-شادکامی-

تنها راه شادکامی از طریق خداوند است
خدا عاشق ماست

 اینجا بشنوید

images (94)

۱ـ آیا ما عاشق خداوندیم یا او عاشق ماست؟

البته که خداوند عاشق ماست، چون اگر عاشق ما نبود ما را نمی آفرید. هم‌چنین پس از آن برای روزگاران بسیار زیاد حفظمان نمی‌کرد. او عاشق ماست که با این همه ضعف و ناتوانی ما باز هم ما را محافظت می‌کند. با این همه نافرمانی و اشتباه ما را نگه می‌دارد والا کاری ندارد، نابود کردن همه انسان‌ها. او عاشق ماست که همه کائنات را برای بقای ما مهیّا کرده و مواظب ماست. او عاشق ماست که این همه پیامبران و رسولان را برای هدایت انسان و شناخت درستی و نادرستی فرستاد و با این‌که از فرمان آن‌ها سرپیچی کردند باز هم آن‌ها را کامل هلاک نکرد و اگر هم سختی برایشان به‌وجود آمد فقط هشداری بود. اگر خداوند عاشق ما نبود، باید هیچ یک از ما اکنون نمی‌بودیم. نوع بشر باید هلاک شده بود ولی او عاشقی خردمند و صبور است. همچون پدری که عاشق فرزند خویش است و از روی عشقش گاهی تنبیه می‌کند که به رفتارهای ناشایست و خطرناک خود هشیار باشد. پدر و مادری اگر اجازه می‌دهند که فرزندشان سوختن را تجربه کند نه این‌که او را دوست ندارند بلکه می‌خواهند که آن را بشناسد و مفهوم سوختن را بداند ولی مسلماً اگر در خطر بیفتد با تمام وجود او را نجات می‌دهند. عشق خداوند آن‌قدر زیاد است که خود را نیز تا حد انسان فروتن کرد و بر روی زمین آمد و از هیچ فداکاری فروگذار نکرد و تمام گناهان انسان را بر تن گرفت و به‌خاطر انسان گنه‌کار مرد و ما را نجات بخشید. آری، خداوند اوّل عاشق ما بود، از ازل تا به ابد هم عاشقمان خواهد ماند. ولی آیا ما هم عاشق او هستیم یا این‌که او را فقط برای رفع نیازهای مالی خود می‌خواهیم؟

باید بگویم خداوند خود عشق است. او عشق خالص است.

۲ـ آیا عشق ورزیدن خداوند تنها به معنای ایجاد راحتی و خوشی برای ماست؟

مسلماً عشق ورزیدن حقیقی گاهی با راحتی همراه نیست و با سختی همراه است. ببینید معمولاً همگی فکر می‌کنند که وقتی در راحتی و خوشی هستند، خداوند آن‌ها را بیشتر دوست دارد و آن‌را معجزه می‌دانند درصورتی‌که گاهی انسان‌های بی‌ایمان و بی‌خدا دارای زندگی بسیار راحت‌تر و خوش‌تری هستند و بالعکس انسان‌های باخدا و حتی انبیاء الهی زندگی سراسر سختی و مشقتی داشتند. پس اگر ملاک ما برای عشق خداوند راحتی و خوشی باشد خداوند هرگز عاشق انبیاء و رسولان و ایمان‌داران نیست و بالعکس بی‌ایمانان و بی‌خدایان رابیشتر محبّت می‌کند! ولی در حقیقت چنین نیست، راحتی دنیائی دلیل بر عشق و محبّت خداوند نیست و هیچ ربطی به آن ندارد. خداوند عاشق همه ماست ممکن است از اعمال و رفتار ما خوشحال و راضی نباشد ولی همچون پدری که فرزندانش را دوست دارد و محبّت می‌کند همه ما را دوست دارد ولی اعمال و رفتارمان از خودمان جداست و خداوند براساس اعمال و رفتار و قلب ماست که ما را مورد داوری قرار خواهد داد. ولی کسی که ایمان بیاورد و قلب خود را به‌سوی خداوند بگشاید بر او داروئی خواهد بود و نجات می‌یابد همچون فرزندی که در مقابل پدرش زانو می‌زند و از رفتارهای ناشایسته اش ابراز ندامت می‌کند. پس ما هم همواره مورد عشق خداوند قرار داریم ولی دریافت آن بسته به محبّت و عشق‌مان نسبت به اوست.

۳ـ آیا تأدیب خداوند نیز نشانه عشق او نسبت به ماست؟

البته که چنین است. همان‌طور که خداوند می‌فرماید ای فرزند من، تأدیب خداوند را ناچیز نشمار و وقتی او تو را سرزنش می‌کند ناامید نشو زیرا خداوند هرکه را دوست دارد تأدیب می‌کند و هرکه را به فرزندی می‌پذیرد تنبیه می‌نماید. شما باید متحمل این سختی‌ها بشوید زیرا این نشان می‌دهد که خدا با شما مانند فرزندان خود رفتار می‌کند. آیا هرگز فرزندی بوده است که به‌دست پدر خویش تأدیب نشده باشد؟ زمانی‌که تنبیه می‌شویم نه‌تنها برای ما خوشایند نیست بلکه دردناک است امّا بعد‌ها کسانی که با چنین تنبیهی تأدیب شده‌اند از ثمرات آرامش یک زندگی نیکو بهره‌مند می‌شوند. با این‌که وقتی پزشکمان جهت درمان به ما توصیه‌های می‌کند، نه این‌که رعایت می‌کنیم و برطبق اصول و قوانین او رفتار کرده تا بهبود یابیم. پس چقدر باید بیشتر به توصیه‌ها و دستورات خداوند که پزشک اعظم است گوش فرا دهیم که عاشق ماست و در فکر سلامتی‌مان است. او که از هر پزشکی آگاهتر و هیچ چیز از نظرش پنهان نیست ما حتی برای بهبود زیر تیغ جراحی رفته و درد‌های بسیاری را تحمل می‌کنیم چون می‌دانیم که برای بهبود و آرامش ماست، پس چقدر بیشتر باید در مقابل تیغ جراحی خداوند که بسیار پرمهرتر از پزشکان است خوشنود باشیم و صبور تا بهبود یابیم. پس همه فرامین خداوند و درد‌هائی که متحمل می‌شویم نه از روی بندگی که از روی محبّت و عشق با صبوری کامل تحمل می‌کنیم تا رشد یافته و آماده باشیم برای کارهای عظیم خداوند که قرار است از طریق ما انجام پذیرد و دعا می‌کنیم که همه ما فیض و برکت صبر و آگاهی بر این درد‌ها و تنبیهات را پیدا کنیم که با آسایش و خوشنودی بیشتر تحمل کرده و به سرمنزل مقصود برسیم و به قول سعدی که می‌گوید:

سعدی اگر داغ عشق در تو مؤثر شود             فخر بود بنده را داغ خداوندگار

۴ـ ما چگونه می‌توانیم عاشق خداوند باشیم؟

این فیضی است که خداوند به ما عطا می‌کند و باید برای آن دعا کنیم. خوب عدم غرور و فروتنی کمک به دیگران دوست داشتن آن‌ها، حفظ احکام خداوند و در نهایت دو حکم بزرگ خداوند که بیانگر همین مسأله است که خدای خود را با تمامی ذهن، قلب و جان دوست بدار و همسایه خود را همچون خود. ببینید، حکم اوّل خداوند که او را با تمامی وجود دوست بداریم، در واقع خلاصه چهار حکم اولیه خداست و این‌که همسایه خود را همچون خود نیز خلاصه شش حکم دیگر خداست. بله در اصل می‌بینیم که دوست داشتن خداوند همچون چرخ‌دنده‌ای است که در میان عشق خداوند به ما و زندگی قرار دارد. خداوند همیشه در حال دوست داشتن ماست و برایمان کار می‌کند، این چرخ‌دهنده مدام در حال چرخش است، چرخ‌دهنده عشق ما باید با این چرخ‌دهنده عشق خداوند از یک سو و چرخ‌دنده زندگی از سوی دیگر وصل شود تا زندگی به چرخش درآید والا چرخ زندگی به‌درستی نمی‌چرخد و واقعاً کسی که طبق اصول خداوند زندگی کند و عاشق او باشد در زندگی هیچ مشکلی روحانی نخواهد داشت ودرموردمشکلات مادی نیز صبورخواهد بود و در واقع عشق ما به خداوند باعث می‌شود که چرخه عشق کامل گردد و چون عشق خداوند به ما همچون باران همواره می‌بارد و عشق ما همچون زمینی حاصلخیز باعث ‌شود که زندگی مان ثمرات فراوانی به بار آرد و همیشه سبز و خرم خواهیم بود.

پس دعا می‌کنیم که به فیض عشق خداوند نائل آئیم. آمین

 

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
پایداری

اینجا بشنوید

esteghamt1

۱ـ استقامت و پایداری به چه معناست؟

استقامت به معنای پابرجا بودن و مقاومت کردن در به پایان رساندن راه و مسیری که در آن هستیم می‌باشد و ما را به اهدافمان نزدیک خواهد کرد. نوع استقامت و تأثیر آن بر ما بسته به هدفی است که می‌خواهیم به آن برسیم. مسلماً اگر اهدافمان اهدافی دنیائی باشد، استقامت و پابرجائی کاری دشوار بوده ولی استقامت و پایداری در امور معنوی، چون هدف، خداوند است کار دشواری نیست زیرا این استقامت بر ایمان و امید پابرجاست. همان‌طور که خداوند می‌فرماید: بلکه در زحمات خود نیز شاهد هستیم، زیرا میدانیم که زحمت ما بردباری و استقامت ایجاد می‌کند و بردباری موجب می‌شود که مورد قبول خداوند شویم و این امر امید را می‌آفریند. در راه معنویت و خداوند تا حد جان هم می‌توان مقاومت کرد ولی وقتی مسائل و مشکلات مادی به‌میان می‌آید، در پی راهی می‌گردیم که از آن بگریزیم.

۲ـ آیا ثبات قدم به معنای لجبازی است؟

به هیچ‌عنوان. ثبات قدم جنبه روحانی استقامت است درصورتی‌که لجبازی جنبه مادی آن. کسی که از روی لجبازی در انجام کاری اصرار می‌ورزد لذتی نمی‌برد و به نوعی خود آزاری می‌کند. انسان لجباز محبّت ندارد و کسی که محبّت ندارد به خداوند ایمان ندارد و انسان بی‌ایمان امیدی نخواهد داشت ولی در مقابل کسی که ثبات قدم دارد و لجبازی ندارد با ایمان می‌تواند استقامت داشته باشد، چنین شخصی صبور بوده و با ایمان و امید تحمل می‌کند و به وعده‌های خداوند مطمئن است. استقامت و پایداری که براساس ایمان باشد نه لجبازی بلکه واقعاً پایداری خواهد‌بود و به آسانی تمام نمی‌شود و این دو با هم بسیار متفاوتند. در استقامتی که براساس ایمان باشد، حتی لذت آفرین بوده وایجاد خستگی نمی کند.

۳ـ چرا شخصی که دارای ثبات قدم است در زندگی موفق‌تر است؟

شخصی که دارای ثبات قدم است، ایمان دارد. امید او براساس ایمانش به او کمک می‌کند که استوار بماند. موفقیت شخص ثابت قدم از یک سو بسته به پشتکار اوست و از سوی دیگر بستگی به ایمان او دارد هرچند خود پشتکاری نیز محصول ایمان و امید است. کسی که امیدوار نباشد، پشتکار نخواهد داشت. ما اوّل باید به یک جایگاه محکم تکیه کنیم و آن‌گاه می‌توانیم استقامت کافی داشته باشیم. کسی که در جای نرم و سست بخواهد مقاومت کند به زودی فروخواهد ریخت برای همین است که خداوند می‌فرماید: عمارت خود را بر صخره بنا کنید نه بر شن‌های ساحل، چون زیربنای محکم، عمارت را نگه‌می‌دارد و آن صخره چیزی نیست جز خود خداوند. پس کسی که ثبات قدم براساس ایمان و توکّل به خدا دارد موفق‌ خواهد‌بود.

۴ـ مهّم‌ترین مسأله‌ای که باید در آن ثابت قدم بود چیست؟

مهّم‌ترین مسأله خداست. چون اوست که بر همه چیزمان واقف است و هیچ چیز از چشمانش پنهان نمی‌ماند. خداوند و تنها خداوند است که باید نسبت به او ثابت قدم باشیم چون او امید، ایمان و محبّت است و هرگز پایمال نمی‌شود، ما باید نسبت به خداوند غیرت داشته باشیم چون او خدای ما، پدر ما، همراه ما، دوست ما و همه کس ماست وقتی همه توجه مان به او باشد و در این امر ثابت قدم باشیم موفق‌ خواهیم بود ولی وقتی فقط مواقع سختی و مشکل خداوند را برای حل مشکلاتمان بخواهیم و به یاد آوریم مسلماً موفقیتمان زیاد نخواهد بود ومن فکر می کنم گاهی وقتی دچارسختی می شویم خداوند این اجازه  را داده است زیرا او می داند که انسانها درمواقع سختی بیشتر او رایاد کرده و بسویش برمیگردند. به عبارتی دوری از خداوند ما را به سختی

 می اندازد. پس بهتر است که قبل از مشکلات به او رو آوریم، و با تمامی فکر، قلب و جانمان او را دوست بداریم و محبّت نمائیم همان‌طور که او چنین می‌کند و با تمام وجود در عشق و محبّت او استوار و پابرجا باشیم.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
جنگ

اینجا بشنوید

۱ـ عامل اصلی جنگ‌ها چیست؟

به قول حافظ که می‌گوید:  جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنه ـ چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

من فکر می‌کنم عامل اصلی جنگ، دور بودن از حقیقت است. وقتی ما از حقیقت دور باشیم، اصلی‌ترین بخش وجودمان دچار خلاء و کمبود می‌شود و سرشار از نیازها و خواسته‌های متفاوت می‌شویم و چون با اندیشه و توان مادی و انسانی خود می‌خواهیم آن‌ها را برطرف کنیم، مشکل ما چند برابر شده زیرا یک خلاء روحانی و درونی را می‌خواهیم با پاسخ‌های مادی و دنیائی جواب دهیم و این غیرممکن است. همان‌گونه که خداوند می‌فرماید بیائید نزد من تا سیراب شوید چون آب حقیقی و غذای واقعی نزد اوست. در اصل همه جنگ‌ها ریشه در نیازهای انسان دارند که به روش‌های نادرست پاسخ داده شده‌اند و هرگز این نیازها برطرف نشده‌اند و غافل از این‌که این نیازها هرگز هم برآورده نخواهند شد مگر این‌که آن‌ها را نزد کسی ببریم که صاحب همه نیازهاست و آفریننده همه این‌هاست و اوست که می‌تواند آن‌ها را برطرف نماید، به‌جای این‌که بجنگیم و برسر یکدیگر بزنیم.

۲ـ جنگ چه تأثیراتی بر زندگی انسان‌ها دارد؟

جنگ ویرانگر است، در جنگ نابودی است. به قول ضرب‌المثل توی دعوا حلوا خیر نمی‌کنن، در جنگ هم محبّت، سازندگی و بنا نیست. هرجا جنگ است آن‌جا باید به‌دنبال رد پای شیطان گشت. آن‌جا محل جولان شیطان است. به قول پیری که می‌گفت شیطان خود به تنهائی قدرتی ندارد و قادر به هیچ‌کاری نیست. شیطان از طریق ما قدرت می‌گیرد، از طریق من و شما کار می‌کند. جنگ هم یکی از کارهائی است که من و شما اجازه می‌دهیم که شیطان از طریق ما انجام دهد و باعث نابودی بسیاری گردد و گاهی تأثیر آن تا نسل‌ها برجا می‌ماند. پس بیائیم به‌جای این‌که خود نیازهایمان را برطرف کنیم آن را به خداوندمان بسپاریم و دست از جنگ و خونریزی برداریم.

۳ـ چگونه می‌توانیم همیشه در صلح زندگی کنیم؟

انسان بدون آگاهی بر حضور خداوند نمی‌تواند در صلح زندگی کند، همچون فرزند خردسالی که بدون حضور یا آگاهی بر حضور والدینش نمی‌تواند در آرامش زندگی کند و دچار نگرانی و اضطراب می‌گردد. خداوند می‌فرماید خوشا به حال صلح‌دهندگان زیرا ایشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد. پس می‌بینیم که هرجا صلح، اتحاد و دوستی است، خداوند است و اوست که باعث صلح و آرامش می‌گردد ولی جائی که صلح نیست وسوسه و خواسته‌های انسانی و مادی است. البته نه این‌که خواسته‌های جسمانی و مادی نباید باشد، آن‌ها هم هدیه خداست ولی برای برآورده شدنش باید به حضور خداوند برویم و اوست که می‌تواند پاسخی کامل و کافی به نیازهای ما بدهد نه این‌که بر سر آن‌ها جنگ و جدال کنیم . دراین‌صورت است که به صلح و آرامش خواهیم رسید. همان‌گونه که خداوند می‌فرماید: شما در حسرت چیزهائی هستید که ندارید، برای آن حاضرید دیگران را بکشید، حسد می‌ورزید ولی نمی‌توانید آن‌چه را که می‌خواهید به‌دست آورید، پس با یکدیگر به جنگ و نزاع می‌پردازید. شما آن‌چه را که می‌خواهید ندارید چون آن را از خداوند نخواسته‌اید.

۴ـ آیا جنگیدن یک عمل انسانی است؟

به هیچ‌عنوان، حداقل یک عمل انسان بالغ نیست، شاید کودکان بر سر چیزهای کوچک با هم نزاع کنند و هرگز انسان بالغ چنین نمی‌کند، هرچند امروزه انسان‌های به ظاهر بالغ ولی در باطن رشد نیافته بر سر امور کوچک دنیائی و گاهی با برچسب معنویت ولی در اصل مادیت در جنگند. خداوند می‌فرماید: علّت نزاع‌هائی که در میان شما وجود دارد چیست؟ آیا علّت آن‌ها خواهش‌های نفسانی نیست؟ خواهش‌هائی که در تمام اعضای بدن شما در جنگ و ستیز هستند؟ پس آن‌چه را که موجب صلح و سازش و تقویت یکدیگر می‌شود، دنبال کنیم.

ارسال در فیس بوک
» دیدگاه ۱
زخم زبان

اینجا بشنوید

۱ـ زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است، چرا؟

چون به فرمایش خداوند زبان همچون آتش است در میان اعضای بدن ما، زبان دنیائی از شرارت است که همه وجودمان را می‌آلاید و دوران زندگی را به جهنم سوزانی مبدّل می‌کند. به قول سعدی شیرازی:

نگاه دار زبان تا به دوزخت نبرد                   که از زبان بتر اندر جهان زبانی نیست

زخم شمشیر زخم بر جسم می‌زند و زخم زبان زخم بر جان و روان. جراحت جسم به مرهمی شفا یابد ولی زخم روح، مرهمی روحانی می‌خواهد. زخمی که به واسطه شمشیر ایجاد می‌شود، جسم را می‌کُشد ولی زخم زبان روح و روان را. خلاصه زبان، شرور و رام‌نشدنی و پر از زهر کشنده است و کسی که در سخن گفتن خطا نکند، انسان کاملی است و به قول سعدی:

صدف‌وار باید زبان در کشید    که وقتی‌که حاجت بوَد دُرّ چکانی

۲ـ آیا استفاده از دشنام به‌عنوان شوخی کار درستی است؟

هرگز. استفاده از دشنام برای شوخی بسیار خطرناک است. ما گاهی سخنانی را برای شوخی و سرگرمی استفاده می‌کنیم ولی غافل از این‌که بر قسمت‌هائی از وجود خودو دیگران تأثیر می‌گذاریم که هیچ مرهمی قادر به شفای آن نیست. چه خوب است که قبل از خروج کلمات از دهانمان آن‌ها را مزه مزه کنیم و به‌راحتی اجازه خروج ندهیم چون خداوند می‌فرماید: آن‌چه که آدمی را نجس می‌سازد چیزی است که از وجود او صادر می‌شود و بر زبان می‌آورد. به قول ضرب‌المثل معروف آب ریخته شده رانمیشه جمع کرد . پس به کلمات که قرار است از دهانمان خارج شوند همچون اجسام خطرناک بنگریم و به سادگی اجازه‌ خروج ندهیم مگر این‌که از انرژی سازنده آن‌ها مطمئن باشیم، مبادا به‌جای بنا، باعث هلاکت ما و دیگران گردند و هرگز از دشنام و بیهوده‌گوئی به‌عنوان شوخی و خودشیرینی استفاده نکنیم و به قول نظامی:

کم گوی و گزیده گوی چون دُرّ       تا  زاندک تو جهان شود پُر

به قول پدربزرگم که می‌گفت دهان مرکز بررسی ومزه مزه کردن کلماتی است که از مغز خارج می‌شوند اگر این مرکز تصفیه لازم نبود خداوند کلمات را مستقیماً از مغز ما خارج می‌کرد نه از طریق دهانمان.

۳ـ چرا همگی از افراد بدزبان دوری می‌کنند؟

زیرا افراد بدزبان باعث آسیب و آشفتگی دیگران می‌شوند. افراد بدزبان بدون این‌که خود آگاه باشند بر روح و روان خود و دیگران تأثیر منفی می‌گذارند. زبان در دهان همچون آتش است و با این آتش می‌توان جان‌ها را گرم کرد و باعث بنا شد و در عین حال می‌توان عالمی را به آتش کشید و باعث هلاکت شد. بستگی به ما دارد که چگونه از آن استفاده کنیم. اشخاص بد زبان و بد کلام، از این آتش برای نابودی استفاده می‌کنند و همه از آن‌ها گریزانند زیرا نمی‌خواهند که هلاک شوند، همان‌طور که همه از آتش سوزان گریزانند ولی آتشی که آن‌ها را گرم می‌کند و مهار شده است تا صبح در کنارش می‌نشینند و لذت می برند. پس بسیار مواظب این آتش وجود خود باشیم که سر سبز را به باد ندهیم. چون همان‌طور که شنیده‌ایم، زبان سرخ، سر سبز می‌دهد بر باد.

۴ـ آیا رُک بودن می‌تواند نوعی زخم زبان باشد؟

رک بودن گاهی خوب است. زمانی‌که قرار است حقیقت را بیان کنیم باید رک باشیم و با صداقت سخن گوئیم ولی در امور دنیائی رک بودن چیزی شبیه زخم زبان است و باعث دل شکستن می‌گردد. خوشبختانه در فرهنگ ایرانی رک‌گوئی کمتر است و تعارفات بسیار. باید هشیار باشیم که در امور دنیوی کمتر از رک‌گوئی استفاده کنیم ولی در امور روحانی باید که رک بود و مستقیماً حقیقت را بیان کنیم. ما همیشه زمانی‌که می‌خواهیم سخنی بر زبان بیاوریم خوب است که توجّه داشته باشیم که می‌خواهیم خود را بزرگ کنیم یا حقیقتی را بگوئیم. اگر می‌خواهیم خود را بزرگ کنیم، بهتر است که در گفتن آن قدری تأمل کنیم و رک نباشیم ولی اگر گفتن آن سخن باعث نشان دادن عظمت خداوند و شکوه اوست حتماً به وضوح و با رکی کلام را بگوئیم. مهّم‌ترین امر در سخنوری این‌است‌که کلامی که می‌‌گوئیم باعث بزرگی ما نگردد و دیگر این‌که چاپلوسی برای دیگران هم نباشد بلکه فقط باعث بیان حقیقت و بزرگی خداوند گردد. زبان همچون سوختی است که اگر برای غیر از حقیقت و خداوند به‌کار رود، شعله‌هایش وجودمان را به آتش می‌کشد و باعث هلاکت ما می‌گردد ولی بیان حقیقت و تمجید از خداوند از منبع سوختی محافظت کرده و به وجودمان برکت و آرامش وگرما خواهد داد.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
امید

اینجا بشنوید

۱ـ آیا زندگی بدون امید معنائی دارد؟

به هیچ عنوان. زندگی نه‌تنها بدون امید بی‌معناست بلکه به امید‌های واهی و نادرست دل بستن هم بی‌معناست. پس باید به چه چیزهائی امید داشت؟ و امید‌های واهی چیست؟ اجازه بدین در این‌جا اوّل ببینیم امید یعنی چه؟ امید انتظار دریافت چیزهائی است که نداریم. ولی باید هشیار باشیم که به همه چیزهای که نداریم نمی‌توان انتظار دریافت داشت مثلاً انسان از نظر جسمی نمی‌تواند برای همیشه زنده بماند، آیا باید به زندگی همیشگی جسمانی امیدوار باشد؟ یا این‌که بسیاری از کارها از توان او خارج است، آیا باید به آن‌ها امیدوار بود؟ بسیاری معتقدند که امید باعث تلاش و رسیدن به بسیاری از غیرممکن‌هاست. درسته ولی اگر امید ما بر ایمان صحیح استوار نباشد، امید ما واهی خواهد‌بود. مثلاً اگر امید ما بر حساب بانکی یا نیروی جسمانی و از این قبیل باشد، ممکن است که نقش بر آب بشه ولی اگر امیدمان بر خداوند که قادر متعال است استوار باشه هرگز نقش بر آب نخواهد شد. همان‌طور که خداوند می فرماید خانه‌های امید خود را بر صخره‌های محکم بنا کنید، نه بر شن‌های ساحل تا هرگز فرو نریزد. در این‌جا مثالی دیگر یادم آمد، یک بچه خردسال همه امیدش والدینش هستند او می‌داند که والدینش قادرند در هر زمینه کمکش کنند. این کودک چرا چنین فکر می‌کنه؟ چون اولاً، والدینش از هر کسی بیشتر دوستش دارند و عاشقشند و ثانیاً، در عمل برایش ثابت شده که آن‌ها تنها کسانی هستند که به نیازهایش پاسخ داده‌اند. پس چقدر بیشتر، خداوند با ما در همین ارتباط باعث امید و ایمانمان خواهد‌بود و این تنها امید واقعی است و به زندگی ما معنا می‌بخشد.

۲ـ چرا شخص ناامید دچار افسردگی می‌گردد؟

چون شخصی که دچار ناامیدی شده است تکیه‌گاه خود را از دست داده است. وقتی‌که ما به چیزی امیدواریم احساس پشتگرمی و تکیه‌گاه می‌کنیم و از دست دادن امید یعنی از دست دادن امید یعنی از دست دادن تکیه‌گاه و هیچ تکیه‌گاهی چون خداوند نیست. اصولاً انسان وقتی به جهان مادی و امور دنیائی دل می‌بندد، امیدش به نومیدی مبدّل می‌شود چون امور دنیائی موقتی هستند و به قول عطّار نیشابوری که می‌گوید:

دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست                   واثق مشو به او که به عهد استوار نیست

و به قول داود نبی که می‌گوید: اینک ای خداوند به چه چیزی امیدوار باشم؟ امید من به توست.

۳ـ بزرگ‌ترین امید در زندگی چیست؟

 بزرگ‌ترین امید نجات است، نجات از شرایطی که تحمل آن برایمان دشوار است و همه تلاش‌های انسان برای نجات از شرایط سختی است که با آن روبه‌رو است. همه جنگ‌ها، تلاش دانشمندان در علوم متفاوت، مذاهب و دین‌ها، شرکت‌های بیمه، تلاش والدین برای فرزندان و کل زحمات بشریت در طول تاریخ برای نجات است. نجات از بیماری‌ها، سختی‌ها، بلاها و حتی مرگ ولی تاکنون انسان نتوانسته است به این نجات دست یابد. ممکن است به‌طور نسبی به مقدار اندکی در زمانی محدود دست یافته باشد ولی دوباره از دست رفته و قادر به نگهداری این نجات نبوده است. پس اکنون که انسان پس از سال‌ها قادر به‌ دست‌یابی به این نجات نبوده است. بیائیم امید خود را برای نجات از انسان برداشته و به خداوند برای این مهّم چشم بدوزیم که اوست نجات‌دهنده و همان‌گونه که خود می‌فرماید، بیائید نزد من ای تمام زحمتکشان، من به شما آرامی می‌بخشم. امیدمان برای نجات به خداوند باشد که او پشت و پناه ما است.

باید هوشیار باشیم که طبق طبیعت انسانی خود به امور واهی و خرافی و بیهوده گذشتگان خود دل نبندیم و این زنجیره نادرست را بگسلیم و به قول معروف از یک سوراخ دوبار گزیده نشویم و ناکامی آن‌ها را دوباره تجربه نکنیم. یعنی این‌که به نیروهای انسانی خود زیاد دل نبندیم و امیدوار به او هرگز به نومیدی تبدیل نمی‌شود.

۴ـ چگونه می‌توان به شخص ناامید کمک کرد؟

شخص ناامید را باید اوّل از همه محبّت کنیم و اگر کمکی می‌توانیم بکنیم که باعث بنای او می‌گردد، فروگذار نکنیم. می‌توانیم برایش شنونده خوبی باشیم و زیاد ابراز نظر نکنیم. اجازه دهیم او بیشتر حرف بزند و درد دل کند. وقتی خود سبک شد و کمی آرامتر شد، از او بپرسیم چطور شد که ناامید شد؟ ریشه‌های ناامیدی را در او پیدا کنیم. مسلماً ریشه‌های ناامیدی امور دنیائی هستند و آن‌ها را بر او نمایان کنید تا ریشه‌های ناامیدی خود را ببیند. هرگز نصیحت نکنید و یا او را به امور دنیائی و واهی و خرافی امیدوار نکنید، چون خطرناک است. چون بارها باعث ناامیدی و افسردگی گشته‌اند. وقتی ریشه‌های نوامیدی را برایش باز کردید، اجازه دهید درباره آن‌ها قدری تأمل کند. مهّم نیست که چقدر طول می‌کشد، مهّم اینست که ما صبور باشیم و مهربان و با محبّت بعد اجازه دهیم که نظرش را درباره این ریشه‌های ناامیدی برایمان شرح دهد ولی بهتر است که ما هرگز ابراز نظر نکنیم، بگذارید خود شخص نومید نظاره‌گر خود گردد و درباره خود شهادت دهد.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
قضاوت و داوری
اینجا بشنوید 

۱ـ قضاوت و داوری درباره دیگران به چه معنی است؟

قضاوت و داوری در مورد دیگران به معنی سنجیدن و مورد بررسی و در نتیجه مورد محاکمه قرار دادن افکار، گفتار و اعمال آن‌هاست. وقتی ما کسی را محاکمه کرده سپس محکوم می‌کنیم یعنی در مورد رفتار و افکار و گفتارش نظر می‌دهیم و یا بهتر بگویم بر او داوری کرده‌ایم.

۲ـ آیا دوست داریم مورد قضاوت دیگران واقع شویم؟

مسلما هیچ‌کس دوست ندارد مورد قضاوت و داوری قرار گیرد. چرا دوست نداریم مورد قضاوت قرار گیریم؟ من در این‌جا به یاد ضرب‌المثل آن‌ را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است افتادم. به‌دلیل این‌که از قضاوت و داوری در هراس و ترسیم، چونکه همه ما خطاکاریم، شاید خیلی‌ها بگویند چه خطائی کرده‌ایم؟ باید بگویم، اندیشه به خطا هم خطاست و ما همه انسان‌ها جائز‌الخطا هستیم. حتی پیامبران هم خطا کرده‌اند. مثلاً موسی مرتکب قتل شد و پس از مصر گریخت و بعداز چهل سال به پیامبری نائل شد و یا این‌که داود نبی مرتکب زنا شد و یا سلیمان که در اواخر عمرش بت‌پرست گردید. پس می‌بینیم که دلیل ترس از قضاوت و داوری ترس از محکومیت و مجازات است. با توجّه به این‌که همه انسان‌ها در معرض خطا بوده و در عین حال جائز‌الخطا هستند، بهتر است که دست از قضاوت برداشته تا مورد قضاوت هم واقع نشویم. همان‌گونه که خداوند می‌فرمایند قضاوت و داوری فقط از آنِ خداوند است و بس.

۳ـ هنگامی‌که دیگری را مورد قضاوت قرار می‌دهیم چه مسائلی پیش می‌آید؟

وقتی ما دیگران را مورد قضاوت قرار می‌دهیم چون به همه چیز آن‌ها آگاه نیستیم و از همه زندگی او باخبر نیسیتم اوّل از همه نمی‌توانیم بر او یک قضاوت عادلانه داشته باشیم و بر او ظلم خواهد شد و در ثانی چون خودمان هم مشابه او یک انسان جائز‌الخطا هستیم و خطاهائی مثل او مرتکب شده‌ایم، قبل از این‌که او را محکوم کنیم خود را محکوم کرده‌ایم و اگر به خود عادلانه نظر کنیم خود نیز مورد قضاوت و داوری قرار خواهیم گرفت، شاید از نظر مردم و انسان‌ها مورد قضاوت قرار نگیریم چون درباره ما چیزی نمی‌دانند ولی از طرف خداوند که آگاه بر همه چیز است مورد داوری قرار خواهیم گرفت و دیگر نمی‌توانیم منتظر بخشش از طرف خداوند باشیم. زیرا خود بر برادر یا خواهر خود که همانند خودمان است قضاوت کرده‌ایم. پس اگر ما ارتباط خود را با یکدیگر، همچون برادر و خواهر در نظر بگیریم و خداوند را پدرمان بنامیم. وقتی برادر یا خواهرمان خطائی مرتکب می‌شود باید او را ببخشیم و به دیده اغماض بنگریم تا خداوند که پدرمان هست نیز ما را بخشیده و خطایمان را به حسابمان نگذارد و به‌جای این‌که خطاهایمان را به‌حساب یکدیگر بگذاریم، از آن چشم‌پوشی کرده و برای بهتر رفتار کردن یکدیگر دعا کنیم و از خداوند که پدر حقیقی‌مان است بخواهیم که به ما آگاهی بیشتر دهد و ما را از تمام لغزش‌ها برهاند و از سوی دیگر قضاوت بر دیگران موجب کینه و نفرت شده و دوستی و محبّت از میان می‌رود و این باعث تفرقه و نفاق بین افراد شده و اتحاد و یک دلی در میان خانواده و جامعه از بین خواهد رفت و ما همیشه باید خود را جای دیگران قرار داده و این را بدانیم که اگر ماه هم در آن شرایط که او رشد و نموّ یافته، بودیم شاید بدتر رفتار می‌کردیم.

۴ـ چه کسی اجازه دارد درباره ما قضاوت و داوری نماید؟

من فکر می‌کنم که تنها قاضی عادل خود خداوند است. زیرا اوّل او بدون خطا و اشتباه است و این شرط یک قاضی عادل است که خودش خطاکار نباشد و هم‌چنین بر همه زندگی ما آگاه باشد و توان بخشش و چشم‌پوشی کامل را هم داشته باشد. اوست که هرگز خطا و اشتباه نمی‌کند و اوست که بر همه چیز ما آگاه است. از قبل و بعد، از درون و بیرون و بر همه ابعاد وجودمان که حتی خودمان هم هوشیار نیستیم آگاه است. او آگاهی خالص و بالاترین سطح حکمت و دانش است و هم‌چنین او قادر است هر خطائی را نادیده گرفته و ما را ببخشد و اگر بر ما داوری کند به‌گونه‌ای داوری خواهد کرد که باعث بنای ما شده نه هلاکت ما.

۵ـ اندیشه به خطا هم خطاست یعنی چه؟

یعنی این‌که وقتی ما به امری اندیشه کنیم، بذر آن را در وجود خود کاشته‌ایم وقتی بذر خطائی را در خود می‌کاریم در وجود خود آن را بارور خواهیم کرد و بعد در مورد آن بیشتر تحقیق کرده و به مرحله عمل نزدیک خواهد شد. پس چه بهتر که به کارهائی که به خطا بودنشان آگاهیم فکر نکنیم و همیشه خود را از اندیشیدن به آن‌ها دور سازیم تا به مرحله عمل نرسند. همیشه در مرحله اوّل راحت‌تر می‌توانیم از یک خطا دوری کنیم، یعنی در مرحله فکر کردن به آن راحت‌تر است که از اندیشه به آن خودداری کنیم تا زمانی‌که به مرحله عمل برسد.

همان‌گونه که خداوند نیز می‌فرماید: به شما می‌گویم هرگاه مردی، از روی شهوت به زنی نگاه کند در دل خود با او زنا کرده است. پس اگر چشم راست تو باعث گمراهی تو می‌شود آن را بیرون آور و دور انداز، زیرا بهتر است که عضوی از بدن خود را از دست بدهی تا این‌که با تمام بدن به جهنم افکنده شوی.

این‌جا داخل پرانتز بگم که این موضوع مربوط به همه انسان‌هاست چه مرد و چه زن و هم‌چنین جهنم همان آتشی است که به واسطه خطا و قضاوت در آن خواهیم سوخت.

ارسال در فیس بوک
» دیدگاه ۱
نیکی و محبّت به والدین
اینجا بشنوید
[ti_audio media=”1890″]

۱ـ نیکی و محبّت به والدین تا چه اندازه مهّم است؟

نیکی و محبّت به والدین بسیار دارای اهمیّت است زیرا والدین به فرزندان خود در حد توان خویش نیکی کرده‌اند و به‌صورت طبیعی والدین فرزندان خود را خدمت می‌کنند ولی این فرزندان هستند که باید این‌کار را به‌طور ارادی انجام دهند می‌توانیم بگوئیم والدین به‌طور غیر ارادی و غریزی به فرزندان خود محبّت دارند ولی فرزندان باید با اختیار و اراده خود به این مهّم بپردازند.

۲ـ آیا این نیکی و محبّت حتماً باید دوطرفه باشد؟

مسلماً از طرف والدین به اندازه درک و توانائیشان این محبّت هست و از طرف فرزندان نیز وقتی به‌طور ارادی و اختیاری صورت پذیرد، این چرخه کامل شده و هر روز افزون می‌گردد.

۳ـ نیکی و محبّت فرزند بر والدین مهّم‌تر است یا بالعکس؟

نیکی و محبّت از والدین شروع شده و با فرزندان کامل می‌شود و هر دو دارای اهمیتی یکسان هستند. ولی ما باید بدانیم که والدین همیشه به اندازه توانائی و درکشان به فرزندشان محبّت می‌کنند، هرچند اگر از نظر فرزندان و دیگران بعضی از رفتارهای آن‌ها دور از محبّت به‌نظر آید.

۴ـ نیکی و محبّت به والدین چه تأثیری در زندگی روزمره ما دارد؟

نیکی و محبّت به والدین باعث کامل شدن چرخه زندگی شده و اجازه می‌دهد که جریان‌های روحانی و مادی در میان خانواده رشد کند و باعث شادی و نشاط بیشتر شده و به‌طور طبیعی همگی می‌بینیم وقتی عشق و محبّت بین والدین و فرزندان دو طرفه هست امور مادی زندگی نیز براساس معنویات شکل می‌‌گیرد.

۵ـ ایمان به خداوند چه تأثیری در رفتار بین والدین و فرزندان دارد؟

مسلماً یک شخص ایمان‌دار و خداپرست رفتار و عملکردش با والدینش بسیار شایسته و درست است (هم‌چنین برعکس رفتار والدین با ایمان هم). می‌توانیم بگوییم، ارتباط با خدا مثل ارتباط با والدین می‌باشد و خداوند همچون پدری مهربان همیشه ما را محبّت و راهنمائی می‌کند و ما هم او را بسیار دوست داشته و احترام می‌کنیم. یعنی رابطه با خدا همچون ارتباط با والدین رابطه‌ای روحانی و فرزندی، پدری است.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
بیماری
اینجا بشنوید
[ti_audio media=”1888″]

[ti_audio media=”1889″]

seek

۱ـ بیماری چیست و بیمار کیست؟

بیماری عدم وجود سلامتی یا به‌عبارتی فقدان نیرو و توان را می‌گویند. وقتی ما بیماری جسمی داریم یعنی از نظر جسمانی دارای کمبود‌هائی هستیم و جسم مادیمان دچار ضعف و ناتوانی خاصی شده است . بیمار هم کسی است که این ضعف و ناتوانی جسمانی را در خود احساس می‌‌کند و آن را دارا می‌باشد.

۲ـ به‌نظر شما بیماری‌های جسمی بیشتر رایج است یا بیماری‌های روحی؟

این ضعف و ناتوانی اگر در جسم احساس شود به بیماری جسمانی دچار شده‌ایم و بیماری روحی یعنی ضعف و ناتوانی روحانی و درونی و می‌توانیم بگوییم هر دو نوع بیماری رایج هستند و هر دو بر هم تأثیر می‌گذارند.

۳ـ به‌نظر شما آیا بیماری جسمی منجر به بیماری روحی می‌گردد یا برعکس؟

ضعف و ناتوانی روحی بر جسم تأثیر گذاشته و باعث بیماری جسمانی می‌گردد و هم‌چنین بیماری جسمی هم ممکن است بر روح تأثیر گذاشته و باعث بیماری روحانی گردد ولی اگر از نظر روحی و روانی دارای سلامتی بوده و موقعیت خوبی داشته باشیم بیماری جسمانی نمی‌تواند روحمان را بیمار کند ولی بیماری روحی می‌تواند بر جسم هرچقدر هم که سالم باشد تأثیر گذارد.

۴ـ آیا یک شخص بیمار دچار بدبختی بزرگی شده است؟

اگر این بیماری روحی روانی باشد، بله. ولی اگر جسمانی باشد و شخص بیمار دارای توان روحی روانی خوبی باشد، خیر. شخصی که دچار بیماری روحی است، یعنی دچار کمبود روح مقدّس که خود خداوند است، می‌باشد و چنین شخصی به‌نظر من دچار مصیبت بزرگی شده است، چون روح ریشه است و وقتی ریشه دچار بیماری و کمبود گردد، کل وجود بیمار می‌گردد.  اگر انسان را به یک درخت تشبیه کنیم، روح ریشه است. جان و روان تنه درخت ، برگ‌ها جسم و بدن  و  رفتار و گفتار انسان میوه های درخت. پس اگر ریشه آسیب ببیند، کل اجزاء درخت آسیب خواهد دید ولی اگر دیگر اجزاء آسیب ببینند ولی ریشه سالم باشد، سلامتی خود را باز خواهد یافت.

۵ـ به‌نظر شما ایمان به خداوند و دعا چه تأثیری بر بهبودی بیمار دارد؟

قبل از این اجازه بدین کمی بیشتر در مورد بیماری صحبت کنیم. گفتیم بیماری احساس ضعف و ناتوانی در جسم یا روح و روان است. همان‌طور که می‌دانیم ما در مقابل خداوند که قادر مطلق است همیشه ضعیف و ناتوان هستیم. پس به نوعی ما همیشه بیماریم، یعنی آگاهیم بر ضعف جسمی و روانی خود در مقابل قادر متعال وقتی  این‌گونه به بیماری بنگریم مسلماً حتی موقعی که از سلامت جسمانی هم برخورداریم  بر ریشه‌های بیماری در وجودمان هشیاریم و این هشیاری باعث ارتباط عمیقی میان انسان و خداوند یا بیمار و طبیب و در نتیجه شفا می‌گردد. ما با این ارتباط به مقام دعا در قلبمان رسیده و مسلماً شفا می‌یابیم.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
هوسرانی

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”2964″]

[ti_audio media=”2966″]

۱ـ چرا شخص هوسران همیشه در زندگی دچار مشکلات است؟

هوس‌ها یا خواهش‌های نفسانی انسان را وادار به رفتارهائی می‌کند که با مشکلات بسیاری روبه‌رو می‌گردد. ما همگی دارای خواهش‌های نفسانی هستیم ولی نحوه برخورد با آن‌ها ممکن است متفاوت باشد. خواهش‌های نفسانی به آن دسته از خواسته‌هائی می‌گویند که انجام آن‌ها واجب نیستند، یعنی ارتباطی با نیازهای جسمی و روحی مان دارند. وقتی ما خواسته‌ای داریم می‌توانیم روی خواسته خود تأمل کنیم و ببینیم آیا رسیدن به این خواسته واجب و ضروری است یا نه. مثلاً این‌که خواهش برای خوردن یا نوشیدن داریم باید ببینم آیا این خواسته نیاز است یا خارج از نیازمان است، اگر خارج از نیازمان باشد در به انجام رساندن آن باید بیشتر تأمل کرده و اگر برای ما مضر است از انجام آن خودداری کنیم و اگر برای دیگران مضر است نیز در انجامش حتی فکر هم نکنیم. ضرر و زیان یک خواسته‌ای که برای جسم و روح ما ضروری نیست می‌تواند جسمانی یا روحانی باشد به هرحال از انجامش باید خودداری کرد. دراین‌صورت است که دچار مشکلات نخواهیم شد.

۲ـ آیا شهوت و عشق به یک مفهومند؟

به‌هیچ عنوان، شهوت و عشق دو امر کاملاً متفاوت و برضد همند. کسی که از روی شهوت ابراز علاقه می‌کند از روی خودخواهی و خودپرستی چنین است ولی کسی که عاشق است کاملاً از خودگذشتگی دارد و به‌خاطر معشوقش هر کاری انجام می‌دهد و از خود می گذرد. شهوت ریشه در خودخواهی دارد ولی عشق ریشه در از خودگذشتگی.

۳ـ شهوت‌رانی چه تأثیری‌ بر ازدواج و خانواده می‌گذارد؟

شهوترانی باعث نابودی خانواده و ازدواج می‌شود. انسان شهوت‌ران از روی خودخواهی این‌کار را می‌کند و به خواهش‌های نفسانی خود برای این‌که جامه عمل بپوشاند ممکن است دست به هر کاری بزند و باعث هلاکت خود و خانواده شود. اصولاً شهوترانی دور از حکمت است درست مثل این‌است‌که تیغی تیز را در اختیار فرزند خردسالی قرار دهیم. اموری که از حکمت بدورند به‌هرحال باعث هلاکت خواهند شد. ممکن است زمان هلاکت زود یا دیر باشد ولی در هر صورت به انجام خواهد رسید. از طرفی دیگر انسان شهوتران از هدف اصلی زندگی دور شده است. بسیاری فکر می‌کنند که هدف از آفرینش لذّت بردن است ولی من فکر می‌کنم هدف آفرینش اعلام و نشان دادن بزرگی و جلال خداوند است. ما اگر همیشه به‌خاطر داشته باشیم که برای چه هدفی به‌وجود آمده‌ایم، زندگی بسیار شیرین و راحت‌ خواهد‌بود ولی وقتی هدف خود را گم کنیم زندگی بسیار دشواری خواهیم داشت.  همان‌گونه که یک قلم برای نوشتن درست شده است و وقتی برای نوشتن به‌کار رود بسیار خوب و زیباست ولی اگر برای کاری غیر از این به‌کار رود یا از بین می‌رود و یا قادر به انجام آن امور نیست. خود ما هم به‌عنوان انسان هدف از آفرینشمان نمایان ساختن بزرگی و جلال و زیبائی همه خصوصیّات خداوند است و اگر برای کاری غیر از این به‌کار رویم یا هلاک می‌شویم و یا این‌که قادر به انجام آن کار نیستیم و باید بگویم ما برای شهوترانی آفریده نشده‌ایم همان‌گونه که قلم برای باز کردن یک پیچ ساخته نشده است.

۴ـ بهترین راه رهائی از رنج شهوت‌پرستی چیست؟

من فکر می‌کنم بهترین راه رهائی از این رنج شناخت خویشتن و قناعت است. وقتی ما به شناخت برسیم همان‌گونه که از قلم برای باز کردن یک پیچ استفاده نخواهیم کرد از وجود خود نیز در جهت ارضای امیال و شهوترانی استفاده نخواهیم کرد. چون می‌دانیم همان‌گونه که پیچ باز کردن باعث شکستن و نابودی قلم می‌شود هوسرانی باعث نابودی و هلاکت ما خواهد شد. این شناخت به ما کمک می‌کند که به قناعت رسیده و به آن‌چه که خداوند در اختیارمان قرارداده قانع باشیم و بیش از آن نخواهیم و هم‌چنین ایمان داریم که اگر بیش از این در اختیارمان قرار نداده چون او ما را بهتر از خودمان می‌شناسد و چیزهائی را در اختیار ما قرار می‌دهد که باعث رشد و بنای ما گردد.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
خجالت وشرم

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”2935″]

[ti_audio media=”2936″]

 

۱ـ چه تفاوتی بین خجالتی بودن و باحیا بودن است؟

خجالتی بودن یک موضوع اکتسابی است و بیشتر ارتباط با جسمانیت و مادیات دارد ولی شرم و حیا یک امر روحانی و مربوط به روح و روان انسان می‌شود. البته این دو در جاهائی از وجودمان به هم بسیار نزدیک شده و تشخیص آن‌ها دشوار می‌شود. ولی اصولاً خجالت از سوئی به تربیت والدین و جامعه مربوط می‌شود و وقتی دچار اشتباه و گناهی می‌شویم احساس خجالت می‌کنیم ولی شرم و حیا بیشتر با روح و روان انسان مرتبط می‌شود و گاهی انسان‌های فروتن و از خود گذشته این احساس را دارند. بسیاری این تجربه را داریم که افرادی خجول هستند ولی دارای شرم و حیا نیستند و بالعکس کسانی هستند که شرم و حیا دارند ولی خجول نیستند.

۲ـ چه مسائلی باعث بروز خجالت می‌شوند؟

خجالت چون به جسمانیت و مادیات مرتبط می‌شود، تربیت خانواده و محیط بر آن مؤثر است و بسیاری به‌دلیل گناه و خطا احساس خجالت می‌کنند و اصولاً رهائی از این احساس امکان‌پذیر نیست تا زمانی‌که احساس بخشیده شدن کنیم. احساس بخشوده شدن احساسی است که کاملاً بر خجولی مؤثر است. مثلاً وقتی دچار خطائی می‌شویم در مقابل دیگران احساس خجالت داریم ولی این خجالت‌زدگی همواره با ما همراه است تا زمانی‌که کاملاً احساس کنیم مورد بخشش قرار گرفته‌ایم ولی گاهی اگر این بخشودگی به‌طورکامل نباشد در عمق وجود خود خجالت را خواهیم داشت. بزرگ‌ترین بخشش، بخشش خداوند است که در مقابل او احساس خجالت نکنیم و این با توبه به امکان‌پذیر است و توبه به معنای پشیمانی است. وقتی ما پشیمان از رفتارهای ناشایست خود باشیم و به درگاه خداوند ابراز ندامت کنیم بخشیده خواهیم شد و این بزرگ‌ترین بخشش است.

۳ـ چرا شخص خجالتی در زندگی ناموفق است؟

شخص خجالتی در زندگی ناموفق است زیرا توان روبه‌رو شدن با ترس‌های خود را ندارد. خجالت (هم‌چنین) به ترس‌های درونمان ارتباط دارد. حتماً برایمان اتّفاق افتاده که می‌گوئیم خجالت می‌کشم با این موضوع روبه‌رو شوم و این خجالت با ترس همراه است. ما وقتی دچار خجالت می‌شویم ممکن است بسیاری از موقعیت‌های خوب را از دست بدهیم و به جهت خجالتی که داریم نتوانیم آن موقعیت‌ها را به‌دست آوریم یا حفظ کنیم. خجالت به هرحال ارتباط با دنیای غیرحقیقی وجودمان دارد، یعنی بخشی از وجودمان که ما دچار توهّم شده‌ایم و فکر می‌کنیم که واقعی هستند ولی واقعیت ندارند. مثلاً ما فکر می‌کنیم به اندازه کافی شایستگی نداریم، خوش برخورد و خوش اندام نیستیم و به‌عبارتی خجالتمان به نوعی ارتباط با اعتماد به نفسمان نیز برقرار می‌کند و عدم اعتماد به نفس باعث خجالت بیشتر شده و به این شکل خود را نشان می‌دهد. پس ما اگر بتوانیم اعتماد به نفس خود را به‌دست آوریم و به توانائی‌هایمان پی ببریم، کمتر احساس خجالت خواهیم کرد و در نتیجه بهتر می‌توانیم به توانائی‌هایمان پی برده و کمتر احساس خجالت خواهیم کرد و در نتیجه بهتر می‌توانیم توانائی‌هایمان را در زندگی به‌کار بگیریم و موفق باشیم. هم‌چنین خجالت می‌تواند با شناخت خویشتن هم ارتباط داشته باشد. ما وقتی خود را به‌درستی نشناسیم و یا باورهای غلط داشته باشیم باعث عدم اعتماد به نفس و در نتیجه خجالتمان می‌شود.

۴ـ چرا همگان فرد باحیا را بر انسان گستاخ ترجیح می‌دهند؟

چون فرد گستاخ فردی مهاجم است ولی فرد با حیا دارای آرامش بوده و حالت تهاجمی به خود نمی‌گیرد کسی که با گستاخی با دیگران رفتار می‌کند دارای غرور بوده و خود را برتر از دیگران می‌داند درصورتی‌که اشخاص باحیا با فروتنی رفتار کرده و برخوردی شایسته‌تر با افراد دارند. اصولاً افراد گستاخ در جامعه با مشکلات خاصی روبه‌رو هستند که از جمله طردشدگی است هرچند مردم در ظاهر با آن‌ها محترم هستند ولی در واقع چنین نیست. درصورتی‌که افراد باحیا مورد احترام و توجّه همگان بوده و در جامعه از جایگاه خاصی برخوردارند.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
آرزو

اینجا بشنوید

[ti_audio media=”2901″]

[ti_audio media=”2902″]


۱ـ آیا آرزو با توقع ارتباط دارد؟

آرزوها خواسته‌های قلبی ما هستند که به آن‌ها دست نیافته‌ایم و خواهان عملی شدنشان هستیم ولی توقع خواسته‌های ما از دیگران یا چیزی می‌باشد. هر دو خواهش و خواسته‌اند ولی متفاوت. خواسته وقتی شکل آرزو دارد آن را بیشتر از خداوند می‌خواهیم و به‌نظر دست‌نیافتنی‌تر است و وقتی شکل توقع به خود می‌گیرد بیشتر زمینی است و احساس می‌کنیم دست‌یافتنی است. در توقع اصولاً دیگران را موظف به پاسخ‌گوئی به خواسته خویش می‌دانیم ولی در آرزو بیشتر آن را دست‌نیافتنی و خارج از توان بشر و دنیا دانسته و فقط در توان خداوند قادر می‌دانیم و برای همین آن را آرزو می‌نامیم‌. آرزو ما را به دعا و نیایش هدایت می‌کند درصورتی‌که توقع باعث هدایتمان به تاریکی و حتی رفتارهای ناشایست می‌گردد. البته هستند بسیاری که آرزوهای ناپسند دارند و سال‌ها در حسرت آن می‌سوزند ولی به‌هرحال آرزوها چه ناپسند و چه پسندیده به نظرمان دست‌نیافتنی یا دشوار می‌آیند و اگر خود بخواهیم به آن‌ها دست یابیم، بسیار دشوار خواهد‌بود و بهتر است آن را از خداوند بخواهیم تا به ما اعطا نماید. چون خداوند می‌فرمایند: بخواهید به شما داده خواهد شد. بجوئید پیدا خواهید کرد. بکوبید در به روی شما باز خواهد شد. و از او بخواهیم تا آن‌چه که به خیریت ماست به ما عطا کند و اگر آرزوهایمان ناپسند و باعث هلاکت ما می‌شوند آن‌ها را تغییر دهد و آنگونه‌ای که باعث بنا و رشد ما می‌گردد به ما عطا فرماید.

 2ـ نتیجه آرزو کردن مثبت است یا منفی؟

آرزوهای ما می‌توانند مثبت یا منفی باشند، مثبت مثل آرزوی کمک به دیگران یا کشف و اختراع یک وسیله که باعث کمک به انسان‌ها باشد مثل آرزوی پرواز که منجر به ساخت هواپیما شد و آرزوی نور و روشنائی که منجر به کشف نیروی برق و الکتریسیته گردید و اگر منفی باشد باعث هلاکت و نابودی بشریت و هستی می‌شود مانند قدرت‌طلبی و اختراع بمب و سلاح‌های شیمیائی و بسیاری از اختراعات که امروزه باعث جنگ و بدبختی و شر شده‌اند. پس همیشه باید هشیار باشیم و آرزوهای خودرا به‌دست قادر متعال بسپاریم تا او آن‌ها را بررسی کند و آن‌چه که باعث بنای ما می‌گردد برایمان به انجام رساند و آن‌چه که باعث هلاکت ما می‌گردد آن را تغییر دهد همیشه بزرگ‌ترین آرزوهایمان اراده خداوند باشد و بس! و اگر گاهی اراده‌های خداوند را برای خویش دشوار و سخت دیدیم دعا کنیم و از او بخواهیم که اگر باعث بنایمان است فقط آن را بر ما آسان کند و به ما توان تحمل آن را بدهد تا بتوانیم در این سختی رشد یابیم. نه این‌که از زیربار آن فرار کنیم و فرصت رشد و بلوغ را از خود دور سازیم.

۳ـ «آرزو بر جوانان عیب نیست» به چه معناست؟

منظور از این ضرب‌المثل این‌است‌که جوانان چون در ابتدای زندگی هستند و راه طولانی در پیش دارند بر آن‌ها آرزو کردن عیب نیست و می‌توانند برای برآوردن آرزوهای خود تلاش کنند. وظیفه ما این‌است‌که همیشه به جوانان خود آموزش داده و به آن‌ها بینشی مناسب بدهیم که چگونه در آرزوهایشان موفق شوند نه این‌که ناکام گردند و به‌سوی نادرستی بروند. به‌عبارتی آرزو بر جوانان عیب نیست، امّا آرزوی نادرست بر جوانان عیب است. چون باعث هلاکت آن‌ها می‌شود. آرزو وقتی از اراده خداوند به دور باشد و براساس آن‌چه که خداوند برایمان آرزو می‌کند نباشد، باعث هلاکت ما می‌شود ما وقتی یک وسیله یا ابزاری را می‌سازیم از آن وسیله یا شیء یک انتظار و آرزوئی داریم که برایمان انجام دهد. مثلاً وقتی یک پرگار داریم از آن انتظار دایره را داریم ولی از آن توقع و خواهش خوراکی شدن یا باز کردن پیچ یا هر چیزی غیر از این را نداریم. حالا فرض کنیم که خود پرگار آرزوی خوراکی شدن یا باز کردن و چیزی غیر از آن‌چه سازنده‌اش برایش در نظر گرفته پیدا کند و در جهت آن شروع به مبارزه و تلاش کند. خوب چه اتفاقی می‌افتد؟ او برخلاف ماهیّت و آفرینش خود حرکت خواهد کرد و هلاک خواهد شد. پس باید آرزو و خواسته ما منطبق بر آرزو و خواسته آفریننده ‌ما باشد تا باعث رشد و بنای ما گردد و به سمت و سوی هدفی که او ما را برایش آفریده که آن هم هدفی کوچک نیست و هدف بسیار متعالی است، هدایت نماید. پس باید به فرزندانمان و جوانان خویش بیاموزیم که آن‌چه را خداوند بر ما اراده می‌کند، بهترین آرزو است و این باید تنها آرزویمان باشد.

۴ـ بهترین آرزو و خواسته ما چه می‌تواند باشد؟

بهترین آرزو و خواسته‌مان، خواسته‌های خداوند برای ماست. خداوند به‌دلیل عشق و محبّتی که به ما دارد، همیشه بهترین‌ها را برایمان می‌خواهد او همچون پدری است که همیشه نیکی‌ها و زیبائی‌ها را برای فرزندش می‌خواهد. حتی شاید پدر فرزند خویش را در شرایط سختی قرار دهد که این به‌دلیل عشق و محبّت پدر به فرزندش است. هم‌چنان‌که خداوند می‌فرمایند: اگر فرزندتان از شما ماهی طلب کند در دستش ماری قرار می‌دهید؟! یا این‌که اگر نان طلب کند، سنگ؟! همان‌طور که شما بهترین‌ها را در اختیار فرزندان خود می‌گذارید، خداوند که پدری مهربان و حکیم است چگونه ممکن است چیزی ناپسند در اختیار فرزندانش قرار دهد؟! پس باید مطمئن باشیم و ایمان داشته باشیم که او خداوند قادر و حکیم است و بهترین‌ها را بیشتر از آن‌که خود بدانیم در اختیارمان می‌گذارد و ما را از خودمان بیشتر می‌شناسند و بیشتر دوست می‌دارد. در اصل دوستی خودمان نسبت به خویش بیشتر همچون دوستی خاله خرسه است ولی دوستی خداوند دوستی حقیقی است. پس آرزوهایمان را بر آرزوهای او منطبق کنیم و آن‌چه را که او برایمان می‌خواهد بخواهیم و آن‌چه را که او بر ما ناپسند می‌شمارد نخواهیم و همیشه دعایمان این‌گونه باشد که ای خدائی که در آسمانی نام تو مقدّس، اراده تو همچنان که در آسمان است بر زمین نیز بر ما باشد، نان و روزی کافی روزانه ما را به ما عطا کن، گناهان ما را ببخش همان‌گونه که ما خطاکاران خود را می‌بخشیم و ما را در آزمایش میاور بلکه از شیطان و شرور رهائی ده. زیرا قدرت و جلال تا ابد الآباد از آن توست.آمین

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
مثبت‌اندیشی

اینجا بشنوید

۱ـ خوش‌بینی و مثبت‌اندیشی به چه معناست؟

خوش‌بینی به معنی این نیست که همه چیز را خوب ببینیم و خود را فریب دهیم، بلکه یعنی همه چیز را آنطور که هست ببینیم، نه این‌که عینک خاصی برچشم بزنیم که همه چیز را (برایمان) تحریف کند و به‌گونه‌ای ایده‌ال بر ما نمایان سازد بلکه عینکی برچشم زنیم که همه چیز را به وضوح آنگونه که هست ببینیم و بتوانیم قدرت پذیرش خود را بالا برده و پذیرای پیرامون خود باشیم و هوشیار باشیم که اراده خداوند همیشه بهترین و ایده‌آل‌ترین است. خوش‌بینی حقیقی یعنی ایمان به این‌که خداوند جزبه خیریت ما عمل نمی‌کند و آن‌چه که اتّفاق می‌افتد اگر اراده خداوند است و به واسطه کوتاهی و تنبلی و نابخردی ما نیست، خوب است. هرچند باید آگاه بود که عمل و خرد ما همیشه ناقص است و تنها عمل و خرد خداوند کامل و بی‌نقص است.

به قول خداوند که می‌فرماید: او خالق اندیشه‌هاست و از اسرار دل‌هایتان و هرآنچه که شما انجام می‌دهید آگاه است. باید تمامی زندگی و وجودمان را به او بسپاریم و تمام توکلمان بر او باشد و ایمان داشته باشیم که از تمامی وجودمان حتی از تعداد موهای سرما و سلول‌های بدنمان نیز آگاه است و هیچ‌چیز بر او پوشیده نیست و او قادر بر همه چیز است. البته تا جائی که او به ما آگاهی و بینش می‌دهد آن را به‌کار می‌گیریم و براساس نیروئی که به ما می‌دهد عمل می‌کنیم و از تنبلی دوری کرده و خوش بین هستیم که او هرگز ما را به حال خود رها نمی‌کند و ما را بیش از آن‌که خود دوست بداریم، دوست دارد. خداوند ما را چنان دوست دارد که حتی تصوّر آن برایمان غیرقابل باور است. او خدایگونه،  ما را دوست دارد.

۲ـ آیا خوش‌بینی و ساده‌لوحی به یک معناست؟

انسان‌خوش‌بین، انسانی ساده‌لوح نیست و بالعکس انسان ساده‌لوح نمی‌تواند خوش‌بین باشد. ساده‌لوح کسی است که به سادگی فریب می‌خورد و زود باور است ولی خوش‌بین چنین نیست و حقیقت را می‌بیند و هرگز زود باور نیست ولی چون حقیقت را به وضوح می‌بیند آن را باور می‌کند. ممکن است شخص ساده‌لوح به‌نظر خوش‌بین و مثبت‌اندیش آید ولی در باطن بسیار متفاوتند. شخص خوش‌بین براساس ایمان می‌نگرد ولی ساده‌لوح نه براساس ایمان که براساس حماقت و بدون اندیشه و فکر عمل می‌کند. هم‌چنین کسی که ساده‌لوح است به همه چیز به دیده مثبت نگاه می‌‌کند درصورتی‌که همه چیز مثبت نیستند ولی به آن‌چه که منفی هستند چگونه باید نظر کرد؟ آیا آن‌چه که منفی هست و باعث رنجش ما می‌شوند باید به دیده مثبت بنگریم؟ چگونه می‌توان بدون این‌که ساده‌لوحانه آن را مثبت فرض کنیم به دیده خوش بر آن‌ها نظر کنیم؟ آن‌چه که باعث آزار ما می‌شوند و از نظرمان منفی هستند، فقط از طریق ایمان به خداوند می‌توانیم به دیده مثبت بنگریم. مثلاً وقتی به نیمه پر یا خالی یک لیوان نگاه می‌کنیم از دید ساده‌لوحانه باید بگوئیم همه لیوان پر است درصورتی‌که چنین نیست ولی تکلیف نیمه خالی لیوان چه می‌شود؟ چگونه به آن نگاه کنیم که باعث آزارمان نگردد؟ در اینجاست که با ایمان به خداوند بر نقص و کوچکی خود پی می‌بریم و بر کامل بودن خداوند آگاه می‌شویم و هم‌چنین می‌فهمیم که نیمه پر هم نه از ما که از خداوند است و اوست که می‌تواند وجودمان را پر ساخته و سرشار کند.

۳ـ فرد خوش‌بین در زندگی موفق‌تر است یا شخص بدبین؟

مسلماً فرد خوش‌بین زندگی موفق‌تری دارد. شخص بدبین قادر به تجربهه بسیاری از مسائل زندگی نیست. او به‌دلیل ترس و عدم اعتماد و بدبینی همیشه از تجربه روبه‌رو شدن با بسیاری از مسائل خودداری می‌کند و کمتر ریسک کرده و زندگی خود را به خطر نمی‌اندازد. ولی شخص خوش‌بین تجربه می‌کند و در میان زندگی شناور است. از چیزی نمی‌ترسد و اگر بترسد با آن‌ها مواجه می‌شود. یکی زیرا ایمان دارد و زندگی را محدود به مادیات نمی‌داند و دیگر این‌که زندگی را صحنه تجربه دانسته و آن را همچون کلاس درس به‌کار می‌گیرد. از طرفی دیگر فرد خوش‌بین با عدم بدبینی انرژی کمتری هدر می‌دهد و احساسات منفی در او کمتر رشد کرده و با آرامش بیشتر زندگی می‌کند و بر مشکلات فائق می‌آید و هم‌چنین فرد خوش‌بین با دیدن حقیقت می‌تواند بهتر با واقعیت روبه‌رو شود و به قول مولانا که می‌گوید:

ایا ای دل برآور سر، که چشم توست روشنتر      بمال آن چشم و خوش بنگر که بینی هرچه آن باشد.

همان‌طور که گفتیم خوش‌بینی یعنی شناخت خداوند و خویشتن و کسی که به شناخت برسد خوش‌بین می‌شود. من فکر می‌کنم اگر به خوش‌بینی چنین بنگریم و آن را ساده‌لوحی فرض نکنیم باعث خوشبختی ما می‌شود والا بهتر است که همان بدبین بمانیم. چون خوش‌بینی حقیقی همان است که سهراب سپهری می‌گوید: چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید. یعنی این‌که اندیشه‌‌هایمان را باید عوض کنیم و جور دیگر بیندیشیم که احساس خوشبختی و خوش‌بینی کنیم و از خداوند بخواهیم زیرا خداوند می‌فرماید: خداوند به تو چنان اندیشه‌ای خردمند و بینشی روشن می‌دهد که هیچ‌کس مثل تو نداشته و نخواهد داشت.

۴ـ ایمان به خداوند چگونه می‌تواند بر بینش ما در زندگی تأثیر بگذارد؟

ایمان به خداوند باعث مثبت‌اندیشی بیشتر انسان می‌گردد و شخص با ایمان همه چیز را در ید قدرت خداوند می‌بیند و خداوند همچون کوهی استوار برای شخص ایمان‌دار است که او به‌راحتی می‌تواند با اطمینان به او تکیه کند و همه چیز را آنگونه که هستند ببیند و بپذیرد. در حقیقت مثبت‌اندیشی شخص ایمان‌دار به‌دلیل توکّل کاملش به خداوند بسیار متفاوت است. ایمان در زندگی باعث می‌گردد که همه اراده‌های خداوند را به خیریت خود دانسته و این نکته موجب مثبت‌اندیشی فرد ایمان‌دار می‌گردد. در واقع وقتی همه رویداد‌های زندگی به خیریت ماست این یک طرز فکر حقیقی و مثبت است. ما اگر همه اتّفاق‌ها را به نفع خود بدانیم و هیچ دشمنی را بر خود پیروز نشماریم و خود را همیشه در پناه بزرگ‌ترین قدرت عالم ببینیم، احساس امنیّت و راحتی خواهیم کرد و نتیجه این احساس در زندگی مثبت‌اندیشی است. ولی شخصی که ایمان به خداوند ندارد باید همه بارها را به تنهائی به دوش بکشد، از همگی می‌ترسد احساس امنیّت و راحتی ندارد و به همه اشیاء و افراد با شک و تردید و عدم اطمینان نگاه می‌کند، همه تکیه‌اش به شغل و اعتبار و حساب بانکی‌اش در جامعه باید باشد و همیشه نگران این‌است‌که آن را از دست بدهد. باید انواع بیمه‌های مختلف را انجام دهد که اگر اتفاقی افتاد کسی یا کسانی باشند که حمایتش کنند و با این حال مطمئن نیست. واقعاً چنین زندگی‌ای نمی‌تواند با خوش‌بینی همراه باشد. چون طبیعت دنیا و مادیات خوش‌بینی نیست ولی اصالت و طبیعت روحانیت و معنویت با‌ خوش‌بینی و مثبت‌اندیشی همراه است.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
حضور خداوند

اینجا بشنوید



۱ـ حضور خداوند را چگونه می‌توانیم احساس کنیم؟

ما وقتی حضور یک مادیت را در زندگی خود می‌خواهیم حس کنیم، توسط یکی از حواس پنجگانه خویش تجربه می‌کنیم، ولی حضور خداوند را نیز آیا می‌توان با حواس پنجگانه تجربه کرد؟

بسیاری از ما زمانی‌که به بن‌بست می‌رسیم و هیچ چاره‌ای نداریم، به خداوند رو می‌آوریم و از او کمک می‌خواهیم، حتی اگر خدا را قبول نداشته باشیم، به‌دلیل فرهنگ و آموزش‌هایمان خدا را صدا می‌زنیم. خودآگاه یا ناخودآگاه و به محض این‌که ابراز عجز و ناتوانی می‌کنیم، گوئی خود‌به‌خود گره از کار گشوده شده و احساس می‌کنیم که مشکلمان در حال حل شدن است. این می‌تواند تجربه‌ای از حضور خداوند باشد. شاید خداوند را نبینیم یا لمس نکنیم، ولی حضورش را در کارمان احساس می‌کنیم. البته زمان‌هائی هم هست که روزها، ماه‌ها و حتی سال‌ها از خداوند چیزی را می‌خواهیم ولی به‌دست نمی‌آوریم و حتی گاهی ناامید شده و از دعا و خواسته خود دست برمی‌داریم و حتی ممکن است به وجودش شک کنیم، ولی حتی وقتی شک می‌کنیم زمان‌هایی را در زندگی به یاد می‌آوریم که حضورش را احساس کرده ایم و این سؤال به‌وجود می‌آید که خدایا چرا به من پاسخ نمی‌دهی؟ لطفاً تنهایم نگذار! تجربه خداوند در زندگی یک موضوع شخصی است و هر کسی تجربه‌ای متفاوت از آن دارد. خداوند خود را بر هر کسی به نوعی آشکار می‌سازد ولی بسیار عالی است که خداوند را هنگام راحتی، نه زمانی‌که به مشکل و بن‌بست می‌رسیم به یاد آوریم و با او خلوت کنیم، تا حضورش را بهتر احساس کنیم، نه این‌که فقط در هنگام مشکلات و سختی‌ها.

۲ـ آیا غرق شدن در مادیات، حضور خداوند را در زندگی ما کم رنگ نخواهد کرد؟

خداوند می‌فرماید همان‌طور که یک بنده نمی‌تواند دو ارباب داشته باشد، شما هم نمی‌توانید بنده دو ارباب باشید و هم پول را دوست بدارید و هم خدا را. کسی که مادیات و دنیا را دوست دارد ورودش به پادشاهی خداوند، دشوارتر است از این‌که یک شتر بخواهد از سوراخ سوزن عبور کند. البته برای خداوند هر چیزی ممکن است. در حقیقت باید گفت غرق شدن در مادیات حضور خداوند را در زندگی ما کم رنگ نمی‌کند ولی کسی که در مادیات غرق شود، حضور خداوند را کمتر احساس خواهد کرد. خداوند همچون نسیم خنک بهاری است، کسی که شال و کلاه مادی به سر و تن بپوشاند این نسیم را احساس نخواهد کرد و این بدان معنی نیست که وزیدن نسیم برایش کمتر شده است، بلکه او احساس نمی‌کند و تا زمانی‌که خود نخواهد و از این حجاب و پوشش بیرون نیاید آن را احساس نمی‌کند، مگر این‌که این نسیم تبدیل به باد و طوفان گردد و وجود و زندگیش به لرزش افتد و دچار تلاطم گردد تا شاید به خود آید البته این هم گاهی مؤثر نیست. ولی حضور خداوند هرگز در زندگیمان کمرنگ نخواهد شد.

۳ـ آیا بدون خداوند می‌توان زندگی کرد؟

این مثل آن است که بگوئیم آیا بدون نفس کشیدن می‌توان زندگی کرد؟ شاید از وجود تنفس خود غافل باشیم ولی همواره تنفس هست. نفس که قطع شود زندگی بی‌معنی می‌شود و انسان می‌میرد ولی خدا را شکر که خداوند همواره حضور دارد و حتی اگر تنفس قطع گردد، حضورش هرگز قطع نمی‌شود. زندگی بدون خداوند، پوچ و بی‌معنی است. حتی تصوّر این‌که خداوند در زندگی نیست باعث افسردگی و پوچی می‌شود.

۴ـ بهترین راه شناخت خداوند چیست؟

بهترین راه شناخت خداوند شناخت خویشتن است. ما چون شبیه خداوند آفریده شده‌ایم وقتی خود را بشناسیم، به شناخت خدا نیز نائل می‌شویم. برای شناخت خویشتن خوب است که کادر خاصی (مثل مذهب یا اعتقادات و عادات ویژه‌ای یا ملیت و نژاد به‌خصوصی) قائل نشویم و خود را در چارچوب آن‌ها محدود نکنیم. چون قبل از هر چیز باید بدانیم که انسان همچون خداوند بوده و محدود نیست، ما همچون خداوند نامحدود هستیم . میتوان گفت که یک قطره از آب اقیانوس همان خواص و ویژگی های کل اقیانوس را داراست ،فقط درابعاد کوچکتر.ویایک نقطه را درنظر می گیریم، یک نقطه هرچقدر هم کوچک از میلیون‌ها ذره کوچک‌تر و هر ذره از میلیون‌ها ذره کوچک‌تر تشکیل شده است. پس کوچکی یا بزرگی یک نقطه باعث محدودیت آن نمی‌شود و هر نقطه‌ای به بی‌نهایت وصل است. از یک طرف به بی‌نهایت بزرگ و از طرفی به بی‌نهایت کوچک ولی اندازه آن‌ها نیز نسبی بوده و هر قدر کوچک دلیل بر کوچکی یا هر قدر بزرگ دلیل بر بزرگی آن نیست. به‌همین ترتیب ما دارای عالم بیرون و دنیای مادی که به بی‌نهایت اتّصال دارد و هم‌چنین عالم درون و دنیای روحانی که به بی‌نهایت وصل است هستیم و این دو همچون دو کفه ترازو و یا دو بال پرنده عمل کرده و ما را به پرواز درمی‌آورند. شناخت این بی‌نهایت، شناخت خداوند است و یا به‌عبارتی دیگر آگاهی بر این اتّصال و حضور در این بی‌نهایت شناخت خداوند محسوب می‌شود و آن هم فقط از طریق خود خداوند میسّر است که به این شناخت و آگاهی برسیم و باید دعا کنیم و همواره از او بخواهیم که ما را بر این هوشیار و آگاه سازد.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
زندگی پسندیده

اینجا بشنوید۱

317838_193693797368333_111448215592892_462180_1241410078_n

۱ـ زندگی پسندیده چگونه زندگی‌ای است؟

زندگی همچون اقیانوس است و این مثل آن است که بگوئیم اقیانوس پسندیده چگونه اقیانوسی است؟ باید بگوئیم اقیانوس، پسندیده است ولی از نقطه نظرهای متفاوت حالت پسندیده اقیانوس برای هر کسی متفاوت است. مثلاً کسی که می‌خواهد موج‌سواری کند، حالت مواج اقیانوس را پسندیده می‌داند ولی کسی که می‌خواهد شنا کند، اقیانوسی آرام را پسندیده می‌داند.

از طرف دیگر زندگی همچون رودخانه‌ای است که ما را به منزلگاه مقصود می‌رساند. پس باید هوشیار باشیم که برخلاف آن حرکت نکرده و با آن همسو باشیم.

 یعنی این‌قدر سعی نکنیم زندگی را بسازیم، بلکه اجازه دهیم زندگی ما را بسازد.

 و دیگر این‌که زندگی صحنه جنگ و مبارزه نیست بلکه صحنه سازش و مصالحه است.

زندگی پسندیده یعنی این‌که درست زندگی کنیم، نه این‌که زندگی را درست کنیم .

 درست زندگی کردن یعنی در نور زیستن و طبق اراده خداوند زیست، نه این‌که سعی کنیم اراده خداوند را تغییر دهیم و هم‌چنین زندگی قبل از ما بوده و بعد از ما هم خواهد‌بود و فقط محدود به این حیات جسمانی‌مان نیست، بلکه بسیار بزرگ‌تر از این‌هاست.

۲ـ آیا زندگی فقط محدود به خوراک و پوشاک است؟

زندگی اگر محدود به خوراک و پوشاک باشد، پست‌ترین نوع زندگی را برگزیده‌ایم. چون در حقیقت چنین روشی زندگی نیست بلکه بی‌نوائی است. در زندگی البته نیاز به خوراک و پوشاک هست ولی خوراک و پوشاک زندگی نیست، بلکه جزء لوازم زندگی هستند. خوراک و پوشاک همچون قایقی است که بر رودخانه زندگی بر آن سواریم و به‌سوی مقصد خود در حرکتیم ولی خود این قایق مقصد نیست بلکه وسیله حرکت است. البته این قایق می‌تواند ساده یا مجلل باشد ولی در هر صورت به‌وسیله آن به مقصد خواهیم رسید چه ساده و چه پرزرق وبرق، ولی باید هوشیار بود که تجمل این قایق باعث فراموشی و جلب توجّه‌مان به خود نباشد که از اصل موضوع غافل شویم، بلکه باید هوشیار باشیم که همیشه قایق را در مسیر درست رودخانه هدایت کنیم که به سرمنزل مقصود برسیم.

و از طرفی دیگر این طرز فکر که زندگی محدود به خوراک و پوشاک است بزرگ‌ترین توهین به خداوند مهربان است زیرا او که به این عظمت است آیا می‌تواند از خلقت انسان‌ها چنین هدف کوچک و بیهوده‌ای داشته باشد؟!

۳ـ اگر زندگی محدود به این جهان مادی باشد آیا احساس پوچی نخواهیم کرد؟

مسلما چنین خواهد‌بود. چون در حقیقت زندگی محدود به این جهان مادی نیست و این جهان مادی بخش کوچکی از زندگی است. زندگی بسیار بزرگ‌تر از این جهان مادی بوده و مسلماً کسی که زندگی را محدود به این جهان مادی بداند، دچار پوچی و افسردگی می‌شود. چون چنین افرادی زندگی خود را بسیار کوتاه و بی‌مفهوم خواهند دید. از طرفی دیگر کسی که زندگی خود را محدود به این دنیای مادی ببیند، ممکن است دست به هر کاری بزند و باعث هلاکت خودو دیگران بشود. چون می‌گوید همین چند روز بیشتر نیستیم، پس هر کاری که می‌خواهیم بکنیم.

ببینید، اگر به هر نقطه‌ای نگاه کنیم هیچ یک از این نقاط از یک نقطه تشکیل نشده، حتی ریزترین نقطه از میلیون‌ها نقطه و الی آخر. پس می‌بینیم در این جهان مادی نیز، محدودیت وجود ندارد تا چه رسد به این‌که زندگی به این نقطه مادی یعنی جهان مادی محدود گردد. در مقیاس بزرگ‌تر می‌بینیم که هر کهکشان در فضای بی‌کران از میلیون‌ها ستاره و سیّاره وهر کدام نیز از میلیون‌ها ذرات دیگر که در هم شناورند تشکیل شده‌اند. پس می‌بینیم که هیچ محدودیتی از نقطه نظر مادی نیز وجود ندارد. ما در یک دنیای نامحدود زندگی می‌کنیم و زندگی ما نیز نامحدود است ولی اگر زندگی خود را به‌دلیل دیدگاه نادرست از این نامحدود جدا کنیم و خود را یک موجود محدود بدانیم دچار پوچی و سردرگمی شده چون از حقیقت دور مانده‌ایم و حقیقت چیزی نیست جز، خداوند.

۴ـ ایمان به خداوند در زندگی افراد چه تأثیری دارد؟

ایمان به خداوند ما را به نامحدود وصل می‌کند که اصالت و حقیقتمان است. همچون قطره‌ای که در تنهائی نابود می‌شود و هیچ قدرتی ندارد ولی در وصال به دریا و رودخانه به جریان درآمده و دارای حرکات و صدا می‌گردد. پس با ایمان به خداوند و اعتماد به او به خود اجازه می‌دهیم که به وصال این اقیانوس بی‌کران رسیده و به تمام نیروهای خود دست یابیم و دچار سردرگمی، افسردگی و پوچی نشویم. با ایمان به خداوند ارتباط خود را با درون و بیرون به‌درستی پیدا می‌کنیم و می‌توانیم خود را پیدا کنیم، وگرنه  دچار سرگشتی و گم‌گشتگی می‌شویم.

خداوند است که تنها پازل گم‌گشته وجودمان است و تا زمانی‌که به این پازل رجوع نکنیم نمی‌توانیم زندگی خود را نجات بخشیم و همیشه یک چیزی در زندگی خود، چیزی کم داریم. پس بیائیم با هم به‌سوی او برگردیم و فقط از او یاری و کمک بخواهیم که اوست تنها یاری دهنده همه گمشدگان.

ارسال در فیس بوک
» دیدگاه ۴
سرقت
 
اینجا بشنوید


images (39)

۱ـ آیا دزدی فقط از دیوار مردم بالا رفتن است؟

دزدی یعنی آن‌چه که متعلّق به ما نیست و حرص و طمع و چشم‌داشت به اموال دیگران. البته فقط از دیوار مردم بالا رفتن نیست. ممکن است یک شیء یا وسیله‌ای متعلّق به ما نباشد و بدون اجازه از آن استفاده کنیم که این هم دزدی محسوب می‌شود یا این‌که مکانی متعلّق به ما نیست، اگر آن مکان را مورد استفاده قرار دهیم و از مالکش اجازه نگریم، آن هم دزدی محسوب می‌شود. هم‌چنین ممکن است زمان و وقتمان متعلّق به خودمان نباشد و کسی بخشی از وقتمان را برای امورات خود از ما خریده باشد و ما را استخدام کرده باشد. باز هم اگر بدون اجازه از وقتی‌که در رهن صاحب کارمان است استفاده شخصی کنیم در وقت دزدی کرده‌ایم. پس می‌بینیم که آن‌چه متعلّق به ما نیست، باید اوّل اجازه بگیریم و سپس به اندازه‌ای که به ما اجازه داده شده است نه بیشتر، استفاده کنیم. آیا نه این‌که اگر چنین زندگی کنیم باعث آرامش خود و دیگران خواهیم بود و باعث شادکامی خود و دیگران می‌شویم. پس بیائیم با یک جمله کوچک و گرفتن اجازه نسبت به آن‌چه که متعلّق به ما نیست، باعث آرامش و شادی خود و دیگران باشیم. اگر اجازه ندادند به حق خود قانع باشیم و پای خود را فراتر از آن‌چه که در اصل خداوند در اختیارمان قرار داده است نگذاریم. زیرا او ما را از هرکسی بهتر می‌شناسند و براساس شناخت و حکمت خدائی خود به ما فضا داده است، هم‌چنان‌که ما به فرزندانمان براساس شناختی که نسبت به آن‌ها داریم به آن‌ها میدان می‌دهیم، چون می‌دانیم که بیش از آن یا کمتر از آن برایشان مفید نیست.

۲ـ عامل اصلی دزد شدن چیست؟

من فکر می‌کنم عامل اصلی دزد شدن، عدم قناعت به حق خویشتن است. عدم مناعت طبع و قناعت باعث می‌شود که افراد به فکر این بیفتد که از آن‌چه که متعلّق به آن‌ها نیست بدون اجازه گرفتن استفاده کرده و به آن دستبرد بزنند. البته خود این، نتیجه بی‌ایمانی است. کسی که ایمان به روحانیت و عالم معنی دارد، خود‌به‌خود به قناعت و مناعت طبع خواهد رسید. البته عوامل دیگری چون فقر اجتماعی و سیستم حکومتی نیز در ایجاد این بیماری مؤثر است. یک عامل مهم دیگری هم به نام تنبلی هست که انسانها را به دزدی می کشاند . شخص تنبل می خواهد یک شبه پول راحتی بدون زحمت بدست آورد و چندصباحی بخورد وبخوابد. درهرصورت، عامل اصلی در درون هر فرد است. دیگر عوامل به آن کمک می‌کند و باعث تقویت آن می‌گردد والا اگر شخصی از نظر معنوی رشد کند و انسانی خود ساخته گردد و همسایه خود را همچون خود دوست بدارد هرگز دست به دزدی نخواهد زد و من فکر می‌کنم عامل اصلی این بیماری را باید در خود جستجو کرد نه در بیرون؛ هرچند عوامل بیرونی می‌توانند محرک آن باشند. مثل کسی که مریض است و بوی خاصی یا غذای خاصی باعث تحریک بیماریش می‌گردد ولی اصل بیماری را باید در درون بیمار جستجو کرد.

۳ـ «آدم گرسنه دین و ایمان ندارد» آیا چنین نظریه‌ای صحیح است؟

من فکر می‌کنم آدم با ایمان هرچند گرسنه باز هم دین و ایمان دارد و آدم بی ایمان هرچند سیر باشد بازهم دین و ایمان ندارد و این دو به هم ربطی ندارند ولی ریسمان خوبی است برای کسانی که در جامعه گاهی به آن چنگ زنند و از زیر بار مسئولیت ایمانی خود فرار کنند. البته بسیاری فقر را در جامعه عامل دزدی و بزهکاری‌های اجتماعی می‌دانند.  فقر اجتماعی به این بیماری اجتماعی کمک می‌کند، ولی به‌نظر من به هر شخص باید به‌گونه‌ای فردی بنگریم و هریک از ما مسئول اعمال خود هستیم. هرچند اعمال تک‌تک ما بر هم مؤثر است ولی من نمی‌توانم بگویم چون برادرم یا خواهرم یا همسایه‌ام چنین کرد و چنان، من هم چنین می‌کنم. هر انسانی مسئول اعمال خود است. البته بعد از این‌که خود را مورد بررسی قرار دادیم و به سلامت روح وروان رسیدیم می‌توانیم بگوئیم که نسبت به دیگران هم مسئولیم و در حقیقت هم‌چنین است ولی ما تا زمانی‌که نسبت به خود مسئول نباشیم و خود را مورد تربیت قرار ندهیم، نمی‌توانیم نسبت به دیگران مسئولیت‌پذیر بوده و آن‌ها را مورد محبّت قرار دهیم. از طرفی دیگر می‌بینیم که دین و ایمان امروزه در فقرا و نیازمندان بیشتر از متمولین است، پس باز هم می‌بینیم که انسان گرسنه، دین و ایمان ندارد نمی‌تواند صحیح باشد و بسیاری اوقات انسان‌های گرسنه و فقرا که همه درها به رویشان بسته شده است  بیشتر به خداوند ایمان می‌آورند. البته چقدر عالیست که هنگام سیری و راحتی به‌سوی دین و ایمان رو آوریم نه از روی اجبار و بسته بودن همه درها.

۴ـ با یک سارق چگونه باید رفتار کرد؟

با یک سارق اوّل از همه نباید به‌عنوان یک مجرم برخورد شود، بلکه به‌عنوان یک بیمار و یک بیمار همیشه باید تحت درمان قرار گیرد نه مجازات. شاید بگوئید این غیرممکن است و بسیاری از سارقین به‌دلیل ترس از مجازات از دزدی خودداری می‌کنند. ولی در عمل می‌بینیم که ترس از مجازات سارقین را به راه‌های جدیدی وا می‌دارد نه به خودداری از آن.

 پس اگر به درمان آن‌ها بپردازیم، پس از مدتی در جامعه ریشه‌کن خواهند شد.

بهترین راه درمان این‌است‌که آن‌ها را کمک کنیم که به درون خود سفر کرده و با محیط معنوی آشنا شوند. به آن‌ها کمک کنیم که با معنویت انس بگیرند، البته نه با اجرای احکام خشک دینی و حکم بر حکم گذاشتن، بلکه با روش‌های حکیمانه‌تر؛ روش‌هائی که انسان را کمک کند که همچون کودک باشند. هرچه انسان به کودکی خود نزدیک‌تر شود، قابل تغییرپذیری بیشتریست و هم‌چنین پذیرای درمان خواهد‌بود. باید در این مورد به‌جای تجهیز زندان‌ها، کلینیک‌های روان‌درمانی ومراکز معنوی را تجهیز کنیم و به‌جای نگهبان و پلیس کادر پزشکی و پزشکان خود را مجهز کرده و برای این‌گونه افراد دوره‌های خاص درمانی و مراقبت‌های ویژه را ایجاد کنیم و تا زمانی‌که کاملاً بهبود نیافته‌اند آن‌ها را از ورود به جامعه باز داریم.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
کاهلی
 
اینجا بشنوید

[ti_audio media=”1752″]

[ti_audio media=”1753″]

images (27)

۱ـ تنبلی چگونه به‌وجود می‌آید؟

تنبلی اصولاً ریشه در خودخواهی دارد و شخص تنبل معمولاً شخصی است که جز به خود به چیزی دیگر نمی‌اندیشد، از طرفی دیگر اشخاص تنبل اکثراً افرادی افسرده و بی‌حوصله نیز می‌باشند پس می‌تونیم بگیم که تنبلی ریشه در بیماری‌های مختلفی دارد که همه آن‌ها بیماری‌های روحی روانی هستند. خیلی جالب است که خودخواهی ریشه بسیاری از این مشکلات روحی است. خداوند در بزرگ‌ترین حکمش می‌فرماید: همسایه‌ات را همچون خویشتن دوست بدار. خوب وقتی ما همسایه به معنی کناری خود یا کسی که نزدیک ماست را به اندازه خود دوست بداریم به‌تدریج از خودخواهی فاصله گرفته و به سلامت روح و روان دست می‌یابیم. ولی قبل از این در حکم بزرگش می‌گوید: خداوند خود را با تمامی جان، با تمامی قلب و ذهن دوست بدار و این دو مکمّل یکدیگر خواهند بود و می‌گوید اگر این دو حکم را نگه داری تمام احکام را تو نگه‌داشته‌ای و نیازی به هیچ فرمان و حکمی نداری. یعنی اوّل خدای خود را با تمامی وجود، قلب و ذهن دوست بدار و دوم همسایه‌ات را یعنی کسی که در کنار و نزدیکی توست همچون خود دوست داشته باش. اولین اتفاقی که به واسطه این می‌افتد، خودخواهی در ما تمام شده و بعد از آن تنبلی از وجودمان رخت بربسته و رهایمان می‌کند. پس بیائیم به‌جای حکم بر حکم گذاشتن و داشتن هزاران کتاب قانون و غیره فقط به دو حکم خداوند برای رهائی از تمام بیماری‌ها و بند‌های درونی و بیرونی عمل کرده اوّل خدای خود را با تمام جان، قلب و ذهن دوست بداریم و دوم همسایه خود را هم‌چون خویشتن دانسته و دوست داشته باشیم.

۲ـ شخص تنبل در زندگی‌اش دچار چه مشکلاتی می‌شود؟

شخص تنبل در زندگیش دچار سختی‌های بسیاری شده و مهّم‌ترین سختی این‌که نمی‌تواند به‌همراه شادکامی زندگی کند، چون همیشه کارهایش را به فردا می‌افکند و کسی که کارهایش به تعویق بیفتد توگوئی که زندگی نمی‌کند. چنین شخصی در اصل انگار که مرده است و زنده نیست چون هیچ‌وقت کارهایش را به‌موقع انجام نمی‌دهد و همیشه کار امروز را به فردا می‌افکند و این فردا هرگز فرا نخواهد رسید. ما اگر امور امروز را به فردا افکنیم، خوب امور فردا را نیز به پس فردا، این چنین زندگی‌ای، مشقت‌بار خواهد‌بود. چنین شخصی در زندگیش موفق نخواهد بود و خودش و تمام کسانی که با او در ارتباط هستند دچار رنج می‌شوند. پس بیائیم با هم برای تمام چنین اشخاصی دعا کنیم و از خداوند بخواهیم که آن‌ها را از این زندگی مشقت‌بار نجات دهد و خود نیز سعی کنیم الگوی مناسبی برای آن‌ها باشیم تا آن‌ها هم بتوانند از زندگی خود بهره گرفته و لذّت  ببرند و اگر زمانی ما هم دچار این مشکل شدیم، از خداوند بخواهیم که به ما کمک کند که او تنها یاری‌رسان و کمک‌کننده همه درماندگان است و حلال تمام مشکلات و هیچ‌وقت به خدا نگوئیم مشکل بزرگی داریم، بلکه به مشکلات بگوئیم چه خدای بزرگی داریم.

۳ـ آیا تنبلی ارثی است یا اکتسابی؟

تنبلی اکتسابی است و به عنوان نوعی بیماری روحی می‌توانم به آن نگاه کنم. فرزندان همیشه به والدین و نزدیکان خود نگاه می‌کنند و الگوبرداری می‌کنند و کمتر به نصایح و حرف‌هائی که به آن‌ها می‌زنیم توجّه دارند. به‌خصوص اگر آن‌چه را که می‌گوئیم با اعمالمان متفاوت باشد، تأثیر بسیار مخرب و نادرستی بر فرزندانمان خواهد داشت. پس بهتر است که قبل از این‌که به آن‌ها چیزی بگوئیم و نصیحتی بکنیم. ببینیم آن‌چه که می‌خواهیم بگوئیم خود به آن عمل می‌کنیم یا نه؟ اگر چنین نیست، بهتر است ابتدا به آن عمل کنیم و سپس خواهیم دید که بدون این‌که حتی حرفی بزنیم، بر آن‌ها تأثیر گذاشته و از ما الگوبرداری می‌کنند. بله، تنبلی به‌نظر من یک رفتاری است که چون ریشه در خودخواهی و خودپسندی دارد وقتی فرزندانمان دچار خودخواهی شوند، خود‌به‌خود تنبلی هم در آن‌ها جان گرفته و رشد خواهد کرد. پس قبل از تنبلی باید مراقب خودخواهی و خودپسندی خود باشیم تا فرزندانمان نیز از این خطر دور بمانند.

۴ـ بهترین راه‌حل رهائی از درد تنبلی چیست؟

بهترین راه‌حل رهائی از تنبلی عمل به بزرگ‌ترین حکم خداوند است.

اوّل این‌که خدای خود را با تمامی جان، قلب و ذهن دوست بداریم و دوم این‌که همسایه خود را همچون خویشتن دوست بداریم. این دو مکمّل همدیگر هستند، چون ما زمانی می‌توانیم دیگران را همچون خویش دوست بداریم که از خودخواهی دست بکشیم و نمی‌توانیم از خودخواهی دست بکشیم مگر این‌که خدای خود را با تمامی وجود دوست بداریم. ما زمانی‌که واقعاً خدای خود را با تمامی وجود عاشق باشیم، به‌خاطر خدا می‌توانیم دست از خواسته‌های خود برداریم و به‌خاطر او می‌توانیم هرکاری که برایمان دشوار باشد انجام دهیم و بدون اجرای اولین فرمان یعنی عشق به خدا، امکان گذشتن از خواسته‌های شخصی و مادی کاری دشوار است. بعد از این‌که از خواسته‌های خود بتوانیم صرف‌نظر کنیم، می‌توانیم همسایه خود را همچون خود دوست بداریم. همسایه منظور فقط همسایه دیوار به دیوار خانه‌مان نیست، بلکه منظور تمام نزدیکان، دوستان و همشهریان است. از فرزندان و همسرمان گرفته یا دورترین کسی که با او مواجه می‌شویم. پس دراین‌صورت است که از خودخواهی رها شده و می‌توانیم به آزادی برسیم. چون خودپسندی همچون زندانی است که تنبلی عدم تحرّک در این زندان انفرادی می‌باشد. پس باید اوّل خود را از زندان خودپسندی برهانیم تا بتوانیم به تحرّک و زندگی‌ای آزادانه دست یابیم.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
ارتباط با همسر

 

اینجا بشنوید


hand

۱ـ چگونه می‌توان یک همسر مناسب انتخاب کرد؟

برای انتخاب همسر، اوّل باید به سن بلوغ رسید و سن بلوغ شامل جسمانی و دیگر رشد روحانی است. همه انسان‌ها در سن مشخصی به بلوغ جسمانی می‌رسند ولی بلوغ روحانی به خودی خود به‌دست نمی‌آید و باید برایش سعی کنیم. چه بسیارند کسانی که حتی تا آخر عمر هم به بلوغ روحانی نمی‌رسند. کسی که به بلوغ روحی نرسد در انتخاب همسر همچون کودکی رفتار کرده و باعث آزار خود و خانواده‌اش می‌گردد. بلوغ روحانی مختص انسان است و تنها عامل جداکننده انسان از دیگر موجودات می‌باشد. کسی که برای بلوغ روحانی خود سعی نکند همچون انسانی عقب‌افتاده که سال‌ها در سن کودکی باقی می‌ماند، خواهد‌بود و توان داشتن یک زندگی شاد و شایسته را نخواهد داشت و مسلماً کسی که چه در جسم و چه در روح هنوز بالغ نشده توان انتخاب همسر را نداشته و ملاک و معیارهایش نابالغ بوده و ارتباطش نیز با همسرش ارتباطی نه از روی آگاهی بلکه از روی جهالت است و نمی‌توانند با هم زندگی همراه شادکامی داشته باشند.

۲ـ زن سالاری و مردسالاری به چه معنا هستند؟

زن سالاری و مردسالاری به معنی دیکتاتوری بوده و یکی از این اعضای خانواده بر دیگری زور گفته و تسلّط خواهد داشت و دیگری کوتاه آمده و تسلیم می‌شود. همیشه انسان‌ها از آزادی و رهائی از دیکتاتوری دم می‌زنند ولی غافل از این‌که این دیکتاتوری از خانواده‌ها شروع می‌شود و به‌دلیل عدم توجّه در روابطمان دچار نوعی از دیکتاتوری یا سالاری می‌شویم. یعنی گاهی گرفتار مردسالاری، زن سالاری و یا فرزند سالاری می‌گردیم. این نیز یکی از نتایج عدم بلوغ روحانی بوده و تنها راه رهائی از این بند و رسیدن به رشد کافی در روح و معنویت است. وقتی به این رشد برسیم خود‌به‌خود به حق سالاری رسیده و تسلیم حق و حقیقت خواهیم بود نه تسلیم یکدیگر در محیط خانواده و جامعه. پس بیائیم از درون خانواده خود شروع کرده و به حق سالاری برسیم.

۳ـ گذشت در زندگی زناشوئی چه نقشی دارد؟

گذشت در زندگی زناشوئی اساس وپایه ادامه زندگی و رشد می‌باشد. ما باید بیاموزیم که از خودگذشتگی داشته باشیم. شاید بگوئید خب همیشه من باید از خود بگذرم؟! باید بگوئیم هرکه زودتر از خود گذشتگی نشان دهد، بیشتر رشد کرده و به بلوغ بیشتری می‌رسد و او برنده است. پس بیائیم برای رشد روحی و فکریمان از خودگذشتگی نشان دهیم و این را به‌عنوان یک تمرین انجام دهیم.

۴ـ چگونه می‌توان زندگی زناشوئی شایسته‌ای داشت؟

همان‌طور که در قسمت قبلی درباره گذشت در زندگی زناشوئی صحبت کردیم، این یکی از مهّم‌ترین راه‌های داشتن یک زندگی زناشوئی شایسته است. دیگر این‌که تلاش کنیم به رشد و بلوغ روحی و معنوی برسیم و هرچه بیشتر در مورد خود و تغییر خویشتن، نه دیگران بیندیشیم. دراین‌صورت است که به حکمت کافی خواهیم رسید و هرچه آگاهی ما بیشتر شود گذشتمان نیز از روی تأمل و اندیشه خواهد‌بود و هم‌چنین در ادامه این خردمندی خواهیم دید که تنها اطاعت و تسلیم در مقابل حقیقت و خداوند است و همگی با هم از خداوند و فرامین او اطاعت کنیم و برطبق کلام خداوند زندگی خود را بنا نمائیم و خداوند می‌فرماید: به هرحال در اتحاد ما با خداوند، زن از مرد یا مرد از زن بی‌نیاز نیست، زیرا چنان‌که زن از مرد به‌وجود آمد، مرد از زن متولّد می‌شود. نه‌تنها هر دوی آن‌ها بلکه همه چیز متعلّق به خداست و باید این را یادآور شویم که رشد روحی و معنوی تنها به واسطه خداوند حاصل می‌شود و بس. و تنها اوست که به ما کمک می‌کند در روح رشد کنیم و به بلوغ معنوی برسیم. پس همیشه خدای خود را با تمامی وجود، قلب و ذهن دوست بداریم و ستایش کنیم و بعد همسایه خود را که اولین همسایه ما همسر و فرزندانمان هستند همچون خویشتن محبّت کنیم و دوست داشته باشیم. این است تنها راه یک زندگی زناشوئی شایسته. یعنی دست یافتن به فرمول هم ها: همسری، هم‌سوئی، هم‌دلی، هم‌سایگی، هم‌راهی، هم‌رازی، هم‌سفرگی، هم‌خانگی، هم‌بستری، هم‌صحبتی و الی آخر.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
احترام به فرزندان

 

اینجا بشنوید

images (26)

۱ـ چگونه می‌توانیم به فرزندان خود احترام بگذاریم؟

بهترین احترامی که به فرزندان خود می‌توانیم بگذاریم این‌است‌که نیازهای آن‌ها را خوب بشناسیم و به آن‌ها توجّه داشته باشیم. ما برای فرزندان‌مان تنها تکیه‌گاه و امید هستیم. فرزندان بدون وجود والدین در ناامنی خواهند بود پس بهترین احترام به فرزندان این‌است‌که به آن‌ها امنیّت خاطر بدهیم و آن‌ها را موجوداتی بی‌ارزش نپنداریم. آن‌ها را به چشم بچه‌ای نادان فرض نکنیم. بلکه بدانیم که آن‌ها زمین‌های حاصلخیز و آماده‌ای هستند که هرچه بکاریم برداشت خواهیم کرد، اگر بذری نیکو بکاریم، نیکوئی را برداشت می‌کنیم و مسلماً اگر بذری نادرست بکاریم، ناردستی برداشت خواهیم کرد.

هم‌چنین باید که با فرزندانمان متناسب با سنشان برخورد کنیم، ما نمی‌توانیم همان رفتاری را که با یک کودک
۵ ساله داریم با فرزند ۱۲ ساله‌مان نیز داشته باشیم. احترام براساس آگاهی و حکمت، باید استوار باشد نه برپایه احساس و احترام براساس حکمت، باعث می‌شود که نوع رفتارمان با افراد مختلف متفاوت باشد.

۲ـ فرزندسالاری چیست؟

متأسفانه بسیاری از خانواده‌ها فکر می‌کنند آن‌چه را که فرزندشان طلب می‌کند باید در اختیارش قرار داده و به قول خودشان چیزی برایشان کم و کسر نگذارند. فرزندان آن‌قدر باهوش هستند که وقتی اوضاع را چنین می‌یابند، شروع به حکمرانی کرده و اگر هشیار نباشیم تبدیل به بردگان آن‌ها شده و بزرگ‌ترین آسیب را به آن‌ها خواهیم رسانید. فرزند سالاری یکی از بیماری‌هائی است که امروزه در اکثر جوامع رایج بوده و در سنین بالاتر باعث مشکلات بسیاری در جامعه می‌گردد. بهتر است که در هر سنی از فرزندانمان، آن‌ها را بیشترو بهتر بشناسیم و براساس حدسیات و توهّمات خود با آن‌ها رفتار نکنیم بلکه براساس واقعیت‌ها آن‌ها را مورد توجّه قرار دهیم. یکی از بهترین راه‌ها برای مواجه شدن درست با فرزندان داشتن ارتباطی روحانی و معنوی است. هرچه این ارتباط با فرزندمان بیشتر باشد در تربیت و رشد به او کمک بسیار کرده‌ایم. البته منظور از ارتباط معنوی این نیست که او را وادار به مذهبی بودن کنیم بلکه یعنی بیشتر با او دوست و همراه باشیم. یعنی این‌که با فرزندانمان بیشتر همفکری و رفاقت کنیم نه این‌که آن‌ها را مجبور به داشتن یک روش خاصی کنیم و آن‌ها را آزاد بگذاریم تا راه درست را خودشان انتخاب کنند، مثلاً آن‌ها را وادار به داشتن دین خاصی یا اندیشه ویژه ای نکنیم بلکه اجازه بدهیم آزادانه و با آگاهی روش درست را انتخاب کنند و آن‌ها را مجبور به اجرای احکام دینی نکنیم و در این جهت باید اطلاعات و آگاهی معنوی خود را بالا ببریم تا بتوانیم به فرزندان خود با نهایت آگاهی و محبّت این دانش را دوستانه انتقال دهیم.

۳ـ تربیت والدین چه تأثیری در آینده فرزندان دارد؟

همه ما می‌دانیم که تربیت والدین در آینده فرزندان بسیار مؤثر بوده و هیچ پدر و مادری نیست که فرزندش را تربیت نکند ولی این را باید بدانیم که ما همیشه فرزندان خود را براساس تربیت خود، تربیت می‌کنیم، یعنی برمبنای دانش و حکمتی که دارا هستیم با آن‌ها رفتار کرده نه براساس درستی. اگر بخواهیم تربیت خود را بر درستی و حقیقت قرار دهیم، باید اوّل خود تربیت شویم. ببینید، یک مربی تا زمانی‌که مورد تعلیم و تربیت قرار نگیرد، نمی‌تواند مربی خوبی باشد. ما می‌توانیم براساس چیزهائی که از اطرافمان می‌شنویم یا گمان می‌‌کنیم که درست است، مربیگری کنیم، ولی مربی‌ای موفق است که خود تعلیم و تربیت قرار گرفته باشد. پس چه خوب است که اگر مایل به داشتن فرزندان نیک هستیم، خود را مورد تعلیم و تربیت قرار دهیم، قبل از این‌که آن‌ها را همچون موش آزمایشگاهی به هلاکت اندازیم.

۴ـ تنبیه و تأدیب فرزندان به چه صورت باید باشد؟

یادم می‌آید که قبلاً تنبیه و تادیب به‌همراه تنبیه فیزیکی بود و حتی در مدارس همیشه اینگونه تنبیه‌ها رایج بودند ولی خدا را شکر که امروزه این کمتر شده و انسان‌ها بیشتر به شناخت و آگاهی رسیده‌اند که تنبیه و تادیب به‌همراه آزار جسمانی نه‌تنها مؤثر نیست که مخرب هم می‌باشد. آزار جسمانی و تنبیه بدنی در زمان کودکی بسیار تأثیر‌ نادرستی بر روح و روان کودک گذاشته و گاهی تا آخر عمر، زندگیش را تحت تأثیر قرار می‌دهد ؛ خواهش می‌کنم از این‌گونه تنبیه هرگز استفاده نکنید و می‌توانید از روش‌های دیگری برای تنبیه و تادیب استفاده کنید. یکی از روش‌های بسیار جالب برای تنبیه و تأدیب این‌است‌که همچون آینه در مقابل فرزند خود قرار گیرد و منعکس‌کننده رفتارش به او باشید و اجازه دهید به‌خاطر رفتارهایش اگر دچار سختی می‌شود فوراً آن را حل نکرده تا قدری به فکر فرو رود و بتواند مسئولیت کارهایش را بپذیرد و هم‌چنین به اندازه توانش به او مسئولیت بدهیم و همیشه در رفتارهایمان با فرزندمان به‌گونه‌ای باشیم که احساس گناه نکند و همواره به عشق و محبّت والدین مطمئن باشد. پس در آخر اضافه می‌کنیم که تأدیب فرزند به معنی پرورش و تربیت اوست، نه سرکوب و سرزنش.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
مرگ عزیزان

 

اینجا بشنوید

images

۱ـ چرا همگی از مرگ می‌ترسیم؟

ما وقتی مرگ را پایان‌کار بدانیم می‌ترسیم. ولی آیا واقعاً مرگ پایان‌کار است؟ من فکر می‌کنم حتی اگر خود را کاملاً مادی فرض کنیم، مرگ پایان‌کار نیست چون طبق قوانین طبیعی از بین نمی‌رویم بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل می‌شویم. همان‌طور که آب در دمای متفاوت فقط از حالتی به حالتی دیگر تبدیل می‌گردد. حتی در طول زندگی مادی خود هم همواره در حال تغییرات مادی هستیم. مثلاً از موقعی که نطفه‌مان بسته می‌شود تا زمان تولّد و کودکی، نوجوانی و تا پیری خیلی تغییر می‌کنیم. وقتی به آلبوم عکس‌هایمان نگاه می‌کنیم حیرت‌آور است. حال اجازه بدین در مورد اموری که مادی هستند ولی قدری هم به سمت معنویت به ما کمک می‌کنند صحبت کنیم. مثلاً حواس بویائی یا شنوائی که در طول زندگی تغییر می‌کنند و هم‌چنین احساسات خاصی که آن را حس ششم می‌نامیم، همه این‌ها غیرقابل دیدن هستند ولی وجود دارند و همه ما با آن‌ها مواجه هستیم مانند ضعف شنوائی و بینائی در دوران پیری. شاید بتونیم بگیم مرگ پایان یک درجه از تجربه و رسیدن به مقامی جدید از حیات است. اگر نگاه و دیدگاهمان را نسبت به مرگ تغییر دهیم و آن را عبور از یک پله یا مقام به مقامی دیگر بدانیم آن وقت مرگ ترسناک نخواهد بود.

۲ـ ایمان به حیات بعد از مرگ چه تأثیری‌ در زندگی دنیوی ما دارد؟

مسلماً ایمان به حیات پس از مرگ باعث شادمانی در زندگی دنیوی شده و یاس و ناامیدی را از ما دور می‌سازد ولی رسیدن به این ایمان و دست یافتن به این حکمت، امری قابل اندیشه است. ایمان همیشه به‌همراه اطمینان است یعنی تا به چیزی مطمئن نباشیم، ایمان حاصل نمی‌شود و اطمینان در اثر تجربه به‌دست می‌آید، پس باید تجربه کنیم تا به اطمینان و سپس به ایمان برسیم ولی همیشه نیاز نیست مستقیماً امری را تجربه کنیم تا به اطمینان برسیم. از تجربه‌های انجام شده نیز می‌توانیم مطمئن باشیم. گاهی از تجربه‌هائی مشابه به تجربه دیگر رسیده و ایمان پیدا می‌کنیم. مثلاً رویش یک دانه از دل خاک. اگر دانه را به جسم خود، و افتادن آن در خاک را به مرگ تشبیه کنیم رویش دانه از خاک،‌ حیات پس از مرگ است. خب البته باید دانه، دانه‌ای خوب باشد تا با افتادن در خاک رویش یابد والا می‌پوسد و خوراک کرم‌ها می‌گردد و این عذابی خواهد‌بود برای کسانی که در دوران مادی و جسمانی خود هشیارانه نزیسته‌اند.

۳ـ آیا «مرگ اتمامِ کار است»، زندگی دنیوی را پوچ و بی‌معنا نمی‌کند؟

مسلماً چنین است. جمله «مرگ اتمام کار است» واقعاً مأیوس‌کننده و ناراحت‌کننده است و باعث انفعال می‌گردد. اگر این‌طور باشد تمام اعمال و رفتار،‌ خواسته‌ها و حتی کل آفرینش بی‌معنا می‌گردد. البته متأسفانه امروزه بسیاری با این طرز فکر زندگی کرده و هر کاری که می‌خواهند انجام می‌دهند و ما فقط می‌توانیم برایشان دعا کنیم که از این خواب غفلت بیدار شده و هشیار گردند. چون صحبت من و هیچ کس هم نمی‌تواند بیدارشان کند مگر لطف خداوند و اراده خداوند که قادر مطلق است. در این‌جا به یاد کرم ابریشم افتادم که مدتی را در پیله خود سپری می‌کند و در این زمان در خواب است ولی به‌طور غریزی رشد و نموّ خود را انجام می‌دهد و چون این زمان به پایان می‌رسد، به‌جای کرم یک پروانه زیبا به آسمان پر می‌کشد. در جائی خواندم که حتی ژنتیک پروانه با کرم متفاوت است. بله،دراین دگردیسی حتی فرمول ژنتیکی آن عوض می‌شود. وقتی کرم است متعلّق به خاک بوده و حتی تصوّر پرواز را هم ندارد ولی چون از دره تاریک پیله یا مرگ عبور می‌کند به پرواز درآمده و همنشین گل‌ها می‌شود. پس ما هم به یاد داشته باشیم که این نشانه‌ها برای این‌است‌که اگر اکنون همچون کرمی متعلّق به خاک و زمین هستیم با درست زندگی کردن و ایمان به خداوند می‌توانیم از دره مرگ و پیله‌مان عبور کرده و به زندگی جاودانی برسیم.

۴ـ در هنگام مرگ عزیزان چه باید کرد؟

وقتی ایمان به حیات پس از مرگ داریم و زندگی را محدود به این دنیا ندانسته و آن را فقط مرحله‌ای از حیات خود بدانیم، مسلماً در مرگ عزیزان غمگین نخواهیم بود چون می‌دانیم که آن‌ها نمی‌میرند، البته وقتی ایمان به این مهّم نداریم واقعاً ناراحت‌کننده است. به‌هرحال در هر دو صورت این واقعیت را باید پذیرفت که هیچ یک از ما هرگز برای هیمشه در این شکل و شمایل نمی‌مانیم و روزی هم به شکلی که مرگ نامیده می‌شود خواهیم رسید. ولی سؤال این‌است‌که آیا این مرگ است؟ به‌نظر من که این مرگ نیست. این هم یکی از مراحل حیاتمان است. همان‌طور که بخشی از حیات خود را در دوران جنینی و در شکم مادر بسر برده‌ایم و بخشی دیگر را در کودکی و جوانی تا پیری این هم قسمتی دیگر از این زندگی جاودانه است که همگی تجربه خواهیم کرد. پس بیائید به‌خاطر این‌که عزیز درگذشته ما در حال تجربه بخشی از زندگی خود است، غمگین نباشیم. بلکه خوشحال باشیم که او هم این تجربه را کرده است و اگر می‌خواهیم به هم محبّت کنیم قبل از رسیدن به این مرحله خود را در مراحل دیگر خوب بیازمائیم که آمادگی و مهارت‌های کافی را برای این قسمت از زندگی پیدا کرده باشیم.

ارسال در فیس بوک
» بدون دیدگاه
مهمان نوازی
اینجا بشنوید

 hos2

۱ـ به‌نظر شما مهمان‌نواز کیست و مهمان‌نوازی چیست؟

من فکر می‌‌کنم مهمان‌نواز کسی است که از روی محبّت پذیرای دیگران می‌شود و مهمان‌نوازی صفتی است که یک میزبان دارای آن می‌باشد. در جامعه امروزی شاید خیلی‌ها از ما دعوت کنند و یا ما را بر سر سفره خود بخوانند ولی میل چندانی به رفتن و شرکت در بعضی از این مهمانی ها را نداریم چون از روی محبّت و عشق نیست. احساس می‌کنیم که چیزی غیر از محبّت و دوستی در میان است. انسان بنای وجودش براساس محبّت و عشق است و موجودی که از چنین عنصری ساخته شده، آن را خوب می‌فهمد. پس وقتی کسی را به مهمانیمان می کنیم باید نه به‌خاطر خودنمائی یا نمایش بازی کردن یا فخر فروختن و یا تلافی کردن، بلکه فقط برای محبّت باشدو بس. چنین دعوتی از طرف یک مهمان‌نواز واقعی انجام می‌شود و صفت او  مهمان‌نوازی است. ولی در این میان یک مهمان‌نواز را می‌شناسم که در مهمان‌نوازی و پذیرائی، کاملاً بی‌نقص و کامل است و آن خداوند است. او هرگز بر سر سفره حیات خود برای ما کم نمی‌گذارد و همه چیزهای خوب را به ما عطا می‌کند و هیچ منتی هم بر ما ندارد بلکه می‌گوید بخواهید، به شما داده می‌شود. او هم‌چنین از ما می‌خواهد که همه چیز را فقط از خودش بخواهیم و دیگران را واسطه قرار ندهیم.

۲ـ آیا باید هر کسی را به‌عنوان مهمان در منزل خود پذیرا باشیم؟

ما باید مثل کبوتر ساده و همچون مار هوشیار باشیم، باید پذیرای کسانی باشیم که باعث دور شدنمان از خداوند که مهمان‌نواز اصلی است نشوند. مهمانی که ما را از خداوند دور کند بهتر است که پذیرائی نشود نه این‌که از او متنفر باشیم بلکه برایش دعا می‌کنیم و از خداوند می‌خواهیم که به ما کمک کند که بتوانیم از او پذیرائی کنیم امّا به‌گونه‌ای که باعث بنای او شده و او هم بتواند بر مهمانی بزرگ خداوند آگاه شده و بداند که اصل مهمان‌نوازی از آنِ اوست و ما همه مهمانان او هستیم اگرچه  به ظاهر میزبان باشیم ولی در حقیقت همگی مهمان خداوندیم.

۳ـ مهمان‌نوازی چه تأثیری در زندگی شخصی و اجتماعی افراد دارد؟

یک فرد مهمان‌نواز، همیشه در جامعه قابل ارزش بوده و او را تشبیه به حاتم طاعی می‌کنند. یعنی این‌که مهمان‌نوازی یکی از صفات پسندیده است. البته باید هشیار باشیم که از صفات پسندیده نیز می‌توان برای امور ناپسند استفاده کرد. مثلاً اگر ما از مهمان‌نوازی برای خودنمائی و فخرفروشی به دیگران استفاده کنیم تا رتبه و جائی بهتر در جامعه بیابیم تاثیری که در زندگی ما می‌گذارد، خوب نبوده و باعث تکبّر و غرورمان می‌شود و حتی باعث توقع و انتظارهای بیجا از مردم و اطرافیان شده و آن‌ها‌ را همیشه موظف به احترام‌گذاری می‌دانیم و گاهی همچون بسیاری از متمولین و صاحب‌منصبان، مردم را برده‌هائی ناچیز دانسته و هر تصمیمی که می‌خواهند در موردشان گرفته و بر آن‌ها تحمیل می‌کنند. از سوی دیگر اگر مهمان‌نوازی به معنای واقعی کلمه باشد، باعث رشد معنوی و محبّت در میان انسان‌ها شده و هرچه بیشتر به هم نزدیک شویم و با یکدیگر همسو و هم مسلک می‌شویم و در نام خداوند همیشه متحد خواهیم ماند.

۴ـ آیا مهمان‌نوازی فقط شامل خورد و خوراک می‌باشد؟

اگر منظور از خورد و خوراک فقط مادی باشد، خیر، ولی به‌نظر من خورد و خوراک معنوی را هم شامل می‌شود. ما بیشتر باید به مهمانی‌های معنوی رفته و روح و روان و جان خود را سیر کنیم تا شکم خود را. چون شکم را هرقدر هم که سیر کنیم، به زودی خالی شده و گرسنه می‌شود ولی خوراک معنوی هر قدر هم که بخوریم در ما چند برابر شده و هرگز تمام نخواهد شد. البته نه این‌که خوراک مادی خوب نیست، آن هم خوب است به شرطی که پایه و اساس نباشد. اصل مهمانی اگر براساس روحانیت و معنویت شکل پذیرد و در کنارش برحسب توانائیمان خوراکی مادی هم باشد، بسیار خوب است.

۵ـ اصطلاح چشم و هم چشمی در مهمان‌نوازی چه تأثیری‌ دارد؟

این اصطلاح واقعاً اگر فقط در سطح یک واژه می‌ماند و هیچ‌وقت عملی نمی‌شد اوقات بهتری در ارتباطات با هم داشتیم. چشم و هم چشمی که امروزه به نام مُد (fashion) به‌کار می‌رود، انرژی بسیار زیادی از انسان‌ها را صرف خود کرده است و در مهمان‌نوازی هم برای جلب توجّه و خودنمائی هرچه بیشتر استفاده می‌شود. فکر نمی‌کنم کسی که مهمان‌نوازی جهت محبّت و معنویت می‌کند به‌دنبال چشم و هم‌چشمی و مُد روز باشد. آن‌چه که هست بی‌ریا در اختیار مهمان گذاشته و هیچ توقعی در قبال آن ندارد. یعنی محبّت بی‌چشم داشت. خیلی از مواقع بسیاری از مردم به‌دلیل عدم توانائی پذیرائی همانند دیگران، به‌طورکلی از پذیرائی و دعوت از مهمان منصرف شده تاحدی‌که امروزه می‌بینیم بسیاری از خانواده‌ها دیگر با هم رفت‌و‌آمد نمی‌کنند.

ارسال در فیس بوک
» دیدگاه ۱

گفتگو

شعروادبیات

قصه

آشپزخانه

دانستنیها

Share on Facebook

This is the home page.-شادکامی-0
Share

ديدگاههاي اخير