها را مورد داوری قرار نخواهیم داد و هم‌چنین این طرز نگرش به ما هم کمک می‌کند که از آن‌ها پیروی نکرده و به‌دنبالشان راه نیفیتم، بلکه هوشیاریم که ما به این مرض گرفتار نشویم و به قول حافظ شیرازی که چنین می‌سراید:

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی        من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

 برخورد دیگری که نسبت به انسان ریاکار بهتر است داشته باشیم این‌است‌که با او همنشین نشویم چون این بیماری بسیار مسری بوده و به مرور زمان و بدون این‌که متوجّه شویم بر ما نیز سرایت می‌کند، مگر این‌که کاملاً آگاه باشیم و با مراقبه با این‌گونه افراد مواجه شویم.

۵ـ آیا شما فرد ریاکار را یک بیمار می‌دانید؟

ببینید، من فکر می‌کنم بیماری یعنی آن‌چه که ما رو از حالت طبیعی خارج می‌کند و به مرور باعث ضعف و ناتوانی‌مان می‌شه. خب، ریا و دورنگی هم ما رو از حالت طبیعی خارج می‌کنه چون ما با ریا و دورنگی حقیقت وجودمان رو پنهان می‌کنیم و حالت طبیعی ما در پشت حیله ریا مخفی خواهد موند و از طرفی ما برای ریا و دورنگی انرژی بسیاری باید صرف کنیم، کلی دروغ باید بگیم و کلی نقش‌هائی رو باید بازی کنیم که از آنِ ما نیست و بعد از اون هم باید همیشه نگران این باشیم که نکنه دستمون رو بشه و لو بریم. خلاصه همه این‌ها اوّل از همه روی روح و روانمون تأثیر گذاشته و وجود روحانیمونو درگیر می‌کنه پس می‌تونیم ازش به‌عنوان یک بیماری
روحی روانی یاد کنیم.

هم‌چنین باید بگم که شروع این بیماری ریشه در کودکی داشته و از زمانی‌که ما کودک خود را برای بهتر جلوه کردن در میان خانواده و جامعه مجبور به نقش بازی کردن می‌کنیم و هم‌چنین وقتی کودک شاهد نقش بازی کردن والدین و بزرگترهایش است جریان بیماری در او آغاز می‌گردد.

پس به قول مولانا:

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو        واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
ارسال در فیس بوک

نهایت عشق

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”4249″]

[ti_audio media=”4250″]

269463_125932940828834_124490437639751_217840_1528872_n

 

 1ـ چگونه باید عشق و محبّت خود را به دیگران نشان داد؟

ما محبّت خود را باید بی‌شائبه و بدون چشم‌داشت به دیگران نشان دهیم، همان‌طور که خداوند بدون چشم‌داشت ما را محبّت می‌کند، فرض کنید خداوند در قبال محبّت‌هایش از ما توقع داشت، آیا هرگز می‌توانستیم محبّت‌هایش را جبران کنیم؟ آیا ما حتی یک دم ویا بازدَم را می‌توانیم جبران کنیم؟ به تک‌تک اعضای بدن خود بنگرید، فقط یکی از اعضایمان اگر دچار اختلال گردد، همه زندگیمان را حاضریم صرف بهبود آن کنیم، پس ما هرگز نمی‌توانیم محبّت‌های خداوند را جبران کنیم و او هم بی‌چشم‌داشت ما را محبّت می‌کند. پس ما هم باید همچون او به پاس این همه محبّت ، دیگران را بی‌شائبه محبّت کنیم.

 دیگر این‌که برای محبّت و عشق به دیگران باید آن‌ها را بشناسیم. گاهی بعضی از محبّت‌ها در واقع محبّت نیستند، آن‌چه که باعث بنای ما گردد محبّت است و اگر باعث بنایمان نشود، آن محبّت نیست. دیگر آن‌که آن‌چه را که برای خود می‌پسندیم، برای دیگران نیز بپسندیم و گاهی خود را جای دیگران بگذاریم و ببینیم چه نوع محبّتی نیاز دارند که باعث رشد و بنای آن‌ها می‌شود. به این‌که خود را جای دیگران قرار دهیم، باعث می‌شود آن‌ها را بهتر درک کنیم و می‌فهمیم که در چه شرایطی قرار دارند. چه خوب است که محبّت فقط از روی دلسوزی نباشد، چون بسیاری محبّت همراه با دلسوزی را نمی‌پذیرند بلکه به‌گونه‌ای محبّت کنیم که شخص معذب نشود و باعث شرمساری وی نگردیم. واقعاً از این نیروی فوق‌العاده خویش استفاده کنید که بسیار مفید است و باعث رشد روحانی می‌گردد.

۲ـ چرا باید با دیگران با محبّت و عشق رفتار کنیم؟

اوّل از همه این‌که خداوند ما را محبّت کرده است و ما وقتی دیگران را محبّت می‌کنیم، گوئی که به خداوند پاسخ می‌دهیم، از طرفی دیگر محبّت حکم و فرمان خداوند است که باید اوّل از همه خدای خود را دوست بداریم و محبّت کنیم و بعد دیگران را همچون خویشتن دوست بداریم. وقتی ما محبّت می‌کنیم، باعث کمک به خود و دیگران می‌شویم چون این باعث نیرو و نشاط در انسان می‌گردد و شادی‌آور است و از طرفی دیگر محبّت انسان‌ها را با هم یکی و متحد می‌سازد توگوئی محبّت ساختار همه آفرینش است و بدون محبّت هیچ جانی در بدن باقی نمی‌ماند. سعی کنیم با هم مهربان باشیم که مهربانی خود محبّت است. انسانی که در مهر و محبّت زندگی می‌کند، زندگی پربرکتی خواهد داشت، رشد بسیار خواهد کرد و رستگار می‌شود. محبّت آن‌قدر بزرگ است که خداوند می‌گوید: خدا محبّت است. در واقع با محبّت، ما با خداوند همراه و همنشین خواهیم بود و این نیروی فوق‌العاده خدائی است. ما وقتی با دیگران با عشق و محبّت رفتار کنیم تو گوئی که با نیروی فوق‌العاده‌ای که خداوند در اختیار ما گذاشته است به آن‌ها مرتبط می‌شویم و صاحب برکات بسیاری خواهیم شد.

۳ـ چرا همگان شخص با محبّت را بیشتر دوست دارند؟

شخص با محبّت به دیگران نیرو می‌بخشد و باعث شادی دیگران می‌شود، شخص با محبّت موجب دلگرمی و امید است. در واقع نه این‌که شخص مهّم است بلکه هرکس که از این نیرو استفاده کند باعث این زیبائی‌ها می‌شود. در محبّت نیروی خدای‌گونه است چون از آنِ خداست که آن را با ما به اشتراک گذاشته است. از طرفی دیگر چون این نیروی فوق‌العاده از طرف خدا است ما را همچون خداوند جذاب و زیبا می‌گرداند. توجّه داشته باشیم که محبّت همیشه به اندازه توانمان می‌تواند باشد. مثلاً یک کودک ممکن هست که آبنبات داخل دهان خود را با شما شریک شود،‌یا یک فقیر تکه نان خشک خود را، فرقی ندارد مهّم این‌است‌که محبّت نیروی خاص و عجیبی را داراست. واقعاً انسان هرچه در این راه سیر کند کم است چون فیض عجیبی است. از سوی دیگر محبّت قدرت تبدیل دارد و باعث رشد و شکوفائی انسان می‌گردد. انسان با محبّت همچون درختی پربار است که هر سال بزرگ‌تر و پربارتر می‌شود و همیشه در موعد معین صاحبش آن را هرس می‌کند و شاخه‌های زائد را می‌زند. این درخت همواه در حال رشد و تغییر است و هر سال پربارتر و دوست‌داشتنی‌تر خواهد‌بود ولی در مقابل درختی که هیچ محصولی ندارد، روزی نه چندان دور بریده می‌شود و در تنور سوزانده خواهد شد. پس زیبائی و جذابیت خود را به واسطه آن‌چه که واقعی است، به‌دست آورید نه به واسطه چیزهائی که از دست می‌روند و غیرواقعی‌اند.

۴ـ ایمان به خداوند چه تأثیری در ابراز عشق و محبّت واقعی دارد؟

تنها عشق و محبّت واقعی به واسطه ایمان به خداوند صادر می‌شود. انسان بی‌ایمان محبتش از روی توقع است و برای مزد کار می‌کند، ولی انسانی با ایمان است که محبّت و عشقش فقط برای خود خداست نه برای چشم‌داشت.  ببینید یک مزدور یا مزدبگیر کار می‌کند و در قبال کار و محبتش توقع مزد دارد، ولی کسی که واقعاً برای خداوند است باید به‌گونه‌ای محبّت کند که هیچ‌کس باخبر نشود. همان‌گونه که خداوند می‌فرماید: طوری ببخش که دست چپت از دست راست تو خبردار نشود. حتی در هنگام پرستش باید به‌گونه‌ای باشیم که دیگران متوجّه نشوند بلکه به خلوت خود برویم و پرستش کنیم. در واقع این محبّتی است بین ما و خداوند که هیچ‌کس نباید از آن باخبر شود که در واقع ریاکاران مزد خود را گرفته‌اند و نزد خداوند اجری ندارند. از طرفی دیگر اگر محبّت را برای اجر و مزد نزد خداوند کنیم نیز از تأثیر بالای محبّت که رشد و نجات است دور می‌افتیم. در واقع اگر تأثیر واقعی محبّت را می‌خواهیم بدانیم باید از مزد دنیائی و اخروی آن صرف نظر کنیم که چه بسا هر دو تأثیر را خواهیم گرفت و حتی چندین برابر، ایمان به خداوند باعث می‌شود که راحت‌تر ببخشیم و محبّت کنیم و هم‌چنین باعث شناخت انسان از قوانین خداوند می‌گردد، که حتی  ما را به محبّت دعوت می‌کند و می‌گوید اوّل خدای خود را با تمامی دل و جان دوست بدارید و محبّت کنید و سپس همسایه خود را همچون خویشتن.

ارسال در فیس بوک

سالمندی

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”4230″]

[ti_audio media=”4231″]

th (9)

 

۱ـ پیری به معنای سن شناسنامه‌ای است؟

در واقع پیری می‌تواند به معنای سالمندی یا سن شناسنامه‌ای باشد و از سوی دیگر می‌تواند به معنای تجربه و پختگی نیز به‌حساب آید. در واقع اکثراً از افراد سن‌دار انتظار تجربه و پختگی دارند ولی متأسفانه همیشه تجربه و پختگی با بالا رفتن سن به‌دست نمی‌آید و بسیاری از نظر سنی سالمند و پیر می‌شوند ولی از نظر روحانی بی‌تجربه و خام هستند. در این میان تعداد محدودی هستند که سن چندانی ندارند و بسیار از نظر روحانی پخته و سالمند هستند، پس با این تفاسیر پیری به سن شناسنامه‌ای نیست اگر به معنای خِرد باشد ولی اگر به مفهوم سالمندی باشد چنین است. جای بسی خوشحالی است که فردی نه چندان سالمند، با تجربه بوده و رشد روحانی خوبی داشته باشد. در مقابل آن بسیار باعث تأسّف‌ است وقتی سالمندی خام و بی تجربه رفتار می‌کند.

 زندگی به هر کسی زمانی می‌دهد تا رشد کند، هم از نظر جسمانی و هم از نظر روحانی، ولی متأسفانه اکثراً از نظر جسمانی به فکر رشد و نموّ خود هستند ولی از نظر روحانی بی‌توجّه به رشد خویش می‌باشند. بیائید از هم اکنون زمانی را برای تفکر در رشد روحانی خود قرار دهیم و از آن غافل نباشیم. بدانیم که رشد جسمانی همچون این‌است‌که خانه‌ای زیبا بسازیم ولی آن خانه خالی از سکنه باشد. خانه زیبا زمانی زیباست که کسی در آن سکونت کند، والّا دیری نمی‌پاید که تبدیل به مخروبه‌ای می‌شود. جسم هم اگر رشد کند و روح در آن رشد کافی نداشته باشد به زودی تحت تأثیر محیط قرار گرفته و فرسوده می‌گردد و جز سختی و عذاب چیزی برای ما به‌همراه ندارد.

۲ـ از یک فرد مو سفید چه انتظاری می‌رود؟

از یک فرد مو سفید سالمند همگی توقع نیک رفتاری و تجربه دارند. اگر رفتاری ناشایست انجام دهد باعث تعجب و حیرت همگان می‌شود. بسیاری از خطاها وقتی از یک جوان سرزند زیاد باعث تعجب نیست و همگی می‌گویند جوان هست. ولی به فرد مو سفید، می‌گویند باعث خجالت و شرم است. پس به تناسب موی سفید و سن شناسنامه‌ای خود باید سعی در رشد روحانی خود تلاش کنیم. با تأمل بیشتر و اندیشه رفتار کنیم و قبل از هر سخنی خوب تفکر کنیم تا توان مدیریت بر کلام و رفتارمان بیشتر گردد. فرد مو سپید باید الگو و نمونه یک انسان رشد یافته باشد، پر از تجربه و تعالیم خوب برای جوانترها که انسان‌های جوانتر بتوانند از تجربیات و اندرزهایش استفاده کنند و مایه افتخار همه اطرافیان باشند.

۳ـ با سالمندان چگونه باید رفتار کرد؟

به سالمندان باید احترام بگذاریم و از تجربیات و پند‌هایشان اندرز بگیریم. این بسیار حکیمانه است که به‌جای این‌که همه چیز زندگی را خود تجربه کنیم از تجربیات و پند‌های بزرگان و پیران استفاده کنیم که خود آن‌چه را که تا حالا تجربه نشده، تجربه کنیم و بتوانیم وقت و عمر خود را جهت اموری نو و تازه به‌کار بریم. گاهی ممکن است سالمندی رفتار ناشایست انجام دهد آیا باید بازهم با اوبه احترام رفتار کرد؟ من فکر می‌کنم باید در هر صورت با احترام رفتار کنیم ولی می‌تواند، این هشداری برای دیگران باشد که چنین رفتار نکنند و جوانترها بیاموزند که در جوانی خود را از نظر روحانی رشد دهند که در پیری بتوانند پخته و درست رفتار کنند.

۴ـ عملکرد یک جوان چه تأثیری بر سالمندی او خواهد گذاشت؟

عملکرد یک جوان می‌تواند تعیین کند که در پیری چگونه رفتاری خواهد داشت و در عملکرد و طرز فکر او تأثیر دارد. جوانی که اهل مطالعه و تفکر است و در امور تعمق می‌کند و به‌راحتی از مسائل نمی‌گذرد، مسلماً پیری و سالمندی خوبی خواهد داشت ولی جوانی که زندگی را به بطالت تلف می‌کند در پیری هم انسانی خام و خالی از اندیشه‌های خوب خواهد‌بود. مهمتر از همه این‌ها این‌است‌که هرچه جوان‌های ما اهل معنویت و روحانیت باشند و خداپرست بوده و دعا کنند، مسلماً از نظر روحی رشد کرده و آینده و پیری درخشانتری خواهند داشت ولی کسانی که هرگز جز به مادیت فکر نمی‌کنند در پیری نیز به صفات ناپسندی چون خساست و ریا و بی‌ایمانی گرفتار خواهند بود و برای این‌که قدری از پول و مال و موقعیت خود را نگه دارند به دروغ و رفتارهای نادرست و نامناسب با سن خود می‌پردازند.

پس بیائیم دعا کنیم و به روح و روان خویش توجّه کافی داشته باشیم که به‌جز جسممان از نظر روحانی نیز رشد کنیم.

ارسال در فیس بوک

آسایش

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”4213″]

[ti_audio media=”4218″]

comfort2

 

 

۱ـ آسایش به چه معناست؟

آسایش یعنی زیستن در راحتی و زندگی بدون دغدغه. یعنی زندگی بدون نگرانی و با اطمینان خاطر. ولی باید مواظب باشیم که کسی که در آسودگی و آرامش زندگی می‌کند با انسان لااوبالی یا کسی که با بی‌بند و باری زندگی می‌کند فرق دارد. آسایش با ایمان ارتباط دارد. ما زمانی‌که اطمینان داریم، موجب آسایش ما می‌شود. مثلاً وقتی اطمینان داریم وسیله‌ای که استفاده می‌کنیم کاملاً امن و مورد اعتماد ماست، با آسایش از آن استفاده می‌کنیم، ولی همین که اطمینان ما نسبت به کارائی‌اش از بین می‌رود، با نگرانی و احتیاط از آن استفاده خواهیم کرد.

در واقع ایمان اطمینانی است که به کسی یا چیزی داریم و در ارتباط با آن احساس آرامش و آسایش می‌کنیم. حال این‌جا این سؤال پیش می‌آید که بیشترین اعتماد را به چه چیز یا چه کسی می‌تواینم داشته باشیم. آیا واقعاً در زندگی شما چنین چیز یا کسی وجود دارد؟ اگر وجود دارد، آن نقطه ایمان شماست اگر نیست خوب زندگی با آسایش را نیز نمی‌توانید داشته باشید. اوّل باید نقطه اعتماد خود را پیدا کنید. من نمی‌گویم که به امور دنیائی، پول، وکیل خود، وسیله نقلیه خود اعتماد نکنید. دارم می‌گویم بالاترین نقطه اعتماد شما چی هست؟ ما ممکن است که در زندگی به خیلی چیزها یا افراد اعتماد کنیم ولی بالاترین نقطه آن را پیدا کنید تا میزان ایمان شما به‌دست ‌آید. بعضی‌ها می‌گویند بالاترین اعتماد ما به هوش و زکاوتمان است، یا بعضی دیگر همه اعتمادشان به وکیلشان یا پزشکشان، بعضی به پول و دارائیشان ویا به همسر و خانواده‌شان است. ولی کسانی هستند که بالاترین اعتمادشان به خداوند است. من فکر می‌کنم، بالاترین اعتمادمان باید به چیزی باشد که هرگز از بین نمی‌رود و غیرقابل تغییر است و جز خداوند کسی یا چیزی دارای چنین خصوصیتی نیست.

۲ـ آیا به هر قیمتی می‌بایست آسایش را به‌دست آورد؟

هرگز؛ به هر قیمتی آسایش را نمی‌توان به‌دست آورد. ما نمی‌توانیم برای به‌دست آوردن آسایش خود، آسایش دیگران را بهم بزنیم. گاهی کسانی که تصوّر می‌کنند با به‌دست آوردن یک موقعیت اجتماعی خاص یا رسیدن به یک درجه تحصیلی و یا داشتن اعتبار و یا حساب بانکی خاص می‌توان به آرامش و آسایش رسید و برای این دست به هر کاری می‌زنند، ولی در حقیقت این‌کار بیهوده است و هرگز به آسایش نخواهیم رسید، چون هر عملی عکس‌العملی دارد و هر سخنی، جوابی. شما قبل از این‌که به‌دنبال چیزی برای آسایش بروید، ببینید چقدر می‌توانید به آن اعتماد کنید. چقدر تغییرپذیر است. آیا به آن‌چه که تغییرپذیر است، می‌توان اعتماد کرد؟ پست و موقعیت اجتماعی و تحصیلی و حساب بانکی تغییرپذیرند، پس کاملاً قابل اعتماد نیستند. افراد، دوستان و آشنایان تغییرپذیرند و کاملاً قابل اعتماد نیستند، ما حتی خودمان تغییرپذیریم و کاملاً قابل اعتماد نیستیم . پس می‌توانیم به این امور به‌طور نسبی اعتماد کنیم ولی خداوند هرگز تغییر نمی‌کند و از ازل تا ابد به یک شکل است،درنتیجه فقط به او می‌توانیم اعتماد کنیم و ایمان داشته باشیم و در او می‌توانیم آسوده باشیم و آرام گیریم.

۳ـ آیا فقط باید به فکر آسایش خویش باشیم؟

انسان فقط در صورتی می‌تواند به فکر آسایش خویش باشد که اعتماد و اطمینانش به امور دنیائی و امور قابل تغییر باشد. در واقع به اموری اطمینان دارد که کم و زیاد می‌شود و امروز هست و فردا شاید نباشد. در چنین موقعیتی شخص سعی دارد آن را برای خود حفظ کند و در او صفات خودخواهی و خودپسندی رشد خواهد کرد. ولی اگر اعتماد و اطمینانش به امور غیردنیائی و غیرقابل تغییر باشد، نیازی به تلاش و مراقبت این‌که کم و زیاد شوند، ندارد و حتی دیگران را نیز با خود شریک و همراه می‌سازد. شما هرگز دیده‌اید که کسی در امور دنیائی، حساب بانکی، مقام و قدرت و غیره کسی را با خود شریک سازد؟ ولی شاید بسیار افراد معنوی را دیده باشید که از دیگران دعوت به همراهی در امور معنوی را دارند، چون امور دنیائی در شراکت با دیگران سهم ما کمتر می‌شود، ولی امور معنوی در شراکت نه‌تنها تغییری نمی‌کند بلکه در ما نیرو و انرژی بیشتری نیز ایجاد می‌کند. پس اگر ما ایمان و اطمینان خود را بر امور معنوی استوار کنیم و به خداوند ایمان داشته باشیم، هرگز به فکر آسایش خود نخواهیم بود بلکه این خداوند است که به فکر آسایش ماست و همه چیز را برایمان هموارو مهیّا می‌کند ولی اگر اطمینان خود را براساس پول و حساب بانکی، پست و مقام و تحصیلات خود بگذاریم چاره‌ای جز این نداریم و فقط باید به فکر آسایش خود باشیم و به قول معروف هرکس به فکر گلیم خود است که از آب بیرون کشد.

 

۴ـ آسایش واقعی چگونه به‌دست می‌آید؟

در واقع آسایش واقعی در ایمان به خداوند به‌دست می‌آید. کسی که به خداوند ایمان دارد، نگران چیزی نیست، چون او همه چیز را برایمان مهیّا کرده است و هرگز چیزی کم نگذاشته ولی مسأله این‌است‌که بسیاری ایمان را با امیدوار بودن اشتباه می‌گیرند، ایمان یعنی اطمینان کامل و صددرصد نسبت به خداوند، ولی امید یعنی احتمال این‌که بشود یا نشود، ولی به خود وعده می‌دهیم که شاید بشود؛ این ایمان نیست و تردید است. وقتی شما برای فردای خود برنامه‌ریزی می‌کنید، در واقع اطمینان دارید که فردا حضور دارید ولی وقتی نسبت به امری یا کاری می‌گوئید امیدوارم که بشود یعنی اطمینان به انجام آن ندارید. پس اگر می‌خواهیم آسایش واقعی داشته باشیم باید به خداوند اطمینان و اعتماد کنیم نه به شکل امید بلکه با قاطعیت و کامل، به این ایمان می‌گویند. البته زمانی می‌توانیم چنین کنیم که خداوند را در حد خدائی بپذیریم. ما گاهی به بت‌های دیگر چون پول، مقام، فامیل، خانواده و غیره بیشتر از خداوند اعتماد داریم و این آرامش را از ما می‌گیرد، در واقع آرامش واقعی فقط از طریق خداوند است و بس!

ارسال در فیس بوک

قرض

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”4196″]

[ti_audio media=”4197″]

debt1

 

 

۱ـ آیا قرض و وام گرفتن کار درستی است؟

در واقع می‌تواند درست یا نادرست باشد. قرض و وام گرفتن اگر باعث بنای روحانی ما بشود خوب و درست است ولی اگر باعث نابودی ما باشد درست نیست؛ یک حقیقت است ،خداوند همیشه بر زندگی ما قادر است و می‌تواند به ما قرض و وام بدهد ولی اگر خداوند بخواهد به ما قرض بده به‌راحتی انجام می‌شود و نیازی به حیله و ترفند و راه‌های نادرست نیست. اگه برای گرفتن قرض و وام باید به راه‌های نادرست دست بزنیم و یا دروغ بگوییم و نقش خاصی غیر از خود را بازی کنیم از طرف خداوند نیست، چون خداوند ما را وادار به حیله و دروغ نمی‌کند و دیگر این‌که وقتی قرض و وامی را خداوند برای مان فراهم می‌کند، در صورت نتوانستن پرداخت و پس دادن، مشمول جریمه و تنبیه نخواهیم شد. از طرفی دیگر قرض باید در صورتی انجام بشود که نیاز ضروری ما باشد و صرف خرج‌های بیهوده نشود و همین‌طور آسان و بدون سختی باشد. قرض و وام گرفتن اگر نادرست باشد باعث خشم و دشمنی خواهد شد. ببینید! وقتی ما نتوانیم قرض خود را پس بدهیم باعث خشم و دشمنی کسی خواهد شد که از او قرض گرفتیم، پس باید به این امر نیز هشیار باشیم.

 برای گرفتن قرض و وام باید بسیار تأمل کرد و هشیار بود چون گاهی خداوند ما را در شرایط سخت قرار می‌دهد که رشد کنیم و تلاش برای گرفتن قرض باعث می‌شود که اراده خداوند برای رشد ما به تعویق بیفتد. پس در چنین زمانی باید قناعت کرده و صبور باشیم که اراده خداوند برای ما انجام بشود. همیشه خوب هست که در انجام کارهایمان قدری تأمل کنیم و با اندیشه بیشتر عمل کنیم، چه خوب هست محض این‌که گرسنه شدیم، به غذا حمله نکنیم ویا اگر تشنه شدیم به آب حمله‌ور نشویم، بلکه شاهد گرسنگی و تشنگی خود باشیم وآن را به‌عنوان نعمت و فرصت رشد، نگاه کنیم. همین‌طور وقتی دچار بی‌پولی و نیاز مادی می‌شویم فوری به سراغ قرض و وام نرویم بلکه قدری صبر کنیم و دعا کرده و ببینیم که این به چه جهت است؟ چون خداوند بی‌دلیل ما را در این شرایط قرار نمی‌دهد و برای ما پیامی خاص دارد.

۲ـ به چه کسانی باید قرض داد؟

خداوند می‌فرمایند به کسی که از تو چیزی می‌خواهد ببخش و از کسی که تقاضای قرض می‌کند، روی نگردان و هم‌چنین در جائی دیگر می‌فرماید: اگر فقط به کسی قرض بدهید که توقع پس گرفتن دارید، دیگر چه افتخاری برای شما دارد؟ حتی خطاکاران هم اگر بدانند تمام آن را پس خواهند گرفت به یکدیگر قرض خواهند داد.

ببینید! در واقع وقتی ما به یکدیگر قرض می‌دهیم محبّت می‌کنیم و این خیلی خوب است، ولی گاهی می‌تواند محبّت نباشد. به‌عنوان مثال، اگر شما بدانید که با دادن قرض به کسی باعث هلاکت او می‌شوید باز هم این‌کار خواهید کرد؟! اگر کسی اعتیاد داشته باشد و اطمینان دارید که اگر به او قرض بدهید آن را صرف اعتیاد خود خواهد کرد باز هم به او قرض خواهید داد؟! مسلماً نه. ولی می‌توانید به او کمک کنید تا بهبود یابد و هزینه بهبودی اش را پرداخت کنید. ولی اگر کسی که می‌خواهد قرض بگیرد تا در کار خیر و درست عمل کند و می‌دانید که این باعث بنا و رشد بسیاری خواهد‌بود، خوب قرض و وام خواهیم داد. اگر باعث جلال خداوند و رشد روحانی می‌شود، خوب باید قرض بدهیم.

 البته باید هشیار باشیم که گاهی دادن قرض باعث غرور ما نگردد که بسیار خطرناک است و با دادن قرض به دیگران او را حقیر و کوچک نشماریم. بسیاری قرض می‌دهند و احساس خود بزرگ‌بینی و غرور می‌کنند و دیگران را کوچک و حقیر می‌شمارند. پس در این‌جا به چند اصل برای دادن قرض به دیگران باید توجّه داشت: یکی این‌که باعث بنای شخص گیرنده قرض باشد نه باعث هلاکت او دیگر این‌که باعث غرور و خود بزرگ‌بینی شخص قرض دهنده نیز نشود، بلکه فروتنی خود را حفظ کند و شخص قرض گیرنده را تحقیر نکند.

۳ـ لذتی که در بخشیدن است در گرفتن نیست. چرا؟

در واقع لذتی که در محبّت کردن است در دریافت محبّت نیست، این یک راز عجیبی است که وقتی‌ می‌بخشیم، همه وجودمان احساس آرامش خواهد کرد. بخشیدن ابعاد متفاوتی دارد که شامل بخشش خود، دیگران و بخشیدن به دیگران می‌شود که قرض دادن، بخشیدن به دیگران است. ما می‌توانیم این امر را به‌عنوان یک سفر روحانی نگاه کنیم و تجربه کنیم تا لذّت عجیب بخشش را بچشیم. البته عبور از مرحله اوّل که بخشش خود است و بعدبخشش دیگران و سپس بخشیدن و قرض دادن به دیگران. در این مورد خداوند می‌فرماید: ببخشید تا بخشوده شوید و در جائی دیگر به ما توصیه می‌شود که چنین دعا کنیم: خداوندا گناهان مرا ببخش همان‌گونه که من خطاکاران خود را می‌بخشم.

 گاهی اوقات شاید بخشیدن دیگران کمی سخت به‌نظر بیاید ولی باید هشیار باشیم بخشیدن آن‌ها باعث بخشش و آمرزش خودمان خواهد شد.

 به‌همین ترتیب وقتی به کسی چیزی یا مبلغی می‌بخشیم یا قرض می‌دهیم، در واقع ما به خداوند قرض داده‌ایم و اوست که قرض ما را پس خواهد داد. همان‌گونه که خود در کلام خویش می‌فرماید: وقتی به یک فقیر کمک می‌کنی مثل این‌است‌که به خداوند قرض می‌دهی و خداوند است که قرض تو را ادا می‌کند. ببینید! هیچ یک از ما با ثروت و دارائی به دنیا نمی‌آئیم ولی خداوند همه چیز‌هائی که نیاز داریم را به ما عطا می‌کند، خوب است از آن‌چه که او خود به ما داده است، گاهی به او بدهیم. مثل کودکی که از والدین خود همیشه دریافت می‌کند و گاهی برای خشنودی والدینش با همان مبلغی که از والدینش گرفته هدیه کوچکی می‌خرد و این چقدر باعث شادی والدینش خواهد شد و نه این‌که آن‌ها چندین برابر آن هدیه را به او پس خواهند داد؟ خداوند هم با ما چنین است. پس هرگاه مبلغی را قرض می‌دهیم یا به هر دلیلی از دست می‌دهیم و یا برای دارائی خود احساس نگرانی می‌کنیم، بدانیم که جائی دورتر از نزد خداوند که پدر آسمانی ماست، نخواهد رفت.

۴ـ آیا می‌توان بدون قرض گرفتن زندگی کرد؟

البته که می‌توان بدون قرض در دنیای مادی زیست ولی همیشه به خداوند مقروض هستیم. انسان به واسطه ایمان و ساده‌زیستی، قناعت و عدم حرص و طمع می‌تواند بدون قرض زندگی کند. با ایمان به این‌که آن‌چه که خداوند در اختیار او گذاشته است برایش کافی است در آرامش، بدون قرض و بدهی می‌تواند زندگی کند و خداوند است که به او برکت فراوان خواهد داد.

دلیل فکر کردن به قرض و وام گرفتن برای این‌است‌که ما خود می‌خواهیم زندگی خود را بسازیم، غافل از این‌که خداوند قبل از تولدمان زندگی را برایمان ساخته است و کافی است که ما با آرامش در آن لذّت ببریم. ایمان داشته باشیم که خداوند در همه آفرینش‌هایش دقیق و به‌درستی عمل می‌کند. به گل‌های سوسن نگاه کنید، چقدر زیبا آراسته شده‌اند. خداوندی که سوسن‌هائی را که چنین زندگی کوتاهی دارند، این‌قدر آراسته است، پس چقدر بیشتر من و شما را. آیا سوسن‌ها هرگز به فکر فردای خود هستند که چه بپوشند؟ مهّم این‌است‌که هشیار باشیم و خدای خود را در سطح یک خداوند تمام عیار بپذیریم و او را همیشه در زندگی خود هشیار و حاضر ببینیم. البته ممکن است خداوند برای ما قرض و وامی را مهیّا کند ولی بدانید که قرض و وامی را که خداوند برای ما مهیّا می‌کند، بدون دردسر و تلاش ما خواهد‌بود و دیگر این‌که در پس دادنش نگرانی وجود ندارد، ولی قرض و وامی که از خداوند نیست با انواع ترفند‌ها و حیله‌ها به‌همراه است و در پس دادنش اگر تأخیر کنیم جریمه خواهد بود. پس قرض ووامی را که از طرف خداوند نیست هرگز نگیریم و با ایمان به خداوند در سادگی و قناعت با او زندگی کنیم که این بهترین راه زیستن است.

ارسال در فیس بوک

مشارکت و معاشرت

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”4179″]

[ti_audio media=”4180″]

10646_466326666791556_747514153_n

 

۱ـ چرا انسان‌ها نیاز به مشارکت و معاشرت دارند؟

انسان‌ها در مشارکت با یکدیگر بهتر رشد می‌کنند، چون مشارکت، معاشرت در ایمان است. انسانی که منزوی باشد، قادر به تجربه خیلی از امور نیست. در واقع همان‌طور که جسم و بدن ما برای ادامه حیات باید همکاری و مشارکت تک‌تک اعضا، بافت‌ها و سلول‌ها باشد، جان و روان انسان نیز در ارتباط با دیگران می‌تواند به حیات روحانی خود ادامه دهد و بدون آن دچار افسردگی می‌گردد. هم‌چنین در مشارکت می‌توانیم به همدیگر کمک کنیم، کمک هم از نظر مادی و هم معنوی یا فکری و فرهنگی و دیگر این‌که از هم یاد می‌گیریم و باعث آموزش یکدیگر باشیم. مشارکت باعث یادگیری بسیاری از علوم، فرهنگ، تعلیم و تربیت و غیره می‌شود. از سوی دیگر مشارکت باعث می‌شود که بیشتر دعا کنیم و ارتباط و مشارکت ما را با خداوند بیشتر می‌کند و باعث رشد و بنای ما می‌گردد.

هم‌چنین مشارکت می‌تواند ما را از تنهائی بدر آورد و احساس شادی بیشتر کنیم.

اگر از نظر ایمانی به حدی رسیده‌ایم که می‌توانیم تأثیر‌گذار باشیم و این فیض را دارا هستیم می‌توانیم با مشارکت با بی‌ایمانان و خلافکاران مشارکت کرده و باعث کمک به آن‌ها گردیم ولی باید بسیار هشیار باشیم چون این می‌تواند خطرناک باشد و باعث لغزش خود ما شود.

۲ـ آیا با هر کسی می‌توان مشارکت داشت؟

مسلما نه و باید در این امر دقّت کافی داشته باشیم. مشارکت خود انواع مختلفی دارد که شامل مشارکت با خداوند، ایمانداران، بی‌ایمانان و حتی مشارکت با شیطان و شریر است. مشارکت با خداوند در واقع همان دعا و پرستش است ولی اگر با دعا و پرستش احساس غرور و برتری بر دیگران کردیم باید بدانیم که در ظاهر با خداوند ولی در واقع با شیطان به مشارکت پرداخته‌ایم.

ما نوع مشارکت خود را از نوع محصول و میوه‌اش می‌شناسیم، محصول مشارکت با خداوند احساس فروتنی و تواضع است ولی محصول مشارکت با شیطان و شرور غرور و خودشیفتگی می‌باشد. پس بیائیم نوع مشارکت خود را آگاهانه انتخاب کرده و آن را از نوع محصولش بازشناسی کنیم. از طرفی مشارکت با ایمانداران نیز ما را به ارتباط و مشارکت با خداوند هدایت می‌کند ولی مشارکت با بی‌ایمانان ما را به سمت مشارکت با شیطان رهنمون می‌گرداند.

۳ـ بهترین مشارکت کدام است؟

مشارکتی که باعث رشد و بنای روحانی ما شود، خوب است. مهّم نیست که مشارکت اگر باعث رضایت و خوشنودی دوستان یا اطرافیان می‌شود یا نه. در واقع ما فقط یکبار و آن هم کوتاه زندگی خواهیم کرد، پس به‌خاطر دیگران زندگی نکنیم، بلکه به‌دلیل خلقت حقیقی خویش زندگی کنیم. در این سفر کوتاه، بیاموزیم که چگونه مشارکت‌های خود را مدیریت کنیم تا از هدف آفرینش خود دور نیفتیم و ما را به مشارکت با خداوند که هدف آفرینش ماست، هدایت کند. وقتی مشارکت حقیقی خود را بیابیم محصول خوبی ببار خواهدآمد. زندگی ما پر از حکمت و برکت خواهد شد، ارتباطاتمان قابل درک و فهم خواهد‌بود و هرچه پیش آید خوش آید، نیست. مشارکت با ایمانداران و خداوند، بهترین نوع مشارکت است، ولی گاهی مشارکت با بی‌ایمانان ممکن است ما را به مشارکت با خداوند هدایت کند که این مشارکت روح مقدّس خداست و باعث بنا و هدایت بی‌ایمانان و نجات آن‌ها خواهد‌بود. به شرط آن‌که خود خویشتندار باشیم.

پس مهّم‌ترین نکته در مشارکت این‌است‌که ما را به سمت مشارکت با خداوند هدایت کند، اگر چنین باشد بهترین نوع مشارکت است ولی بالعکس اگر ما را به سمت مشارکت با شیطان ببرد، نادرست و خطرناک است. این بهترین معیار برای یک مشارکت صحیح است و همیشه از محصول مشارکت می‌فهمیم که با خداوند است یا نه، چون محصول مشارکت با خداوند، فروتنی، محبّت و عشق، گذشت، عدم خشم، حسادت و انجام اعمال پسندیده است.

۴ـ مشارکت چه تأثیری در زندگی ما دارد؟

مشارکت بسته به نوع آن می‌تواند تأثیر مثبت یا منفی داشته باشد. در واقع تأثیر آن در زندگی، محصول آن است. وقتی تأثیر مثبت داشته باشد، باعث بنا، رشد، محبّت و عشق، کمک به یکدیگر، فروتنی ،اعمال پسندیده و نزدیکی به خداوند می‌شود، ولی وقتی تأثیر منفی داشته باشد، باعث دوری از خداوند و تمام اعمال ناپسند می‌گردد.

ارسال در فیس بوک

خود واقعی

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”4161″]

[ti_audio media=”4162″]

images (98)

 

۱ـ چرا بعضی‌ها نقش بازی می‌کنند؟

در واقع دلایل نقش بازی کردن می‌تواند ترس،خجالتی بودن، حرص و طمع و یا مورد توجه قرار گرفتن باشد که همه این‌ها نوعی خود دوست داشتن ناخودآگاه است. در حقیقت خود را دوست داشتن در وجود همه ما به‌صورت ناخودآگاه است وقتی آگاهانه بشود به خود باوری و احترام و حرمت نفس تبدیل می‌شود. ولی چون در ناخودآگاه ماست به‌صورت ناآگاهانه رفتارهای ناشایستی از ما سرمی‌زند. در واقع همه رفتارهای نادرست ما ریشه در ناخودآگاه ما می‌تواند داشته باشد و فقط وقتی به رفتارهای نادرست خویش آگاه می‌شویم می‌توانیم در ناخودآگاه خود آن‌ها را جستجو کنیم و به آگاهی بیشتر از کنش‌های خود برسیم. مثلاً وقتی نقش بازی می‌کنیم وسعی می کنیم که فرد خوبی درجامعه باشیم. دلیلش این است که در ناخودآگاه خود می‌دانیم که اگرخوب و مورد پسند جامعه نباشیم طرد خواهیم شد و از طرفی هم چون خودرا دوست داریم نمی خواهیم طرد شویم، پس به‌صورت خودکار نقش انسان خوب و مثبت را بازی می‌کنیم و چون نقش مثبت باعث می‌شود که خسته بشویم ودرقبال این خوبی توقع و انتظاررفتار خوب داریم. وقتی به این دانش و آگاهی می‌رسیم، خوبی و درستی ما برای این خواهد‌بود که درست باشیم نه این‌که از طرف جامعه پذیرفته بشویم و به‌جای خودشیفتگی، برای خود حرمت نفس قائل خواهیم بود.

 هم‌چنین وقتی دچار ترس می‌شویم نقش بازی خواهیم کرد. در واقع مکانیسم طبیعی انسان است که احساس امنیت کند،درواقع کسی که احساس ترس می کند، می خواهد بانشان دادن صورت دیگری از خود به امنیّت برسد، مثل بعضی از جانوران که در هنگام ترس تغییر رنگ می‌دهند و از طرفی دیگر نشانی که احساس خجالت می‌کند، ممکن است به نقش بازی کردن دچارشده  و برای این‌که خجالت خود را یکجوری بپوشاند نقش بازی می‌کند و کسانی که نقش بازی می‌کنند در واقع دروغ می‌گویند، چون حقیقت را پنهان می‌کنند وخودراباور ندارند.

 این دروغ می‌تواند آگاهانه یا ناآگاهانه باشه، به‌هرحال دروغ دروغ است. گاهی ما تصمیم می‌گیریم که دروغ بگوئیم و با پنهان کردن نقش بازی می کنیم وگاهی حقیقت را بدون تصمیم به دروغ پنهان می کنیم؛دراین صورت بازهم دروغ گفته‌ایم. پس همه اینها به این دلیل است که خودرا باور نداریم واین عدم خودباوری ما را به این‌که از خود انسانی دیگر بروز دهیم می‌کشاند و به این نقش اعمال ، بازی کردن و واقعی نبودن می‌‌گویند.

۲ـ آیا واقعی بودن کار سختی است؟

هم نه و هم بله. کار سختی نیست چون کافی است که خودمان باشیم و کار سختی هست چون سالهاست که از خود دور بوده ایم و خیلی وقت‌ها دچار سردرگمی می‌شویم که خود واقعی حالا کدام هست؟! در حقیقت نیاز به تمرین داریم که خود واقعی خویش را بشناسیم و باآن آشنا بشویم و آنوقت از زندگی واقعاً لذّت ببریم والّا باید سال‌ها کسی غیر از خودمان باشیم؛ واقعاً دردآور است. فرض کنیم چه کسانی که به دنیا آمدند، سال‌ها زندگی کردند ولی همیشه کس دیگری بودند. این یعنی این‌که خودشان، هرگز زندگی نکردند.اگرچه آنها مثل هم هستند ، مقلد هستند، انگارکه ازهم کپی برداری می کنند.این واقعا باعث شرمساری است خداوند حتی اثرانگشت ماراهم مثل هم درست نکرده و آنوقت ما سعی می کنیم مثل هم دیگرباشیم.

ببینید، این خیلی سخت است که کسی که نیستیم بشویم، ولی چقدر آسان است آنی که هستیم باشیم. بیاییم بجای تقلید و شبیه همدیگر شدن خودرا کشف کنیم و ببینیم که چقدرخداوند مارافوق العاده آفریده و کاملا منحصر بفردیم.

هیچ کسی مثل شما نیست و هرگز همچون شما تکرار نخواهد شد .واقعا شمارا خداوند یگانه آفریده  شبیه شما وجود ندارد، پس به خود احترام بگذارید ولی خودشیفته نشوید ؛بلکه حقیقت وجود خودرادرک کنیم، وبه منحصربفردی خود پی ببریم و ببینیم که خداوند درخلقت خود فوق العاده است.

۳ـ چرا اشخاص ساده و واقعی از اشخاص متظاهر راحت‌ترند؟

خوب ، آدم متظاهر باید کلی فکرکند و تلاش کند که نقش کسی غیر از خودش را بازی کند؛ ودیگر اینکه کسی که متظاهر است باخودش صادق نیست واین دردرونش شکاف ایجاد می کند و این شکاف هرگز پر نمی شود مگر اینکه باخودش صادق باشد کسی که ساده است و واقعی نیازی به دروغ گفتن ندارد آنی که هست همان هست، ترس و دلواپسی ازروبرو شدن حقیقت وجودش که پنهان کرده باشد ندارد. به راحتی با مردم ارتباط برقرار می کند ودیگران هم اشخاص ساده و واقعی را بیشتر دوست دارند و می توانند راحت تر به ایشان اعتماد کنند ولی کسانی که متظاهر هستند مورداعتماد نخواهند بود وهمه درارتباط باآنها احتیاط می کنند.درحقیقت دنیایی که امروز در آن زندگی می کنیم دنیایی پراز بی اعتمادی و دورنگی شده است،به‌دلیل این‌که ما از خود واقعی خود دور‌شده ایم و درجائی غیر ازخودبه دنبال خوشبختی می گردیم.  به قول حافظ که می گوید: سالها دل طلب جام جم از ما می کرد وانچه خودداشت زبیگانه تمنا می کرد.

  ببنید تا زمانی‌که ما خود واقعی خود را پیدا نکنیم گوهر خوشبختی را به‌دست نمی‌آوریم. در واقع خیلی ساد ه است، خوشبختی یعنی خودتان باشید، خیلی ساده و به قول مولانا: نقش بگذارید، سراپا جان شوید. واقعاً سراپا جان خواهید شد، مثل دیگران نباشید، خودتان باشید.

۴ـ ایمان به خداوند چه تاثیری در رفتار خالصانه ما دارد؟

ایمان به خداوند کار ما را برای خودبودن راحت می‌کند، چون درما اعتماد ایجاد می کند، ترسهاراازما دور می نماید. خجالت و شرمهای نابجا رادرماازبین می‌برد، حرص و طمع نخواهیم داشت، نیاز به دروغ گفتن پیدا نمی‌کنیم و همه این‌ها باعث می‌گردد به سادگی و خویشتن نزدیک‌ترشویم. البته به شرطی که ایمان واقعی به خداوند باشد نه نمایش ایمان. بسیاری  ایمانشان هم نقش است و به‌خاطر موقعیت خاصی نمایش ایمان داری را بازی می کنند. این ایمان نیست؛ این بی‌نوائی است.

 ببنید عزیزان، زندگی خود را با آن‌چه که ازآن شما نیست  تلف نکنید، عمر خیلی کوتاه است، این چند روز عمر خود را غنیمت بشمارید و با ایمان به خداوند و اعتماد هر چه بیشتر به خداوند، حقیقت حقیقی خود را درک کنید و از آن‌چه که خدا آفریده لذّت ببرید، سعی نکنید چیزی غیر از آن باشید ، که این خوشبختی واقعی همه ماست با ایمان به خداوند بر تمامی ضعف‌های خود غالب شویم و وقتی ضعف‌های ما کمتر بشود نیازی به نقش بازی کردن نخواهیم داشت و تا زمانی که این ضعفها هست  نقش‌ها هم خودبخود خواهد بود و ضعفهای ما همیشه باما خواهد بود،مگر اینکه به خداوند توکل کنیم وایمان بیاوریم.

ارسال در فیس بوک

وسوسه

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”4142″]

[ti_audio media=”4143″]

temptation

 

۱ـ وسوسه و آزمایش چیست؟

وسوسه اندیشه هایی است که مارا به سمت عملی خاص هدایت می کند . مادرهنگام وسوسه اندیشه انجام کاری را در سر می پرورانیم و درانجام رساندنش برنامه ریزی می کنیم.

وسوسه وسیله وابزاری است که انسان به واسطه آن مورد آزمایش قرارمی گیرد.ممکن است اندیشه و فکری که درذهنمان آغاز می شود برخلاف عقیده و مارام ما باشد ولی از طرفی چون باعث لذت ما می گردد به تفکر و برنامه ریزی درانجامش ادامه دهیم. این امر موجب ناشادی ما می گردد.

وسوسه به تنهایی می آید ولی آگاهی ما اهمیت دارد که ادامه ندهیم ؛ این نیاز به تمرین و همچنین دعا دارد. همواره باید دعا کنیم که درهنگام وسوسه ادامه ندهیم بلکه از حرکت و انجام امر بایستیم .

وسوسه خود به تنهایی اگر درموردش فکرنکنیم و برنامه ریزی ننماییم آزار دهنده نیست ، وقتی که براای انجام رساندنش برنامه ریزی می کنیم ، شادی خودرا از دست می دهیم . برای همین خداوند می فرماید: اگر کسی از شما به خواهر ایماندار خود بنگرد و اندیشه زنا را درسر بپروراند ، او مرتکب گناه شده است ، چون وقتی چنین نکنیم ازابتدا اجازه داده ایم که وسوسه درما شکل بگیرد و ریشه بدواند.

وسوسه خود همچون تخمی است که اگر بدان اجازه ندهیم درما شکل نخواهد گرفت ، ولی اندیشۀ به آن مثل این است که به این دانه آب داده ایم و دروجودمان کاشته خواهد شد وپروبال می گیردو آنگاه سراسر وجودما را پر می سازد.

۲ـ آیا وسوسه شدن گناه است؟

نه. وسوسه شدن گناه نیست. ولی اگر به وسوسه اجازه رشد دهیم، گناه است. در واقع همین که دیدیم طرز فکر و اندیشه‌ای با عقاید ما متفاوت است، بدان بیشتر فکر نکنیم. دراین‌صورت همه دانه‌های فساد را از خو دبیرون ریخته و اجازه رشد در وجودمان نمی‌دهیم. یکی از امور مهّمی که شادی  را از دست می‌دهیم همین است، چون اجازه رشد به دانه‌هائی یا اندیشه‌هائی را می‌دهیم که مخالف عقاید ماست. اگر مراقب بوده وچنین کنیم، واقعاً زندگی شاد و خوبی خواهیم داشت، البته این‌کار با نیروی خودمان امکان ندارد و بسیار مهّم است که در موردش دعا کرده و از خداوند کمک بخواهیم و ایمان داشته باشیم که خداوند به یاریمان خواهدآمد. در واقع ما وسوسه را به گناه تبدیل می‌کنیم ولی خودش به تنهائی گناه نیست. هشیار بودن به این‌که ما در مقابل وسوسه‌ها ضعیف و ناتوانیم و هر لحظه احتمال لغزش ما زیاد است باعث می‌شود که همواره برای وسوسه‌های خود دعا کنیم. از طرف دیگر هنگامی‌که دچار لغزش می‌شویم به‌جای احساس گناه به کوچکی و ضعف خود پی ببریم و ایمان داشته باشیم که گناهان به واسطه کار عظیم خداوند بخشیده شده است. این از طرفی به ما کمک می‌کند که به فروتنی برسیم و به کوچکی خود پی می‌بریم و از سوی دیگر کار عظیم خداوند را در خود یادآور می‌شویم و در ایمان دعا می‌کنیم که اومارا از خطاها و لغزش دروسوسه ها نجات دهد.

۳ـ وسوسه کردن دیگران چیست؟

وسوسه کردن دیگران بسیار خطرناک تر از وسوسه شدن و لغزیدن است. همانگونه که خداوند می فرماید: وای بحال کسی که باعث خطا و لغزش یکی از این کوچکان گردد، در واقع ما زمانی‌که وسوسه می‌شویم شاید به خطا نیفتیم ولی وقتی باعث وسوسه دیگران می شویم ، دچار خطا و لغزش شده ایم واین ممکن است باعث بسیاری از خطاهای دیگر نیز گردد. همچون موجی است که گاهی نمی دانیم به کجا ختم می‌شود اگر تمام شود و ادامه نداشته باشد. در این مورد دعا کنید و دقّت و مراقبت کنید که مبادا دیگران را به وسوسه اندازیم! مواظب باشیم برای دیگران دام پهن نکنیم و آن‌ها را به لغزش و خطا نکشانیم که این گاهی تا نسلها ادامه می یابدو موج آن دامنگیر فرزندان خودمان خواهد شد. به‌جای آن به دیگران محبّت کنیم و آن‌ها را از لغزش و خطاهایی که ممکن است برایشان پیش آید هشیارکنیم و تا می‌توانیم مانع لغزش خود و دیگران گردیم البته من نمی‌گویم امر به معروف و نهی از منکر کنید. این درست نیست که دیگران را امر و نهی کنیم ولی می‌توانیم با محبّت آن‌ها را هشیار کنیم به شرط این‌که خود هشیار باشیم. این موضوع نیز می‌تواند یکی از موضوعات دعای روزانه‌مان گردد که برای این‌که در هنگام وسوسه هشیار باشیم به‌خصوص در هنگام ارتباط خویش در جامعه و خانواده باعث وسوسه برادر و خواهران خود نشویم و در عوض باعث هشیاری باشیم و این را همیشه فیضی از جانب خداوند بدانیم نه چیزی که خود دارائیم چون ما صاحب  هیچ چیزی نیستیم ، بلکه خداوند صاحب و مالک همه وجودمان است.

۴ـ چگونه می‌توان از بلای وسوسه رهائی یافت؟

همه ما وسوسه می‌شویم و هیچ راه نجاتی از وسوسه شدن نیست ولی مهّم این‌است‌که اجازه رشد دانه‌های وسوسه را در خود ندهیم. همین که به وسوسه فکر نکنیم، اندیشه‌اش در ما خاموش می‌گردد ولی هرچه بیشتر به آن بیندیشیم، متوقف کردنش سختتر می‌شود. با وسوسه هرچه جلوتر برویم کار ما سختتر می‌شود، پس در ابتدا خاموشش کنیم. من نمی‌گویم که با سرکوب جلوی وسوسه را بگیریم، ولی می‌توانیم با مدیریت بر آن مهارش کنیم. آگاهی بر وسوسه‌ها و مدیریت بر آن‌ها با سرکوب کردن متفاوت است سرکوب زمانی است که فقط می‌خواهیم آتش را خاموش کنیم، ولی با مدیریت می‌توانیم آن را مهار کنیم و بدون این‌که دچار سرخوردگی شویم، ارباب اندیشه‌های خود باشیم و اجازه رشد نادرست به آن‌ها ندهیم که بعداً تبدیل به رفتارها و گفتارهای ناشایست و آزار‌دهنده گردند. ببینید همه وسوسه می‌شویم، رسولان،وحتی عیسی مسیح به وسوسه دچار شدند، ولی ایمان به خداوند می‌تواند به ما کمک کند که از وسوسه رهائی یافته و بتوانیم بر آن پیروز شویم. خداوند می‌فرماید: دعا کنید که از وسوسه‌ها دور بمانید. هم‌چنین همان‌طور که حافظ می‌سراید: در راه عشق وسوسه اهریمن بسیست، پیش آی و گوش دل به پیام سروش کن. این‌جا پیام سروش یعنی این‌که گوش جان به روح مقدّس خداوند بسپاریم و از او راهنمائی جوئیم و دعا کنیم و همان‌طور که مولانا می‌گوید: پوزبند وسوسه عشقست و بس، ورنه کی وسواس را بستست کس؟ عشق یعنی انکار خود و به همین جهت پوزبند وسوسه است. در واقع انکار خود، نه به معنی عدم حرمت به نفس و احترام به خویشتن بلکه به معنی شناخت بهتر خود ودانستن جایگاه حقیقی خویشتن.

ارسال در فیس بوک

وارستگی

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”4123″]

[ti_audio media=”4124″]

297705_10150334378912947_75936107946_8489391_1591473860_n

 

۱ـ شخص وارسته کیست؟

شخص وارسته شخصی باعدم وابستگی است. عدم وابستگی به اموری غیرازخداوند؛ یعنی وابستگی و دلستگی به هرچیزی غیرازخداوند باعث می شود که آزادی خودراازدست بدهیم. درواقع وارستگی ، آزادی است که فقط از طریق خداوند زنده به دست می آید. ماممکن است که ازنظر اجتماعی یا سیاسی احساس آزادی ولی وارسته نباشیم ویا برعکس، کسی که در زندان باشد و آزادی اجتماعی ویا سیاسی نداشته باشد ولی وارسته باشد.

درواقع انسان وارسته به خاطر ایمانش به خداوند و احساس اطمینانی که از جانب خداوند می کند می تواند وارسته باشد. انسان وارسته یعنی آزادشده ازدلبستگی ها و وابستگی ها وبندهای دنیایی .

ببینید، منظور از آزاد شدن از بندهای دنیایی این نیست که باید ترک دنیا کنیم ودر گوشه ای منزوی بشویم؛ بلکه یعنی اینکه دل را به دریا بدهیم ، به هرجابرد بدان ساحل همان جاست.دیگر لازم نیست نگران چیزی باشیم ، بیمه خاصی نمی خواهیم.گویی یک شبه صاحب همه چیز شدیم.

درواقع وارستگی چنان آرامشی به ما می دهد که هیچ آرامبخشی نمی دهد؛ واین واقعا شادی بخش است. امیدوارم همه شما عزیزان به این آرامش راستی برسید وهرگز دیگر نگران چیزی نباشید.  

۲ـ وارستگی از دنیا چه تأثیری در زندگی انسان‌ها دارد؟

وارستگی ازدنیا باعث شادی می‌شود و واقعاً فرد احساس آزادی می‌کند.شادی ای که ما به واسطه وارستگی پیدا می‌کنیم، ازلی هست و محیط بیرون نمی توانداز ما بگیرد، شادی شخص وارسته چون وابسته به دنیا و محیط بیرون نیست ، پس محیط بیرون هم نمی تواند آن را بهم بریزد.

ازطرفی دیگر شخص وارسته احساس ترس نمی‌کند چون به فضایی ورای محیط بیرون اتصال دارد.انسان وارسته  دارای آزادی ای غیراز آزادی  بیرونی هست که به آن آزادی و رهایی از مادیات و دنیا می گویند؛ که چنین آزادگی از طرف خداوند است و هیچ بند وزنجیری نمی تواند آن را اسیر کند.

ببینید، آزادی بیرونی خوب است ولی  بیائیم آزادی خودرا از بیرون به دنیای درون هدایت کنیم تا هرگز مختل نشود.وارستگی از دنیا درواقع در دنیا زندگی کردن ولی تعلقی به دنیا نداشتن است .

پس بیایید تعلقات خود را به دنیا هرروز کمتر کنیم و به وارستگی بیشتر برسیم تا آزادی حقیقی را به‌دست آوریم. شاید بسیاری فکر کنند که آزادی نداریم ولی در حقیقت آزادی امری درونی بوده و ارتباطی به بیرون شخص ندارد و هر کس برای یافتن  آزادی، در بیرون خود جستجو کند فقط دچار یأس و سردرگمی خواهد شد، چون آن را نخواهد یافت.

۳ـ چرا رفتار و زندگی انسان‌های وارسته احترام برانگیز است؟

چون انسان های وارسته به دنبال اموری غیر از دنیا هستند.امور دنیایی به همراه توقع و چیزی درقبال چیزی دیگر است ولی انسان وارسته اعمالش برمبنای عشق و محبت است و کاری را درقبال چیزی نمی کند و توقعی هم ندارد برای همین هم احترام برانگیز می شود .اصولا محبت وعشق احترام برانگیز است .

درواقع شخص وارسته همواره برحضور خداوند درزندگیش و کل کائنات آگاه است و این آگاهی چنان عمیق است که لحظه ای حضور خداوند را گم نمی کند و این حضور خداوند در زندگی ما همه چیز است ، ما اگر حضور خداوند را احساس کنیم زنگیمان جوری دیگر خواهد شد. از زندگی به گونه ای دیگر لذت می بریم  و همه کائنات به‌سمت ما حرکت خواهند کرد. در واقع آگاهی بر حضور خداوند از سوئی به شخص وارسته، آرامش وجذابیت وامنیت را می دهد و از سوی دیگر به‌دلیل احساس ثروت فراوانی که احساس می کند، بخشنده و پر از مهر خواهد‌بود و همه این‌ها احترام دیگران را بر می‌انگیزد وارسته شدن درواقع به خود واقعی هم رسیدن هست، ما اگر خودمان باشیم وارسته هم خواهیم بود؛ چون انسان به طور طبیعی وارسته هست  ولی درطول زندگی به خاطر شرایط زندگی عوض می شود و به امور غیر واقعی دل می بندد.ما هر چه به خود نزدیکتر بشویمبه احساس عدم نیاز خویش را به بسیاری از امور احساس می‌کنیم و وارستگی خواهد بود و کسی که به خودش نزدیکتر و نزدیکتر می شود رفتارش فوق العاده خواهد بود چون شبیه هیچ کس نیست و فقط خودش است واین احترام برانگیز است  همچون یک اثر هنری فوق‌العاده.

۴ـ ایمان به خداوند چه تاثیری بر وارسته شدن دارد؟

در واقع فقط ایمان به خداوند هست که باعث وارستگی و همه نتایج آن خواهد شد. انسانی که ایمان به خداوند دارد همه طنش و اضطرابش به پایان می رسد و نگران چیزی نیست . او می داند که هیچ چیزی نیست که از دست خداوند خارج باشد و آنچه که  انجام می شود تحت کنترل خداوند هست . وارسته شدن بدین معنی نیست که باید ترک دنیا کنیم ، درواقع دلبسته دنیا نیستیم ؛ دردنیا زندگی می کنیم  ولی تعلقی بدان نداریم ؛ همچون کسی که به قعر اقیانوس سفر می کند و یا به فضا می رود ولی تعقلی بدان ندارد و هرچه زودتر و به محض اینکه کارش انجام شد به خشکی یا ایستگاه فضایی خود برمی گردد؛ چون ماندنش بیش از حد درجایی که به او تعلقی ندارد باعث مرگش خواهد شد.

ماهم به طور نامحدود به این دنیا تعلقی نداریم و باید هر چه زودتر کار خود را انجام دهیم چون باید فورا به ایستگاه مربوطه خود باز گردیم.

ببینید ، هریک از ما زمانی برای این سفر داریم و مقدار اکسیژن محدودی داریم ، به محض اینکه زمان ما تمام شود،باید برگردیم والا هلاک می شویم . باید هشیار باشیم و دلبسته پیرامون خود نشویم و همچون غواصی کار خود را انجام دهیم  و به خواب غفلت فرو نرویم.

 فرض کنیم، غواص و یا فضانورد، به‌جای کار تحقیقی خود بخواب رود، چه اتفاقی می‌افتد ؟ به زودی اکسیژنش تمام شده و می‌میرد. در واقع ایمان به خداوند هشیاری ماست که به خواب غفلت فرو نرویم ودراین  هشیاری و ایمان کار خودرا به پایان برسانیم و به سلامتی به مبدا خویش باز گردیم.

در واقع ایمان به خداوند هشیاری نیسبت به این است که بیدار بمانیم واز وابستگی به اطراف خود بپرهیزیم و این وارستگی است. 

ارسال در فیس بوک

خوشبختی و سعادت

اینجابشنوید

[ti_audio media=”4109″]

[ti_audio media=”4110″]

402943_293968547321069_107814965936429_832874_2025841336_n

۱-خوشبختی و بدبختی به چه معنا هستند؟

خوشبختی یک احساس است که در پی آن شادی و شعف بوجود می آید، در واقع انسان خوشبخت کسی است که احساس موفقیت و پیروزی می کند وحتی اگر سالمند هم باشد احساس جوانی

و نیرو میکند. به قول حافظ که میگوید: پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد…. نبود این نیزو و احساس باعث بدبختی ، غم ، شکست و حس سستی می گردد. در واقع خوشبختی همچون چراغی است که باعث روشنی می گردد و 

همین که خاموش شود تاریکی و بد بختی بر زندگی حاکم می گردد، پس ما باید چراغ سعادت را همیشه روشن نگه داریم تا احساس بدبختی نکنیم و چراغ سعادت خود خداوند هست. هرگز فکر نکنید که چراغ سعادت دیگری

هم هست، این تنها چراغی هست که هرگز خاموش نمی شود، هرگز نیاز به سوخت خاصی ار جانب ما ندارد، او همیشه در زندگی ما حاضرخواهد بود و هرگز تاریکی را با او احساس نخواهیم کرد.

وقتی خداوند را در زندگی خودد بیشتر و بیشتر حس کنیم و با او راه رویم احساس شادی و شعف، جوانی، انرژی و سعادت خواهیم کرد.

او همای سعادت است، او را سلطان وجود خود قرار دهیدو از هیچ چیزی نترسید، او را فرمانده خود بدانید و

هرگز از شکست نهراسید ، چون هرگز شکست نخوا هید خورد و کامیاب میشوید.

آرزوی من همیشه کامیابی همه شماست و همه ما آن را داریم چون خداوند صاحب و پدر آسمانی ما آست.

۲-آیا خوشبختی و سعادت فقط از طریق مادیات حاصل می شود؟

هرگز، چه بسیار کسانی که از نظر مادی در شرایط خوبی هستند و احساس خوشبختی نمی کنند و بر عکس کسانی هستند که وضع مادی و اقتصادی مناسبی ندارند ولی احساس خوشبختی می کنند.

خوشبختی وسعادت یک موضوع کاملا روحانی و معنوی بوده و رسیدن به یک رضایت قلبی و درونیست. ما وقتی بر احساسات مادی خود غلبه می کنیم ، احساس خوشبختی می نمائیم.

مثلا موقعی که بر تنبلی خویش غلبه میکنیم و به زندگی انضباط بیشتری میدهیم و یا کارهایی را که مدتهاست به تعویق انداخته ایم ، انجام می دهیم، احساس خشنودی می کنیم.

در واقع احساس خوشبختی وابسته به ارتباط انسان و هوشیای او نسبت به روحانیت و درون اوست. هر چه هر چه به حضور خداوند در زندگیمان هوشیار تر باشیم،

دعا کنیم و محبت و عشق بورزیم و سعی کنیم انضباط داشته باشیم، به خشنودی ورضایت و احساس سعادت خود کمک کرده ایم. ولی هر چه از این

امور فاصله بگیریم و غرق مادیات شویم گویی که چراغ سعادت که خود خداوند هست در زندگیمان کم نور گشته و احساس عدم

خوشبختی یا بدبختی خواهیم کرد. پس مدام هوشیار باشیم و حضور خداوند را در زندگی خود ببینیم و تمرین

ایمان، محبت و انضباط را مدام انجام دهیم و از بلای تنبلی و غرور دوری جوئیم؛ چون

چون تنبلی و غرور(خود خواهی) آفت جان انسان است و ما را به هلا کت می کشاند. 

۳-خوشبینی  ظاهری و باطنی چیستند؟

خوشبختی ظاهری یعنی نمایش و عوام فریبی ، ولی خوشبینی باطنی وا قعی است و شاید دیگران احساس نکنند ولی خود فرد آن را می بیند. شاید در ظاهر حتی لبخند هم نزند ولی

در عمق وجود خویش احساسش میکند. در مقابل بسیاری هستند که لبخند و شادی ظاهریشان قطع نمی شود درحالیکه در عمق وجود خود غمگین هستند.

خوشبختی در واقع یک رضایت قلبی و درونی است که ربطی به بیرون و ظاهر انسان ندارد. طرز لباس و ظاهر و زندگی فرد میتواند در موقعیتی باشد که انسانهای دیگر بدان

غبطه بخورند ولی خود شخص احساس نارضایتی و بدبختی کند و بر عکس ممکن است ظاهر دیگری باعث دلسوزی دیگران باشد ولی خود فرد احساس

رضایت و خوشبختی کند. شما کدام را ترجیح میدهید؟ من که ترجیح می دهم که از درون احساس رضایت و خوشبختی کنم تا خوشبختی ظاهری

خویش رابه رخ دیگران بکشم و فخر فروشی کنم ، که این فخر فروشی نه تنها خوشبختی نیست بلکه بدبختی بزرگی است.

۴-ایمان به خداوند چه تاثیری در خوشبختی ما دارد؟

اول از همه انسان با ایمان احساس امنیت میکند و تو گوئی که خود را بیمه ای نا محدود کرده است، و این همه چیز را در زندگیمان شامل میگردد؛ در نتیجه ترس به حداقل خود میرسد . انسان در چنین وضعیتی احساس رهائی و آزادی خواهد کرد.

به راحتی و بدون ترس عمل می کند، سخن می گوید و وقتی احساس آزادی و رهائی کنیم ، چه سعادت و خوشبختیی بالا تر از این. حتما کسانی را که به آنچه می گویند ایمان ندارند ، دیده اید ؛ صدایشان می لرزد ، کلماتشان بریده بریده

میشود و توان سخن گفتن ندارند. ولی کسانی که به گفته هایشان ایمان و اعتماد دارند ، با انرژی و قدرت تمام سخن می گویند؛ حتی گاهی نیاز به بلندگو نیز ندارند، سخنانشان انگار در همه اعضای بدنشان آشکار است.

زیرا آنها با تمامی وجود و از روی ایمان سخن می گویند. از طرف دیگر در انسان با ایمان ترس به حداقل خود می رسد، چون ترس زائیده تردید و شک است ، ترس متعلق به نا شناخته هاست. وقتی

ایمان داریم نمی ترسیم چون در ناشناخته ها نیستیم. وکسی که ایمان دارد یک بیمه تمام عیار شده است. واقعا چه بیمه ای کامل تر از ایمان؟ با تمام این خصوصیات ایمان آیا می توان

احساس بدبختی کرد؟ من فکر نکنم کسی کهدر چنین شرایط ایمانی باشد احساس بدبختی کند؛ او در خوشبختی کامل بسر می برد.

 

ارسال در فیس بوک

قدرت عشق

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”3780″]

[ti_audio media=”3960″]

gol3

 قدرت عشق

۱ـ عشق و محبّت چرا قدرت ایجاد می‌کند؟

عشق و محبّت در واقع سرچشمه است، مولّد است، تولید‌کننده همه چیز است. اساس آفرینش است ،قدرت خداست. به قولی خدا محبت است، او خود محبت وعشق است ،برای همین قدرت آفرین است. از طرف دیگر کسی که محبت دارد مغرور نیست  غرور ناتوانی است ، شکست و نابودی است. عشق و محبت چون مغرور نیست ، قدرت آفرین است. ببینید چرا شیطان فروافتاد؟ چون مغرور شد، چون احساس کرد که قادر است ، احساس قدرت باعث غرور می گردد. فقط خداوند است که می تواند درعین قدرت فروتن باشد، ولی برای انسان اگر مدام از خداوند فروتنی را نخواهیم  فرو می افتیم.

فروتنی همچون وسیله ای بالابر عمل می کند و چون به بالا می رویم گرفتار غرور می شویم و فرومی افتیم.پس چه باید کرد؟ عشق راه حل است. وقتی عاشق باشیم می توانیم با فروتنی به بالا برویم و مغرور نشویم ؛ولی برای عشق و محبّت باید خود را انکار کنیم، همان‌گونه که خداوند می‌فرماید: هرکه جان خود را بخواهد نجات دهد آن را از دست خواهد داد و هرکه جان خود را درراه من ازدست دهد،آنرا تا حیات جاویدان حفظ خواهد کرد.

۲ـ آیا قدرت عشق بیشتر است یا قدرت نفرت؟

قدرت عشق به بالا و نفرت به سمت پائین است. یکی باعث می‌شود اوج بگیریم و دیگری باعث سقوط می‌گردد. قدرت عشق به‌همراه فروتنی بوده و انسان را به قدرت عظیمی هدایت می‌کند و به نزد خداوند می‌برد ولی نفرت باعث غرور و نخوت شده و انسان را به ضعف و ناتوانی می‌کشاند، باعث بیماری جسمانی و روحانی می‌گردد. انسان متنفر بدون اینکه خود متوجّه باشد، باعث هلاکت خود و دیگران می‌شود. انسان  متنفردر واقع بازیچه دست شیطان شده است. چون شیطان از طریق او نیروی خود را اعمال می‌کند و از انسان  متنفر استفاده کرده تا نفرت خود را جاری سازد، پس هشیار باشیم که وسیله دست شیطان نگردیم و عاشق باشیم، نه عاشق به مفهوم مادی که از نظر روحانی؛ یعنی این‌که تفاوت بین عشق و خودشیفتگی را بدانیم. خودشیفتگی و خودخواهی با عشق متفاوتند، این روزها هرکه هوسران و خودپرست و خودشیفته است، لقب عاشق را می‌گیرد. نه، عشق یعنی انکار خود و از خود گذشتن و خواسته‌های خویش را زیر پا نهادن و در جهت بنای دیگران کار کردن و فدا شدن. نه این‌که همه چیز را فدای احساسات خود یا دیگران کردن بلکه خود را فدای بنا و رشد روحانی دیگران و خویش کردن.

۳ـ چرا جاذبه محبّت و عشق بیشتر از کینه و نفرت است؟

برای اینکه حیات و زندگی هست. محبت و عشق به ما زندگی و حیات می دهد. ببینید، خداوند چون خود محبت و عشق است حیات جاویدان هست. ما اگر محبت و عشق داشته باشیم و از کینه و نفرت دور بشویم واقعا زیبا و جذاب و دوستداشتنی هستیم درواقع محبت وعشق نهایت زیبایی و جذابیت است و باعث زیبایی ما خواهد بود و ربطی به سن وسال ما ندارد.

کسانی که بامحبتند درهر سنی جذابند ودوست داشتنی ، وآنهایی که محبت ندارند درهر سنی که باشند وباهر ظاهر دلفریبی دوست داشتنی نسیتند.

پس به جای انواع کرمها ، موادآرایشی و جراحیهای پلاستیک روی خود، بیاییم از عصاره محبت و عشق استفاده کنیم و معنی جذابیت را بفهمیم . کلام خود ونگاه و رفتار خودرا پر از مهر و عطوفت کنیم .

محبت پراز نور ، ایمان و انرژی است و هرگز دروغ نمی گوید ، تهمت نمی زند وهیچ رفتار ناپسندو زشتی از او سر نمی زند.

۴ـ چرا ایمان به خداوند محبّت و عشق را افزایش می‌دهد؟

ایمان به خداوند همچون رشته‌ای ما را به منبع محبّت و عشق اتّصال می‌دهد مانند لامپی که به منبع مولّد برق وصل می‌گردد و روشن می‌شود. خداوند فقط عشق و محبّت است. شاید بعضی‌ها بگویند، خوب اگر خداوند نهایت عشق و محبّت است، پس چرا این همه مشکلات و سختی‌هاست. این مثل این‌است‌که وقتی در سنین کودکی بودیم به والدین خود می‌گفتیم چرا باید به مدرسه برویم و این‌قدر مورد تنبیه و سختی قرار گیریم و تکالیف انجام دهیم. ولی امروز که در آسایش و موقعیت خوب اجتماعی قرار گرفته‌ایم مفهوم محبّت والدین خود را می‌فهمیم. در واقع محبّت خداوند، عزیزم و قربان وصدقه  نیست، بلکه واقعی و عملی هست، طوری که در زندگی شاهد آن هستیم و باعث تغییر و تحولمان می‌گردد. ایمان به خداوند باعث افزایش محبّت می‌شود چون او به ما فرمان به محبّت کردن می‌دهد، او حکم می‌کند که یکدیگر را دوست بداریم ولی باید بدانیم که محبّت باید باعث بنا و رشد روحانی ما گردد نه این‌که باعث هلاکت ما که چنین محبّتی دوستی خاله خرسه هست.

ارسال در فیس بوک

وجدان

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”3755″]

[ti_audio media=”3756″]

con5

 وجدان

۱ـ انسان با وجدان کیست؟

همه انسانها دارای وجدان هستند ولی وجدان می تواند بیداریاخواب باشد.کسانی که وجدان بیداردارند اصطلاحا به انسانهای باوجدان معروفند. وجدان درواقع بخش روحانی وجود انسان است که غیرقابل لمس بوده ولی می توان آن رااحساس کرد.

وقتی انسان برروی بیداری وجدان خود کارکند نه تنها وجدان بیدار می شود که حتی رشد کرده وهرروز افزایش می یابد.یکی از عواملی که دربیداری وجدان به ما کمک می کند وحتی باعث رشد وافزایش آن نیز می گردد ، دعاست.دعا برای دیگران وکسانی که درسختی ومشکلات هستند باعث می شود که وجدان درما بیدار شود وهرچه به این عمل بیشتر ادامه دهیم به بیداری وجدان بیشتری می رسیم.

می توان گفت وجدان بیدار به محبت انسان ارتباط دارد. انسانی که محبت دارد می تواند برای دیگران دعا کند وکسی که دعا می کند محبتش بیشتر می شود ودرنتیجه وجدان دراوبیدار وبیدارتر می گردد،وبرعکس کسی که کینه دارد و محبت نمی کند هرروز وجدان دراو ناپدید گشته و به قولی بی وجدان می گردد.

به عنوان تمرین می توانیم هرروزه زمانی را برای دعا برای دیگران قرار دهیم ؛ این واقعا به رشد روحانی وبیداری بیشتر وجدانمان کمک خواهد کرد ومحبت و عشق در وجودمان افزایش می یابد.

۲ـ با وجدان زندگی کردن چه تاثیری در روابط انسان‌ها دارد؟

با وجدان زیستن تأثیر‌ات روحانی و انسانی بسیاری بر انسان می‌گذارد که می‌توان یکی به محبّت اشاره کرد؛ وقتی کسی دارای وجدانی بیدار می‌شود، با محبّت خواهد‌بود و به دیگران محبّت می‌کند و از کینه و نفرت دور می‌شود، دیگر این‌که به عدالت می‌رسد و فردی عادل می‌گردد و از تجاوز به حقوق دیگران خودداری خواهدکرد.یک انسان باوجدان نمی تواند براحتی به حقوق دیگران تجاوز کند و برای دیگران احترام و ارزش قائل است و کسی که دارای این خصوصیّات گردد نتیجه‌اش این‌است‌که با دیگران در اتحاد و دوستی قرار خواهد داشت و از نظر اجتماعی و محیطی در روابط گرم و دوستی قرار می‌گیرد و در نتیجه باعث رشد و شکوفائی روحانی و استعداد‌های او گشته و انسانی پویا می‌گردد. پس می‌بینیم که داشتن وجدانی بیدار می‌تواند ریشه بسیاری از تحوّلات در زندگی ما باشد. در این‌جا بیائید با هم دعا کنیم و از خداوند قادر بخواهیم که وجدان ما را از حالت خواب و منفعل به حالت بیدار درآورد و کمک کند که پیرامون خود را بهتر ببینیم و اگر وجدانمان با ما سخن گفت آن را سرکوب نکنیم و به ندای درون خود که ندای روح مقدّس خداوند است، گوش دهیم.

۳ـ ایمان به خداوند و وجدان چه ارتباطی با هم دارند؟

ایمان به خداوند با وجدان ارتباط مستقیم داشته و هریک باعث رشددیگری  می‌گردد. کسی که ایمان به خداوند دارد وجدانش نمی‌تواند غیرفعال بماند و هر روز فعال تروبیدارتر می‌گردد و از آن طرف که کسانی که از وجدانی بیدار برخوردارند به رشد ایمانشان کمک می‌شود و هرروزایمانشان قویتر می‌گرددوهریک غذایی برای دیگری هستند و باعث رشد شکوفایی فرد  میگردند.

انسان باوجدان به جهت احساس دلسوزی وترحمی که پیدامی کند بامحبت تر می گردد وهرچه تمرین محبت کنیم درارتباط بادیگران وخداوند به به امنیت و ایمان بیشتری می رسیم.چون ایمان اطمینانی است که به کسی داریم وهرچه اطمینان خالص تر ایمان پاک تر و درست تر می شود.

ماوقتی محبت می کنیم ودلسوز دیگران هستیم آنهابه ما اعتماد می کنند، مانیز متقابلا. البته نمی‌خواهیم این اعتماد با اعتمادی که به خداوند می‌خواهیم داشته باشیم مقایسه کنیم، ولی فرایند وجدان و محبّت و دلسوزی باعث این اعتماد و ایمان می‌گردد.

۴ـ بدون وجدان، جهان به چه شکلی در خواهدآمد؟

در واقع بدون وجدان، جهان تبدیل به جهنم سوزانی می‌شود که قابل زیستن نخواهد بود. من فکر می‌کنم دلیل این‌که امروز انسان به سختی افتاده و با مشکلات مختلف روبه‌رو شده است یکی از نتایج بی‌وجدانی باشد، بی‌وجدانی باعث نابودی، جنگ، بیماری و انواع سختی‌ها می‌گردد. یکی از دلایل این‌که بی‌وجدانی باعث این مسائل می‌شود این‌است‌که تولید خودخواهی می‌کند. انسان بی‌وجدان به مرور زمان دچار خودخواهی بیشتر شده و این روح و روان انسان را مسموم می‌کند. امروز، روح و روان انسان مسموم شده است و این مسمومیت روحانی باید درمان گردد والا باید منتظر بسیاری از مشکلات و بیماری‌های غیرقابل پیش‌بینی باشیم. پس بیائیم با هم برای این دعا کنیم و خود را از مسمومیت روحانی دور سازیم، به همدیگر محبّت کنیم و وجدان خود را با دلسوزی و رحمت و برکت خداوند افزایش دهیم، والّا دست به یک انتحار دست جمعی زده‌ایم و قبل از این‌که کار از کار بگذرد، خود را نجات دهیم و هوشیار باشیم که تنها راه نجات خداوند زنده است، پس به او توکّل کرده و دعا کنیم.

ارسال در فیس بوک

بهشت و جهنم

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”3721″]

[ti_audio media=”3722″]

images (64)

سؤالات بهشت و جهنم

۱ـ چه کسانی به بهشت و یا به جهنم می‌روند؟

این سوال من را یاد کسی انداخت که در باره بهشت چنین می گفت: بهشت یعنی بهترین هشتن یابهترین قرارگرفتن یاقراردادن

به عبارتی وقتی مادریک وضعیت ایده آل قرار میگیریم دربهشت هستیم .دریک شرایط شادو رضایت کامل و این بستگی به خودمان دارد که دراین شرایط قرارگیریم یانه .اگربه رضایت روحی برسیم دربهشت وگرنه در جهنم هستیم.

انسان هرگز به رضایت کامل نمی رسد تا حضور خداوند را در زندگی خود احساس نکندوهرچه خودرا باامور مادی و دنیایی مشغول ودلبسته کنیم ، حضورخداوندرا کمتراحساس کنیم.زندگی این این دنیا انعکاسی اززندگی آخرت ماست، هرچه در این جسم حضور خدارابیشتراحساس کنیم درهنگام ترک جسم نیز اورااحساس خواهیم کرد واین باعث رضایت و شادی روحانی ما می گرددودرغیراین صورت درجهنم خواهیم بود.

خداوند همواره درزندگی همه ما حضور دارد کافیست که به حضورش هشیاروآگاه باشیم.درواقع فاصله بهشت وجهنم یک هشیاری وبیداری است که حضوراورامدام حس کنیم و مسلما کسانی که ایمان به خداوند زنده دارندو او را تنها نجات دهنده   میدانند حضورش رادرزندگیشان بیشترحس می کنند.

۲ـ آیا بهشت و جهنم فقط پس از مرگ وجود دارد؟

همان‌طور که توضیح دادم این دنیاانعکاسی ازپس از مرگ است. پس بهشت و جهنم در این جهان منعکس می‌شود ودرزندگی دنیایی شاهد آن هستیم. اگر دقّت کنید می‌بینید که کسانی که غرق مادیات و از امور روحانی و معنوی غافلند، حتی اگر در شرایط مادی خوبی باشند، باز هم با زندگی پرتلاطم و سختی روبه‌رویند ولی کسانی که به امور روحانی بیشتر می‌پردازند، در آرامش و شادی هستند، البته همه کسانی که به این امور می‌پردازند همیشه شاد نیستند، چون در روحانیت حقیقی وواقعی  نیستند، ولی کسانی که واقعاً به خدای حقیقی و نجات‌دهنده البته نه به‌صورت‌های غیرحقیقی او که تجسّم انسانی است، بپردازند، بهشت را تجربه خواهند کرد و به آرامش و شادی او خواهند رسید، چون او خدای مهر و محبّت، بخشنده و نجات‌دهنده است و حضور چنین خدائی باعث آرامش ما می‌گردد. آن خدائی که می‌فرماید: شما دیگر نه بنده، بلکه دوست و فرزند من هستید.» انسان هیچگاه در حضور ارباب خود احساس راحتی ندارد ولی در کنار دوست و پدر خود، آرامش دارد. این بهشت این دنیا است و پس از مرگ نیز بر همان‌گونه خواهد‌بود.

۳ـ اعتقاد به‌وجود بهشت و جهنم چه تأثیری در زندگی انسان‌ها دارد؟

خوب این باعث می گردد که بهتر زنگی کنیم .درواقع این پاداش ماست که وقتی درست زندگی کنیم به بهشت وچون نادرست زندگی کنیم به جهنم خواهیم رفت ولی همیشه تصویری که برای ما ازبهشت کشیده اند آن را به خوشیهای دنیایی مثال زده اند ، درصورتی که بسیار متفاوت است.

مسلما وقتی در درستی زندگی کنیم آرامش وشادی شعف ما بهشت است ووقتی درنادرستی باشیم ، ترس و آشفتگی و ناشادی ما جهنم است .اعتقاد به وجود بهشت و جهنم مثل اینست که بگوییم وقتی به درستی عمل کنیم به دردسر نمی افتیم ودرآرامش خواهیم خواهیم بود وچون در نادرستی عمل کنیم دچار دردسرمی شویم ودرسختی قرار می گیریم. این کاملا منطقی است.

بهشت یک آرامش ابدی و بدون خدشه است که تاابد باخداوند نجات دهنده وپادشاه پادشاهان زندگی خواهیم کرد وجهنم درواقع زندگی بااموری است که مدام درحال ازدست دادن هستیم .مثل اینکه هرروزیکی از عزیزان خود و چیزهایی که دوست داریم ازدست دهیم و همیشه درترس و وحشت زیستن است. اعتقاد به این انسان راتشویق می کند که درشرایط امن تر زندگی کند وبرای رسیدن به بهشت تلاش کند.

۴ـ آیا فقط به‌خاطر بهشت رفتن باید درست زندگی کنیم؟

هرگز ،مابرای رسیدن به حق و حقیقت که خود خداوند نجات بخش است باید درست زندگی کنیم ولی خوب محصول آن هم بهشت است. ما وقتی با پادشاه هستیم در هر شرایطی که باشیم در بهشتیم. پادشاه چون به بیابان هم بروند آن‌جا را آباد می‌کند و بهترین شرایط زندگی را ایجاد می‌کند، پس وقتی حضور خداوند را بخواهید یا احساس کنید، تو گوئی که در کنار پادشاه هستیم و در بهشت زندگی قرار داریم. در واقع نگاه و دید خود را نسبت به بهشت و جهنم باید عوض کنیم و جور دیگری ببینیم همان‌گونه که شاعر می‌گوید:

دوزخ با مهر اوست، روضه رضوان            جنت با قهر اوست قعر جهنم

در واقع به‌خاطر بهشت رفتن زندگی کردن، نوعی معامله با خداست و این نادرست است. چون خداوند با ما معامله نمی‌کند، بلکه عاشق ماست چون اگر بخواهیم آن‌چه را که خداوند به ما داده است در مقابل آن‌چه که ما به خداوند می‌دهیم قرار دهیم، هرگز نمی‌توانیم بهای آن را بپردازیم ولی او بهای همه چیز را برایمان پرداخته است. پس وقتی او را بخواهیم، وارد بهشت می‌شویم.

ارسال در فیس بوک

سخاوتمندی

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”3711″]

[ti_audio media=”3712″]

be1

    1. ۱٫سخاوت به چه معناست؟

سخاوتمندی به معنای بخشش است و انسان سخی یعنی انسان بخشنده. بخشش و سخاومندی دارای ابعاد متفاوتی است. ما وقتی از سخاوت می گوییم بیشتر ذهنمان متوجه دست و دلبازی و بخشش مال و منال مادی می شود. ولی خود بخشش به معنای صرف نظر کردن و چشم پوشی از خطاها نیز می باشد و چه جالب خواهد بود که از سخاوت این معنا را نیز درک کنیم و کسی که دیگران را می بخشد و از خطاهایشان چشمپوشی می کند را سخی بنامیم.

آیا هرگز چنین فکرکرده بودید؟ ببینید عزیزان ! ما به کلمات معنا می بخشیم، پس بیاییم سخاوتمندی را از بعد غیر مادی نیز بنگریم وبه کسانیکه غیرازبخشیدن مال به دیگران ، ازخطاهایشان نیز چشم پوشی میکنند را هم سخاوتمند بنامیم چرا که این بخشش ازآن یکی قدرت و توان بیشتری می طلبد.همچنین قبل از همه اینها بیاییم خودرا ببخشیم و نسبت به خود هم سخی  و مهربان باشیم.

درواقع به ترتیب اول خود را ببخشید بعد دیگران را و سپس به دیگران بخشش نمایید.این بهترین سخاوتمندی خواهد بود و آنگاه خداوند هم مارا خواهد بخشید و به آرامش می رسیم.بقول عطار:

 سخاوت کن که هرکس کو سخی بود     روا نبود که گویم دوزخی بود

و بقول خداوند که می فرماید:

سخاوتمند باش تا کامیاب شوی . کسی که دیگران را سیراب می کند خودش هم سیراب می شود.

 

    1. ۲٫شخص سخاوتمند کیست؟

شخص سخاوتمند کسی است که می بخشد یعنی هرسه مرحله بخشش را انجام دهد . کسی که کینه دارد ، خشم دارد ؛ محبت ندارد . هرکسی که از نظر مادی به دیگران چیزی بدهدسخی نیست. کسی بخشنده است که اول خودرا ببخشد بعد دیگران را حتی دشمنانش را و سپس اموال دنیایی خودرا.

هماگونه که خداوند می فرماید: ببخشید تا بخشیده شوید و همچنین می فرماد : اگر قربانی خودرا به قربانگاه می آوری اول باید از برادر و خواهر خود طلب بخشش کنی آنگاه قربانی خودرا نزدم بیاور. یعنی قبل از اینکه اموال خودرا ببخشی  ببخش و طلب بخشش کن تا مورد قبول افتد.

واقعا اگر از شخصی دلگیر باشیم  چگونه می توانیم هدیه ای به او داده و اورا ببخشیم؟ آیا نه اینکه اول باید اورا ببخشیم و بعد هدیه خودرا تقدیم کنیم؟ شاید بگویید خوب به کسانی هدیه می دهیم که از آنها دلگیر نیستیم؛ ولی باید بگویم حتی اگر از یک نفر

 هم دلگیر باشیم مورد قبول خداوند واقع نمی شویم، مگر اینکه برای امور دنیایی می خواهیم ببخشیم که اسم آن دیگر سخاوت نیست، خودنمایی یا رشوه و باج است. پس اگر می خواهیم بجای رشوه و خودنمایی سخاوتمند باشیم به مراحل سه گانه بخشش توجه کنیم که هیچ چیز از چشم خداوند پنهان بین مخفی نمی ماند و برهمه امور ما واقف است واز دلهای ما خبر دارد و آنگونه ببخشیم که دست راستمان از دست چپمان باخبر نگردد.

 

    1. ۳٫چراغالبا شخص سخی از شخص بخیل ثروتمندتراست؟

به قول ضرب المثلی از همان دست که می دهی می گیری ؛ خوب هرچه که بیشتر بدهیم بیشتر دریافت می کنیم . البته این شاید

برای ذهن ومحاسبات ریاضی کمی گمراه کننده به نظر بیاید ولی در حقیقت همین طور است. مهم این است که واقعا باسخاوت

ببخشید ، یعنی بخشیدن باید همراه باعشق و محبت باشد.

اگر هدیه یا بخشش ما با محبت نباشد باید به ذهن خود حق بدهید که گیج بشود و بگوید این چه حرفی است که هر چه بیشتر ببخشیم بیشتر دریافت می کنیم چون اگربا محبت و عشق نباشد نه تنها چیزی دریافت نمی کنیم بلکه فقط از دست می دهیم .

درحقیقت باید دو مرحله اول بخشش را هم انجام دهیم تا بتوانیم به مرحله سوم یعنی بخشیدن اموال برسیم . کسی که خود ودیگران را نبخشیده با دادن اموال خود درپی چیزی غیر از سخاوت است که آن می تواند خودنمایی یا بدست آوردن جایگاهی خاص در جامعه باشد. اتفاقا بسیاری از دنیاپرستان هم برای فریفتن مردم و جلب مشتری بیشتر هدیه هایی می دهند که هرگز هدفشان محبت نیست بلکه فروش بیشتر است.

ثروت شخص سخی از محبت اوست ممکن است که خودش از نظر مادی چیزی نداشته باشد ولی به دلیل عبور از دو مرحله اول بخشش یعنی بخشش خود و دیگران؛ همه اورا باسخاوت دانسته و هرچه بخواهد با رغبت به او میدهند وبالقوه او صاحب اموال دیگران نیز هست و ثروتمند است.

 

    1. ۴٫چگونه می توان به صفت سخاوتمندی آراسته شد؟

برای رسیدن به این صفت که ازآن خداست ، باید تمرین کرد و قبل از تمرین هم دعا.درواقع این صفتی است که باید برای یافتنش از خداوند که منبع آن است درخواست شود و درجهت محقق شدنش باجدیت تمرن وتلاش کرد.مثل دری است که دروجود ماهست ولی برای بازکردنش باید از خداوند تقاضای کلید کنیم و سپس برای گشودنش بوسیله کلیدی که از خداوند دریافت می کنیم تمرین کنیم.

یکی از تمرینها ایمان است که بسیار دارای اهمیت است. ایمان و اعتماد به خداوند و بخشش که خداوند بالاترین بخشنده و سخاوت است، سپس به اینکه باید ببخشیم تا بخشیده شویم و این را فراموش نکنیم که خداوندی که گناهان مارابخشیده ماهم خودمان را ببخشیم.

رایگان یافته ایم رایگان هم بدهیم. همه دارایی و سلامتی و وجودمان از آن خداست . با این تمرینها این صفت در ما هرروز متبلور و شکوفا می گردد. همانگونه که خداوند می فرماید: سخاوتمند باش تا کامیاب شوی ، کسی که دیگران را سیراب می کند خودش هم سیراب می شود. یابقول سنایی:

          نیکی و سخاوت کن ومشمر که چو ایزد                       پاداش ده و مفضل و نیکو ثمری نیست

پس ایمان داشته و دعا کنیم و ببخشیم، هم خودهم دیگری را، تا بخشیده شویم و آنگاه این فیض و صفت سخاوت درما بارورگردد. 

ارسال در فیس بوک

تاثیر پذیری

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”3683″]

[ti_audio media=”3684″]

168924_121904547880592_111448215592892_156834_3390551_n

۱-تاثیرپذیری و تعصب به چه معنا هستند؟

 تاثیر پذیری نقطه مقابل تعصب است. البته تاثیرپذیری می تواند مثبت یا منفی باشد. تاثیرپذیری باید با تامل وتفکر باشد. وقتی از امرویا موضوعی متاثر می شویم و بر ما تاثیر می گذارد، با تامل می توانیم آن را بپذیریم.

ولی اگر بدون تامل و اندیشه آن را بپذیریم خوب نیست و اگر بدن تامل و اندیشه آن را رد کنیم هم نادرست بوده وانسانی متعصب هستیم. گاهی ما بدون اینکه خودمتوجه باشیم یک طرز فکر یا بینش را سالها و نسلها

 پیروی می کنیم بدون اینکه در آن تفکر واندیشه کنیم و با هر اندیشه نو مخالفت می کنیم؛ این باعث می شود که درواقع همچون مردگان باشیم . چون انسان زنده متحول است و با اندیشه های نو رشد می کند ولی گاهی

اندیشه های کهنه درست و کاملا برحقند، دراین صورت باید درآنها استوار باشیم.

اندیشه، طرزفکر و دین اموری موروثی نیستند؛ واقعا اگر در زندگی خود احساس شادی نمی کنیم و رضایت نداریم ، باید درآنها یک بررسی مجدد کنیم و اگر نیاز به اصلاح دارند آن را ترمیم نماییم. چون یکی از امور

مهمی که باعث تغییر روحیه انسان می گردد طرز فک و دین ومذهبش می باشد واگر فاقد آنها هستیم باید دریافتن اندیشه درست جدی باشیم.

۲ – آیا هرنوع تاثیرپذیری درست است؟

مسلما هرنوع تاثیرپذیری ای درست نیست. تاثیرپذیری باید با فکر و اندیشه و براساس حقیقت باشد و حقیقت چیزی نیست جزخداوند. تاثیرپذیری که براساس روحانیت باشد درست است .البته بقول کلام خداوند ما همیشه

 مطابق حقایقی که کسب کرده ایم زندگی می کنیم ولی می توانیم آنچه را که دریافت کرده ایم مدام چک کنیم که هرچه بیشتر با حقیقت خداوند هماهنگ باشند.

شناخت حقیقت آسان است. چون پراز مهر و محبت است ، عادل، صبور و شاد است و هرگز به همراه ناپاکی ، ظلم ، خشونت ، بی عدالتی و ازاین قبیل نیست.

پس هرجا درزندگی خود با اینها روبرو شدیم باید به درستی طرز فکر و مسلکی که براساس آن هستیم شک کنیم و در ترمیم و یا تعویض آن کوشا باشیم.

ما همیشه از محیط خود تاثیر میگیریم و برآن تاثیر می گذاریم ، ولی هرچه برمعیارهای درست حقیقت نزدیکتر شویم خوب تاثیر میگیریم  و خوب وصحیح تاثیر می گذاریم.

بهتراست بیشترین تاثیر را از خداوند و معنویت بگیریم تا از دنیا چون خداوند و معنویت هرگز تغییر نم کند و همیشگی است ولی دنیا مدام تغییر می کند و ثباتی ندارد.

۳-معمولا چه کسانی بیشتر تاثیرگذارند؟ 

 شاید این پاسخ قدری گمراه کننده به نظر بیاید ولی من فکرمی کنم افراد سودجو این روزها تاثیرگذارتربوده اند. وقتی به دنیا نگاه می کنیم این را می بینیم ، ای کاش که افراد روحانی تاثیرگذارتر بودند، ولی درواقع

 می بینیم که دنیاپرستان با انواع ترفندها مردم را می فریبند و بر آنها تاثیر میگذارند.

 مردم هرچه به امور دنیای دلبسته تر باشند دنیا و دنیا پرستان برآنها تاثیر می گذارند ولی برافراد روحانی و وارسته افراد روحانی و معنوی تاثیرگذارند. البته گاهی رفتار و گفتار افراد وارسته برمردم دنیایی هم تاثیر

 موقت دارد ولی فقط ظاهری بوده و فراموش می شود.

 البته خوب است که تلاش کنیم که در مسیر درست و حقیقی خداوند خود را نگه داریم و مطمئنا خداوند از طریق مابر دیگران تاثیر خواهد گذاشت. دلیل اینکه خداوند انسان را آزاد گذاشته چون اورا آزاد آفریده است 

 والا برای خداوند کاری ندارد که یک لحظه همه را تغییر دهد و بر آنها تاثیر گذارد و او بالاترین تاثیرگذاری را دارد؛ ولی چون آزادی را نمی خواهد از انسان بگیرد به او اختیار داده تا انتخاب کند و تاثیر پذیری خود

 را مدیریت نماید.

 پس باید دعا کنیم و تاثیرپذیری خودرا درامور روحانی و معنوی متمرکز کنیم و در همین امور نیز بر دیگران تاثیر گذار باشیمکه این حقیقت و جاودانگی است.

 4- پذیرش و پیروی از چه اموری باعث زندگی شایسته خواهد شد؟

   پذیرش و پیروی از اموری باعث زندگی شایسته میگردد که جاودانه باشند؛ فکر کنید اگر از اموری پیروی کنیم که امروز هستند و فردا نخواهند بود چه اتفاقی می افتد؟ آیا هیچ انسان سالمی چنین خواهد کرد که

   اموری را بپذیرد و پیروی کند که فقط امروز وجوددارد و فردا پایمال می گردد؟

   خوب امور دنیوی چنین هستند، ولی امور روحانی و مربوط به خداوند جاودانه بوده و هرگز پایمال نمی گردد.همانگونه که خداوند می فرماید: عاقبت دلبستگی به امور نفسانی ، مرگ  و عاقبت پیروی از امور

   روحانی، حیات و آرامش است.پس آن اموری را که منشا سلامتی و بنای یکدیگر است ،پیروی نمائید.

   به قول مولانا:

      تا توانی بنده شو؛ سلطان مباش          زخم کش چون گوی شو؛ چوگان مباش

   از طرفی دیگر پیروی از امور دنیایی نیاز به انواع بیمه ها دارند چون خود هیچ تضمینی ندارند. ولی امور معنوی بواسطه ایمانمان تضمین هستند و حتی امور دنیایی هم اگر ایمان داشته باشیم تضمین خواهند شد

   ولی امور روحانی به واسطه بیمه های دنیایی تضمین نمی شوند.

   شایستگی زندگی روحانی ازاین روست که هرگز خشمگین نیست ، صبور است ، شاد است و پراز امید و محبت و ناشایستگی زندگی مادی ااین روست که در ظاهر قول همه اینها را به ما می دهد ولی درعمل

   چنین نیست و به مثابه سراب می ماند. 

ارسال در فیس بوک

طلاق

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”3659″]

[ti_audio media=”3660″]

divors4

۱ـ آیا طلاق کار شایسته و خداپسندانه‌ای است؟

هرگز. خداوند می‌فرماید من از طلاق نفرت دارم هم‌چنین از کسی که در حق زن خود ظلم می‌کند. پس مواظب باشید که به همسرتان خیانت نکنید. خداوند همیشه دوست دارد که با هم متحد شویم و جدائی را دوست ندارد ولی شیطان جدائی را بیشتر دوست دارد چون وقتی تنهائیم قدرتمان کمتر است وتوانائی خود را از دست می‌دهیم. هم‌چنان‌که گرگ وقتی گوسفندی را تنها می‌یابد خوشحال می شود ولی چوپان همیشه گله را با هم دوست دارد وراحت تر آن‌ها را محفاظت می‌کند. به‌همین جهت هم شیطان طلاق را دوست دارد. وقتی طلاق می‌آید، خانواده از هم می‌‌پاشد. فرزندان بی‌سرپرست می‌شوند زن جدا و مرد جدا؛شیطان به تک‌تک آن‌ها می‌تواند حمله کند و آن‌ها را از پا درآورد. ولی وقتی با هم هستیم، مراقب همدیگریم و کار شیطان سخت‌تر می‌شود. برای همین هم خداوند می‌خواهد که با هم همراه باشیم و از یکدیگر جدا نشویم. از سوی دیگر محبّت وسیله‌ای است برای نزدیک‌تر کردن ما به هم. وقتی به هم محبّت می‌کنیم قدرت ما بیشتر می‌شود و همچون قدرتی نیرومند ما را کنار هم نگه می‌دارد. برای همین خداوند محبّت و عشق است. همیشه به واسطه محبّت به هم نزدیک می‌شویم و وقتی بین زوجی محبّت باشد، هرگز طلاق اتّفاق نمی‌افتد. خداوند می‌فرماید: آن‌ها دیگر دو تن نیستند، بلکه یکی هستند. پس آن‌چه را که خداوند به هم پیوسته است انسان نباید جدا سازد. پس هرگز به جدائی و طلاق فکر نکنیم و از مسائل با چشم‌پوشی بگذریم و دعا کنیم که خداوند ما را با هم متحد و همراه نگه دارد.

۲ـ آیا طلاق نوعی فرار از بار مسئولیت نیست؟

به‌هرحال طلاق به جهت این‌که زن و شوهر قادر به تحمل همدیگر نیستند اتّفاق می‌افتد و می‌تواند یکی از دلایلش هم شانه خالی کردن از بار مسئولیت باشد و همان‌طور که حافظ می‌سراید:

آسمان بار امانت نتوانست کشید             قرعه فال به نام من دیوانه زدند

خوب ما به‌عنوان انسان مسئولیت بسیار سنگینی به دوش داریم که کل کائنات از تحمل آن ناتوان هستند و اون بار انسانیت هست. ما همیشه در مقابل این مسئول هستیم و مدام باید خود را چک کنیم، مبادا کوتاهی‌ کرده باشیم. زندگی درست سخت است، ولی با آرامش همراست، ولی زندگی نادرست و بدون مسئولیت شاید آسانتر باشد هرچند اغلب سخت‌تر هم می‌شود ولی در عین حال با عدم آرامش همراه است. اصولاً طلاق هم به‌دلیل این‌که زوجین قادر به تحمل هم نیستند رخ می‌دهد ولی اگر بیشتر احساس مسئولیت کنند و از بعضی مسائل صرف‌نظر کنند این اتّفاق نخواهد افتاد. نگه داشتن مسئولیت ازدواج خود یک بلوغ است و باید در این بلوغ رشد کافی کنیم. اگر احساس سختی می‌کنیم دلسرد نشویم و با صبوری بیشتر در آن مداقّه کرده و به یاد داشته باشیم که در هنگام راحتی و شادی و صلح و صفا در کنار هم ماندن هنر نیست و هر کسی می‌تواند چنین کند، بلکه در هنگام سختی و فشار و عدم تفاهم در کنار هم ماندن هنر است. هم‌چنان‌که خردمندی می‌گفت: سختی‌ها و مشکلات ابرهای تیره‌ای هستند که بالاخره از روی زندگی ما خواهند گذشت، هیچ‌گاه در هنگام وجود چنین ابرهائی به فکر جدائی نیفتید. مطمئن باشید به زودی ابرها عبور خواهند کرد و از کنار هم بودن لذّت خواهید برد، پس ایمان خود را تقویت کنید، پیش از آن‌که به جدائی‌ها بیندیشید.

۳ـ آیا غرور و عدم گذشت عوامل طلاق نیستند؟

غرور عامل بسیاری از مشکلات بشر است در واقع ریشه اصلی همه بدبختی‌هاست. انسان مغرور قادر به چشم‌پوشی نیست و دچار خودپرستی می‌شود و کسی که قادر به گذشت نباشد، قادر به زندگی با دیگران هم نیست. زندگی مشترک برای این نیست که راحت باشیم. از بسیاری از مجرد‌ها وقتی می‌پرسید چرا ازدواج نمی‌کنید می‌گویند اینجوری راحت‌تریم، مسئولیت نداریم و … درسته. مجرد بودن راحت‌تر است بدون مسئولیت و دردسر ولی اگر می‌خواهیم که رشد کنیم، تغییر کنیم باید که با مشکلات روبه‌رو شویم گاهی باید خرد شویم و دوباره خود را بسازیم. زندگی مشترک بسیاری چیزها را به ما آموزش می‌دهد به شرطی که آموزش‌پذیر باشیم و شانه خالی نکنیم. طلاق شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت و رشد است. تنها چیزی که باید نسبت به آن محکم وثابت بود، خداوند است. نسبت به خداوند و احکامش باید غیرت داشت ولی بقیه مسائل را با چشم‌پوشی و صبوری باید تحمل کنیم. حکم خداوند چیزی جز محبّت نیست محبّت به خداوند و دیگران ولی محبّت باید با آگاهی باشد و همچون محبّت خاله خرسه از روی احساس نباشه و این تنها زمانی ممکن است که غرور را کنار گذاریم و اجازه دهیم خرد شویم و خداوند دوباره بنایمان می‌کند، او سازنده حقیقی است. ساختن ما همیشه ویران می‌شود ولی ساختن خداوند جاودانه است در واقع غرور همچون آفت هست. ریشه همه بیماری‌ها و شکست‌هاست. کسی که مغرور باشه همه بدبختی‌ها به سراغش می‌یاد واقعاً خیلی خوبه که ما به این حقیقت برسیم که ریشه بدبختی ها و بیماری‌ها رو بشناسیم کسی که مغرور است گذشت ندارد، محبّت ندارد، بدون انعطاف هست و زندگی خودش رو به تباهی می‌کشاند.

۴ـ آیا مشکلات زناشوئی فقط با طلاق حل می‌شوند؟

هرگز. طلاق شروع مشکلات است. من هرگز طلاق رو توصیه نمی‌کنم. هم‌چنین خداوند می‌فرماید: هرگاه کسی زن خود را جز به علّت زنا طلاق دهد او را به زناکاری می‌کشاند و به‌همین ترتیب برای مرد‌ها نیز فرقی ندارد. یا در جائی دیگر می‌فرماید: می‌پرسید چرا خداوند قربانی های ما را قبول نمی‌کند؟ زیرا شما پیمانی را که با همسرتان که در جوانی با او ازدواج کردید، شکستید و خداوند شاهد این پیمان‌شکنی می‌باشد. خداوند واقعاً از طلاق متنفر است همان‌طور که می‌فرماید من از طلاق متنفرم هم‌چنین از کسی که در حق زن خود ظلم می کند. پس مواظب باشیم که به همسرمان خیانت نکنیم. خداوند عاشق ماست و دوست دارد که با هم بمانیم و به پیمانی که با هم بسته‌ایم وفادار باشیم. پس فکر نکنیم که با طلاق مشکلاتمان کم می‌شود بلکه نیروی ما کمتر شده و ضعیف می‌شویم. وقتی ازدواج می‌کنیم انگار که از گلخانه نهالی را به‌میان باغ برده می‌کارند، ریشه می‌گیریم، پربار می‌شویم و نیرو می‌گیریم. ولی وقتی طلاق می‌گیریم توگوئی که درختی پربار و تنومند را از میان باغ کنده و فقط شاخه‌ای از آن را در گلدانی بکاریم. ممکن است هرگز پا نگیریم و یا سال‌ها طول بکشد که به ثمر برسیم. پس مشکلات زندگی زناشوئی را با طلاق حل نکنیم بلکه با محبّت بیشتر کنار هم بمانیم و به فرزندان خود محبّت کنیم و به آن‌ها بیاموزیم که آن‌ها هم وقتی ازدواج کردند زود از زیر بار مشکلات شانه خالی نکنند و همواره استوار و ثابت‌قدم باشند. هر روز خود را با دعا شروع کنیم و از خداوند بخواهیم که مشکلاتمان را حل کند و به ما صبر و بردباری عطا نماید. هیچگاه یکدنده و لجباز نباشیم و در مواقعی که می‌بینیم حق با ما نیست کوتاه بیائیم و از غرور و تکبّر دست برداریم، خواهیم دید که مشکلات خود به‌خود به کمک خداوند حل خواهند شد.

ارسال در فیس بوک